شنبه, ۲۷ تیر ۱۳۹۴
04 September 2016

«تقدیم به معلم شهید»

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۳

برگرفته از وبلاگ آزادی بیان، آزادی قلم

مریم شهبازی

نمی‌شناختمش. نه تا بحال او را ندیده بودم و نه از مرامش چیزی می دانستم. همین قدر می دانستم که معلم است، که چند سالی در زندان است، همین. اما نگاهش را دوست داشتم، بلاخره معلم بود، معلمی هم شغل انبیاست. در این مدت اخبارش را مدام می‌خواندم، شکنجه می‌شد، انفرادی می‌رفت و …

دیشب یک قطعه فیلم از یوتیوب دانلود کردم که مربوط بود به فشار بر اقلیت‌های دینی و مخصوصا بهاییان در ایران. قصد داشتم برای امروز آن را این‌جا آپلود کنم تا شما هم ببینید، اما خبر اعدامش را که شنیدم، آپلود فیلم را فراموش کردم. امروز هم ۵ نفر دیگر اعدام شدند و ما تنها افسوس خوردیم، سری تکان دادیم و دعا کردیم، مگر غیر دعا کاری می‌توانستم انجام دهم؟

برف نمی‌بارد اما، «کوه‌ها خاموش، دره‌ها دلتنگ»، و «راه‌ها چشم انتظار کاروانی با صدای زنگ». فرزاد رفت، شیرین هم رفت، بعد از مدت‌ها تحمل زندان رفتند، و «چه غریبانه رفتند». فرزاد «فرزند رنج و کار، گریزان چون شهاب از شب»، رفت و زندگی «چون آتشگهی دیرینه پابرجاست»

«دلم از مرگ بی‌زار است، ولی آندم که نیکی و بدی را گاه پی‌کار است، فرو رفتن به کام مرگ‌ شیرین است، همان بایسته‌ی آزادگی این است.»

امشب، تلویزیون اعلام کرد که پنج نفر از اعضای یک گروهک تروریستی اعدام شدند. یکی از آن پنج نفر تو بودی. چه با افتخار هم اعلام کردند. تو هرکه بودی، هرکاری که کرده بودی، باید عادلانه محاکمه می‌شدی، اما در طی این مدت و با این بازداشت طولانی، تا مدت‌ها بدون وکیل، حالا هم بی‌خبر اعدامت می‌کنند، فضای شهرت را پلیسی می‌کنند که کسی برایت سوگواری هم نکند. نمی‌دانم چه بگویم یا چه بنویسم، که این روزها «درد» زیاد شده است و درمانی نمی‌بینم. «ولیکن چاره امروز زور و پهلوانی نیست».

تنها می‌توانم دعا بخوانم، برای تو، برای شیرین، برای دوستان دیگرت، برای خودم، حتا برای آنان که اعدامت کردند، آن‌ها که بازجوییت کردند، آنان که تو را در قبر کردند و آنان که قبرهای مارا زیرورو کردند، دعا کنم که خداوند بساط ظلم و ستم را برچیند، حاکمان عدل و داد عنایت کند، و ایران را نورانی گرداند.

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , 

۱ Comment


  1. رعنا
    1

    خدایا بارالها سینه ای آگه ما را ده
    رفیقی همزبانی همدلی همره ما را ده
    محبت رفته از دلها نمی دانم می دانی
    رفاقت گم شده در ما نمی دانم می دانی
    خدایا ایزد یکتا ز عرش کبریا بنگر
    به کام کس نمی گردد دگر این چرخ بازیگر
    نه جان نه جانانی نه عشق و ایمانی
    که نور حق در دل افروزد
    نه کفر انسان را امید پایانی
    جهان در این آتش می سوزد
    آه، ای بارگاه کبریا
    خداوندا در این ظلمت دل ما را به نور حق روشن کن
    از این کینه از این نفرت از این سودا تو انسان را ایمن کن