Saturday, 18 July 2015
16 January 2021

«زندگی هم‌خانه‌های غیرهم‌خون»

2010 June 07

شکوفه/  دفتر ترکیه / رادیو کوچه

shokufeh@koochehmail.com

شخصیت و ویژگی‌های اخلاقی هر فردی باعث می‌شود که با اطرافیانش اختلاف نظر پیدا کند. فرزندان یک خانواده هرچند با یک تربیت هم بار آمده باشند، گاهی باهم جر و بحث دارند. وقتی یکی از آن‌ها مرتب و منظم است، آن یکی شلخته بازی در می‌آورد. یا یکی برای کله پاچه خوردن، دست و پا می‌شکند و آن یکی از پیچیدن بوی این غذا در خانه حالت تهوع می‌گیرد.

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

در یک خانواده، این اختلافات ممکن است با زیر‌چشمی نگاه کردن مادر و پدر حل شود. اما در زندگی هم‌خانگی چند جوان باهم‌، دیگر مرجعی برای رفع اختلاف وجود ندارد و همه چیز باید بین خودشان حل و فصل شود.

می‌شنویم از چند جوان ایرانی بیست تا بیست و هفت ساله که هر کدام به نحوی و به علت‌های گوناگون مجبور شده‌اند با گروه هم‌سالانشان در زیر یک سقف زندگی کنند.

«در کل برای تنها نبودنت خوب است. اما من تنهایی را انتخاب می‌کنم. چون در زندگی باهم هر کسی حرفش را می‌زند و هرکدام هم حق دارند نظرشان را بدهند. البته به نظرم اگر نظرها مطابق هم نبود، مجبورند یک فکر دیگری بکنند، مثلن هم‌خانه‌هایشان را عوض کنند یا با هم بسازند.»

«به هر حال سیستم و شرایط هر فردی متفاوت است. یکی خوابش زیاد است یکی کم است. یکی اهل غذا هست؛ یکی نیست. یکی چرب دوست دارد یکی نه. یکی شور دوست دارد، آن یکی نه. یکی غذای سالم دوست دارد بخورد، یکی اصلن دوست ندارد غذا بخورد. یکی دوست دارد خانه مرتب باشد، برای آن یکی مهم نیست. گاهی می‌خواهی دوستت را بیاوری خانه، اما باید قبلش هماهنگ کنی. برای خرید خانه حتمن باید چیزهایی را بخریم که همه دوست دارند استفاده کنند.»

«ما تا حد زیادی با هم کنار آمدیم و همدیگر را با همه‌ی خصوصیات و شرایط خود پذیرفتیم. یعنی همه تلاش کرده‌اند که خودشان را با همدیگر وفق بدهند. این بر دوش یک نفر نیست که تحت فشار باشد. اما چون فضا محدود است و خواسته‌ها متعدد ممکن است اختلاف پیش بیاید.»

«‌یکی از مشکلات خیلی مهم این است که در زندگی با گروه، افراد حریم خصوصی ندارند. برای تلفنی حرف زدن، برای دعا خواندن، برای چت کردن، تنها جاهایی که می‌شود برای حریم خصوصی در نظر گرفت حمام و دستشویی و بالکن است.»

“یک روز من طهران نبودم، به هم خانه ای ام گفتم که پشت درب را ننداز تا من آمدم پشت در نمانم. شب با مامان اینها رسیدیم. قرار بود که آن ها کمی استراحت کنند و بعد عازم شمال بشوند. کلید انداختیم اما درب قفل بود و با وجود تمام تاکید های من، همخانه ای ام یادش رفته بود که پشت درب را نیندازد.  دیگر مجبور شدیم که … “.

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , ,