Saturday, 18 July 2015
05 July 2020
جلوی درب ورودی بوستان خاقانی تبریز

«گالری / نمایشگاه صنایع دستی هنرمندان کم‌بینا و نابینا»

2015 June 20

اسماعیل فتاحی / رادیو کوچه

 

شاید نمایشگاه صنایع‌دستی زیادی دیده‌ایم ولی این نمایشگاه انگار رنگ و بوی دیگری داشت. مشغول گشت و گذار در مرکز شهر بودم که جلوی درب ورودی بوستان خاقانی تبریز در حوالی میدان ساعت، کاغذ چسبانده شده روی دیوار توجهم را جلب کرد. «از نمایشگاه صنایع دستی، هنرمندان کم‌بینا و نابینا دیدن فرمایید» غرقه‌ای کوچک درانتهای پارک وجود دارد که نمایشگاه در آن‌جا برگزار می‌شد. انگار این پارک نیز در همدردی این هنرمندان، سوت و کور شده است. بی‌هیچ همهمه و غلغله‌ای.. فکر می‌کردم همه این هنرمندان نابینا و کم‌بینا که کارها و صنایع‌دستی‌شان در این نمایشگاه عرضه می‌شود آن‌جا حضور دارند و جمعیت زیادی که به استقبال و تماشای هنرآفرینی این هنرمندان آمده‌اند. این فکرها در ذهنم راه می‌رفت و پاهایم راهی غرفه. ولی خبری نبود وارد غرفه که شدم فقط یک نفر آن‌جا حضور داشت صدای پاهایم را که شنید از من پیشی گرفت واحوال پرسی و خوش‌آمدگویی کرد زنی میان‌سال بود عصا به دست با موهای سفید و چهره‌ای نافذ. اسمش راحله بود، حرف‌ها برای گفتن داشت و شاید نیاز به گوشی که دردش را بشنود، قبل از هر چیزی در خصوص کارها و صنایع ارائه شده در غرفه شروع به توضیح دادن کرد.

1

شمع هایی زیبا با رنگ‌ها و شکل‌های خاص، عروسک‌های بافتنی و دوست داشتنی، گل‌سر، گل‌های مصنوعی، جعبه‌های فانتزی کادو و چیزهایی دیگر که ظرافت و زیبایی در آن موج می‌زد.

کلن روی دو میز چیده شده بود. ورای هنر و زیبایی کارهای عرضه شده، همت، ارده تلاش و پشتکار این روشندلان را می‌رساند که با وجود شرایط جسمانی نامناسب همچنان سرشار از انژی و امید هستند و اکنون حاصل دسترنج‌شان را برای امرار معاش خود و خانواده‌شان در غرفه‌ای کوچک، برای عرضه و فروش آورده‌اند.

راحله اما ناراضی بود انگار هیچ استقبالی از نمایشگاه نشده بود. خیلی محتاطانه حرف می‌زد و می‌گفت مهم‌ترین کمکی که مردم به ما می‌توانند بکنند خرید تولیدات ما است که بتوانیم در این شرایط از عهده یک زندگی انسانی و شرافتمندانه بربیاییم، سر صحبتمان آرام آرام با راحله باز شد و کم کم جرات این را پیدا کردم آن‌چه که به ذهنم خطور می‌کند به راحله نیز بگویم در مورد خودش می‌پرسم چطور شد به هنر و صنایع دستی رو آوردید؟ چرا او این نمایشگاه را برگزار کرده است و نابینایان دیگر در اینجا حضور ندارند. آیا حمایت‌هایی از طرف مسولین صورت می‌گیرد؟

2

می‌پرسم این اولین نمایشگاهتان است؟ قبل از این نمایشگاه کارهایتان را کجا به فروش می‌رساندید؟

راحله با لحنی آرام دیگربار لب به سخن گشود: با تعدادی دیگر از دوستانم که به نوعی آن‌ها هم از نابینایی و کم‌بینایی رنج می‌برند و دغدغه مشترکی به اسم فقر و حقی به اسم حق زندگی داریم و حداقل اثبات این موضوع به خودمان که نابینایی یا کم بینایی، پایان نیست و به بن بست رسیدن چاره کار نیست و می‌توان تلاش کرد با اعتماد به نفس و امید زندگی کرد و موفق شد. چند سال قبل تصمیم به فعالیت در حوزه صنایع دستی و هنری گرفتیم تا علاوه بر حضور در عرصه اجتماع بتوانیم درآمدی هم از این طریق داشته باشیم. قبلن با فرهنگی هنری بسیج همکاری می‌کردیم و کارهای تولید شده ما را خریداری می‌کردند ولی کفاف زندگی ما را نمی‌کند قیمیت خرید آن‌ها حتا نصف قیمت واقعی کارهای ما نیست و از لحاظ مالی امکان داشتن محل دایمی برای فروش کارهای خود نداریم به خاطر این موضوع اگر هم محلی در اختیار ما برای عرضه محصولاتمان می‌گذاشتند درصد بسیار زیادی از فروش به جیب آن‌ها می‌رفت به همین دلیل هم دیگر با آنها همکاری نداریم.

دوستان دیگرم هرکدام‌شان درکار مورد علاقه خود فعالیت می‌کنند و من با جمع آوری تولیدات آن‌ها و همچنین تولیدات خودم آنها را به فروش می‌رسانم. بعد از قطع همکاری با فرهنگی هنری بسیج به دلایلی که توضیح دادم تولیدات را در بازارهای محلی و هفته بازار به فروش می‌رسانم که مهم‌ترینشان بازار مقصودیه است که جمعه‌ها برگزار می‌شود.

3

خسته نباشید و دست مریزاد میگویم. با دلی پر از امید و اشتیاق با راحله خداحافظی می‌کنم کیفش را باز می‌کند و هدیه‌ای که شاید قبول کردنش برایم سخت است ولی …

آری تلاش و همت راحله برایم ستودنی است زنی نابینایی با دلی پر از عشق و امید استوار ایستاده است. زنی نابینا که با وجود فقر در جامعه‌ای بیمار که ناملایمات اجتماعی، تبعیض، بحران‌های اقتصادی و اجتماعی، فساد در آن موج می‌زند بی‌هیچ حمایتی با قدم‌های راسخ، بودن خود را اثبات می‌کند.

 

4

5

6

7

8

9

 

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

TAGS: , , , , , , , , ,