شنبه, ۲۷ تیر ۱۳۹۴
06 October 2016
روایت‌های تهران

«دو روایت تهران و تاکسی شخصی»

۱۳۹۴ تیر ۱۹

رویا تهرانی / رادیو کوچه

 

در سطحی از آسفالت، ماشین‌هایی که تصویر فرار مورچه‌ها از لونه‌ای آتش گرفته را تداعی می‌کردند، این اولین تصویر ثبت شده در ذهن من بعد از سال‌هاست، تهرانی که می‌شناختم از همان ابتدای آشنایی‌مان همین شکلی بود، حالا امروز کمی شیک‌تر، کمی مدرن‌تر. تصویرهایی که از مشاهده آدم‌ها و خیابون‌ها توی ذهنم ساخته می‌شه با تصویرهایی که ذهنم می‌ساخت بسیار متفاوت‌اند، ذهن بعد از مدتی نسبتن طولانی شروع کرده بود به ساختن شهری خیالی با آدم‌هایی خیالی، و این روزها المان‌هایی که در اون شهر ذهنی وجود داشت یک به یک با شهری واقعی جایگزین می‌شدن، اتفاقات روزمره‌ای که همین گوشه کنار هر روز و شاید هر ساعت برای مردم میوفته، تصاویری عادی که شهر پیش ساخته ذهنی من رو خراب می‌کنه، یا شاید هم نمی‌کنه، از نو می‌سازه، جاهای خالی ذهن من رو پر می‌کنن.
ذهن خیلی از آدم‌ها بعد از سال‌ها نبودن شروع به تصویرسازی می‌کنه، دنیایی نو به پشتوانه خاطراتی کهنه می‌سازه، و این آغاز فاصله گرفتن از دنیای حقیقی و قابل زیسته، واقعیت در تقابل با رویا قابل زیستن نیست، کدام از ما است که زیستن در واقعیت را در برابر زیست در رویا انتخاب کنه، هیچ کدام! انتخابی نیست، که اگر بود همه‌مان این روزها رویا می‌دیدم و در خواب واقعیت.

IMG_7813
خب زیادی فلسفه بافی نکنم! راستش روزی که به ذهنم رسید که از شهر بنویسم به تمام تصاویر خیالی ذهنم رجوع کردم، به تفاوت‌هایی که تهران ذهن من با تهرانی که توش قدم می‌زدم داشت، به آدم‌ها، به آدم‌ها و هنوز هم به آدم‌ها. اصلن برای تعریف شهر، برای نوشتن از شهر و برای شناخت شهر جز آدم‌ها به چی می‌شه فکر کرد؟ ساختمون‌ها؟، خیابون‌ها؟، نه نه این‌ها برای شناخت شهر خوب نیستند، در بهترین شکل ممکن کوچه و خیابون کمکی به شناخت واقعی ذهن نمی‌کنن، ذهن رو به خاطره بازی می‌کشند و ساختن دوباره شهری ذهنی. اما آدم‌ها، آدم‌هایی که کمتر خاطره قابل ذهنیت‌سازی با اونها داریم، داستان‌ها و روایت‌هاشون، لباس‌هاشون، صداهاشون، صورت‌هاشون، هیچ شهری رو بدون شناخت آدم‌هاش نمی‌شه تصویر کرد.

تاکسی شخصی

شب، خیلی شب
بعید می‌دونم سنش به بیشتر از ٢۵ برسه، ماشینش اما کم سن‌تر بود، ۶-٧ ساله شایدم هم کمی فقط بیش‌تر، نوبت به سوار شدن ما که رسید تو بدترین جای ماشین جا شدم، صندلی عقب، وسط. صندلی عقب وسط یکی از بدترین جاهایی است که آدم تو تهران می‌تونه توش گیر بیوفته، مخصوصن که هوا گرم باشه، مخصوصن که بغل دستی‌ها اضافه وزن داشته باشن، مخصوصن که جاده پر پیچ و خم باشه، مخصوصن که ترافیک باشه، خلاصه با علم به این که دارم در بدترین نشیمن‌گاه این شهر می‌شینم، نشستم. همین دیروز قیمت بنزین آزاد شده بود، دیگه خبری از ٣٠ -۴٠ لیتر بنزین ٧٠٠ تومنی و یارانه‌ای نبود، یک کلام ١٠٠٠ تومن، خوشبختانه قبل‌تر از گرون شدن بنزین کرایه‌ها اضافه شده بود، و بدبختانه برای مسافرکش‌ها، دیگه نمی‌تونستن قیمت رو بالا ببرن. حرکت که کردیم هنوز از ایستگاه تاکسی‌ها بیرون نزده بودیم که راننده جوون با لحنی پر شور گفت: فردا مردم قراره بلند بشن! و حساب اینا رو برسن! (البته دقیقن حساب رسی مد نظرش ربط مستقیم با خواهر اینای مورد نظرش داشت)، پرسیدم چرا چی شده؟ گفت دیگه چی می‌خواستی بشه! فقط حیف که گفتن ٩ صب، اخه ٩ صب جمعه کی حال داره بیدار بشه! کاش ساعتش رو یه کم دیرتر می‌ذاشتن تا منم بودم! مسافر بغلی من که سن و سال بیش‌تری داشت، گفت جوون به این کارا کار نداشته باش، زندگی‌ات رو بکن، من از انقلاب تا حالا به این کارا کار داشتم که اینطوری شدم! زمان شاه می‌رفتیم کاباره حال می‌کردیم، الان شماها چی؟
صدای فریدون فروغی بلند بود؛ گفت حاجی صدای این فریدون رو از نزدیک شنیده بودی؟ – اره اره خیلی خوب بود! راننده حدودن ٢۵ ساله با همون لحن هیجان زده گفت: بیا ببین خدایی زمان شما چه چیزایی بود! داریوش داشتید، ابی داشتید، گوگوش داشتید، هایده هایده خدا بیامرز چه صدایی داشت!
خسته بودم، دو سه باری خواستم بحث رو برگردونم به همون بنزین، می‌خواستم از تک نرخی شدنش دفاع کنم، دقیقن شب قبل تو خونه برای مامان و داداش از تک نرخی شدن گفته بودم و اونها رو قانع کرده بودم که این تک نرخی شدن در نهایت به نفع ماست، برای همین فکر می‌کردم خب همین کار رو این‌جا هم بکنم، و البته کرم یه بحث سیاسی تو تاکسی هم به تنم افتاده بود. مسافر جلویی تو چرت عمیقی رفته بود، سرش تلو تلو می‌خورد، مسافر سمت راست هم سرش رو به شیشه تکیه داده بود و خوابیده بود، منم چشمام گرم شده بود، بحث هم از سیاست به فیلم فارسی و قیصر و خدا بیامرز گفتن رسیده بود، کرم بحث کردن رو از تنم بیرون کردم، به  نشیمنگاه بدم تو ماشین فکر کردم و اینکه کاش جای مسافر جلویی نشسته بودم و راحت تا رسیدن می‌خوابیدم، حتا یه کم عصبی شدم از خودم که کاش ماشین بعدی رو سوار می‌شدم تا نشیمنگاه بهتری داشتم، تو همین فکرا بودم، صدای فروغی هی کم و زیاد می‌شد، خوابم برد.

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , , , ,