Saturday, 18 July 2015
05 December 2020
طنز در پزشکی - قسمت ششم

«سه‌شنبه‌ها با حوری»

2010 April 29

علی انجیدنی/ رادیو کوچه

گفته‌های حضرت نکیر مثل پتک روی سرم فرود آمد‌. چون انتظارش را نداشتم شوکه شدم با خودم فکر رفتن به جهنم رو کرده بودم و خودم را آماده عذاب جسمی‌، حالا موقعیت عوض شده بود و من باید می‌رفتم بهشت تا عذاب روحی ببینم‌. حضرت منکر به من نهیب زد و گفت‌: «استغفار کن پسر‌. بهشت مکان آرامش است نه عذاب‌. این افکار را از خودت دور کن تا گرفتار قهر باری‌تعالی نشوی.» حواسم به اوپن سورس بودن عوالم سه گانه نبود. این‌جا همه چیزت پیش همه، رو است و حتا فکر یواشکی هم نداریم. (‌یاد دوران سربازی در نیروی هوایی سپاه افتادم. اون زمان امر محرمانه در آن‌جا نداشتیم و هر نامه یا خبری به دفتر فرماندهی می‌رسید در کسری از ثانیه توسط سرباز آن‌جا به اطلاع تمام اهالی پادگان رسانده می‌شد و من به شوخی می‌گفتم که بچه‌ها از این موضوع فقط خودمون هشتصد نفر خبر داریم و حالا این‌جا خودمون هشت صد نه‌، هشت میلیارد نفر خبر داریم.)

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

گفتم‌: «ببخشید جناب منکر. این شیطان رجیم بدجوری پیله ماست. نمی‌دونم چه علاقه‌ای به ما دارد که این‌جا هم ول کن ما نیست.» جواب داد: «فکر می‌کنم علاقه دوطرفه است جناب دکتر.» از این گفته، نکیر و منکر و دو منشی داخل اتاق زدند زیرخنده و منم حسابی کنف شدم، ناگهان صدای مهیبی گفت‌: «حالا بنده ما را مسخره می‌کنید‌! به مدت سه سال باید از ثمین باغچه‌بان شفاهی سووال جواب کنید تا حالتون جا بیاد‌.» همه ساکت شدند و سرهاشون رو پایین انداختند.

منم مثل  بچه‌های شیطون پوزخندی زدم و سریعن به سمت خروجی عالم برزخ حرکت کردم. در طی مسیر حسن پلنگ می‌گفت: «شنیدم بنده مقرب شدی دکی باحاله. بپا کسی تو بهشت بهت نماله» از این شوخی بی‌نمکش اعصابم خراب شد و با خودم گفتم هفته دیگه قرص لازیکس از داروخانه می‌گیرم می‌ریزم تو آبمیوه می‌دم بخوره تا دایم بره دستشویی حالش گرفته بشه. یک آن‌، حالت تهوع گرفتم و اضطراب و طپش قلب شدیدی پیدا کردم‌، گفتم فکر کنم دوباره گند زدم و شیطان وارد روحم شده و داره با باقیمانده فرشتگان موجود در روح من‌، کشتی می‌گیره. استغفرالهی گفتم و چند تا نفس عمیق کشیدم و کمی آرام‌تر شدم‌. از قار و قور شکمم فهمیدم که تهوع مال گرسنگی و کاهش قند خونمه و‌گرنه شیطان که همیشه در روح من ساکنه و آن‌جا فرشته‌‌ای هم نیست که بخواد باهاش کشتی بگیره.

تو این فکر‌ها بودم و داشتم به خودم می‌خندیدم که به ورودی بهشت رسیدیم‌. قبل از ورود با خودم عهد کردم که امروز تا شب فقط بخور و بخواب است و حوری‌بازی و استاد‌هراسی و بقیه ماجرا‌ها تعطیل است.  اولین مجتمع پذیرایی را که دیدم وارد شدم تا دلی از عزا در بیاورم‌. یک منوی مفصل با اشربه کامل سفارش دادم و رفتم توی فضای سبز پشتی‌، یک جای دنج پیدا کردم و مشغول خوردن شدم. مثل دوران مجردی در عالم خاکی وقتی که به سفره مفتی می‌رسیدم تا خرخره می‌خوردم و بعد ولو می ‌شدم‌، این‌جا هم تا جایی‌که جا داشتم خوردم و نوشیدم و خودم را برای یک خواب ناز آماده کردم که سر و کله یک حوری پیدا شد‌. نزدیک آمد و گفت‌: «سلام قربان. غذا باب میل بود‌؟ من ماموریت دارم تا امروز و امشب با شما باشم تا لذات شما را تکمیل نمایم‌.» به خودم گفتم جان علی. امروز با روزهای دیگه یک فرقی کرده‌. فکر کنم این سری خود خدا پارتی‌مان شده و همه با من خوب شده‌اند‌.

دور و برم را نگاه کردم و ازش پرسیدم‌: «ببینم تو که حوری اختصاصی دکتری، جراحی، رییس‌جمهوری چیزی نیستی؟ طرف بیاد ماروفتیله پیچ کنه.» خندید و گفت: «امروز من اختصاصن در خدمت شما هستم جناب.» وجدانم شروع به اذیت کردن کرد و هی نهیب می‌زد که مگه تو عاشق اون حوری نشدی؟ مگه نگفتی  «چون دل به یکی دادی آتش به دوعالم زن» تو کی می‌خوای آدم بشی‌؟ اون دنیا می‌گفتی باید از نعمات خدا استفاده کرد و وفاداری رو انداختی زیر پات راحت روش خوابیدی. این‌جا هم می‌خوای خودت رو به دست ….گفتم: «آقای وجدان. ببین داداش. اولن بی تربیت نشو. ثانین خودش گفت ماموریت ویژه داره. من که نمی‌توانم در کار خدا دخالت کنم.» دوباره صداش در اومد که «خب دکتر الاغ. اون دنیا هم یه بهانه‌ای توی همین مایه‌ها می‌آوردی. یادته می‌گفتی شاید قسمت و کار خدا این بوده که من با این خانم دوست بشم .»

با خودم گفتم ای تف تو این روح ما که از اون طرف خانه شیطان است و از این طرف در سیطره وجدان. بابا بی‌خیال شین بذارین امشب ما حالی بکنیم‌ها. عجب گیری افتادیم. حالا اهالی بهشت ما رو ول کردند خودم خودم رو ول نمی‌کنم. دیدم چند دقیقه‌ای هست حوری ایستاده و دارد بر و بر من رو نگاه می‌کنه و تا دید من متوجه‌اش شده‌ام ازم پرسید‌: «مشکلی وجود دارد جناب آقای دکتر علی؟» از جا پریدم و گفتم: «اسمم رو از کجا می‌دونی‌؟ یالا بگو. کی تو رو فرستاده‌؟ نکنه باز همه این‌ها نقشه است تا من رو عذاب بدین؟ آها فهمیدم. تو رو فرستادن تا با من بخوابی بعد همه توی تلویزیون ماهواره‌ای ببینند و به من بخندند. عمرن. من بچه مشهدم. عمرن کسی بتونه من رو درست کنه. فکر کردین. برو بهشون بگو دکتر خودش ختم روزگاره. برو داداش. برو یکی دیگه رو رنگ کن.» بیچاره از قیل و قال من رنگش پرید و گفت‌: «قربان. وقتی داشتین با خودتون حرف می‌زدید من متوجه اسمتون شدم. ضمنن من ماموریت را از طرف «دفتر ارسال حوری سیار‌« که مستقیمن زیر نظر معاونت اجرایی بهشت است دریافت داشتم و کس دیگه رو نمی ‌شناسم. از این چیز‌هایی که گفتید هم هیچ چیز نفهمیدم.»

حرف‌هاش به دلم نشست‌. گفتم شاید من دارم پارانوئید بازی در‌میارم و این بنده خدا واقعن ماموریت از همون جاهایی که گفت داره. الهی به امید تو گفتم و رو به حوری کردم و گفتم‌: «بریم حوری خانم. ببینیم خدا چی می‌خواد.» با هم رفتیم داخل مجتمع و کلید یکی از اتاق‌های مخصوص طبقه بالا را گرفتیم و دست در گردن هم جلوی آسانسور منتظر رسیدن آسانسور شدیم‌. درب آسانسور باز شد و چشمتان روز بد نبیند‌. همسر گرامی با دهانی باز و چشم‌های گرد‌شده جلوی درب ظاهر شد.….(ادامه دارد)

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , ,