Saturday, 18 July 2015
29 November 2020

«خاطرات عزراییل»

2010 August 08

مطلب‌هایی که در این بخش تارنمای رادیو کوچه منتشر می‌شود یا انتخاب دبیر روز سایت و یا پیشنهاد دوستان رادیو است که می‌تواند از هر گروه یا دسته و یا مرامی باشد. نظر های مطرح شده در این بخش الزامن نظر رادیو کوچه نیست. اگر نقد و نظری بر نوشته های این بخش دارید می توانید برای ما ارسال کنید.

منبع: سایت ریور / محمدصادق اعلمی

شنبه:

امروز رو مثلن گذاشته بودم واسه استراحت و رسیدگی به کارهای شخصی‌ام ولی مگه این مردم میذارن؟

یک‌شنبه:

امروز واقعن اعصابم خورد بود چون به هیچ‌کدام از کارهای اداریم نرسیدم.

8753 تصادفی، 6893 اعدامی، 9872 تزریقی، 44596 ایدزی، و یک نفر بالای 145

سال سن رو واسه خاطر یک آدم عوضی وقت نشناس از دست دادم…. برای خودکشی اون‌قدر قرص خواب خورده بود که هر کاری می‌کردم دیگه روحش بیدار نمی‌شد!

دوشنبه:

رفتم بیمارستان ویزیت یکی از مریضا. دور تختش اون‌قدر شلوغ بود که نمی‌تونستم برم جلو. همه روپوش سفید پوشیده بودن و داشتند تند تند یادداشت برمی‌داشتن. هر جور بود راهو باز کردم و رفتم بالای سر مریض، اما دیدم دانشجوهای پرستاری قبل از من کشتنش. اگه دیر‌تر رسیده بودم ممکن بود حتا روحشم ناقص کنن!

از هم‌کاری بدم نمیاد، ولی به‌شرط این‌که قبلن با من هماهنگ بشه وگرنه خوشم نمیاد کسی تو تخصصم دخالت کنه

سه‌شنبه:

مادره با دوتا بچه‌اش می‌خواستن از خیابون رد شن. اول دست یکی از بچه‌ها‌ رو گرفتم، اما دیدم اون یکی داره نیگام می‌کنه. دست اون یکی رو هم گرفتم، اما دیدم مادره داره یه جوری نگام می‌کنه. اومدم دست خودشم بگیرم، اما دیدم یه عوضی با ماشین همچی با سرعت داره میاد طرفمون که اگه خودمو کنار نکشم ممکنه به خودمم بزنه. با یک اشاره ماشینش منحرف شد و کوبید به درخت. به خودم که اومدم دیدم مادره و بچه‌هاش از خیابون رد شدن و برای تشکر دارن برام دست تکون می‌دن.

منم براشون دست تکون دادم و برای این‌که دست خالی نرم همونی که کوبیده بود به درخت رو با خودم بردم. اون‌قدر خورده بود که روحشم یه جورایی نشئه بود و فکر کنم هنوزم که هنوزه نفهمیده مرده!

چهار‌شنبه:

خیلی عجله داشتم، اما وایستادم تا دعواشونو ببینم. چون جای دیگه کار داشتم خواستم برم، ولی دیدم یکیشون داره فحاشی بد بد می‌ده. اون‌قدر ازش بدم اومد که توی راه بهش گفتم:اگه زبونتو نیگه داشته بودی الان نه خودت چاقو خورده بودی و نه دست من زخمی می‌شد! الان چند ساعته که همه کارهامو ول کردمو دارم روحش رو پنچرگیری میکنم!

پنج‌شنبه:

اون‌قدر از برج ایفل برام تعریف کرده بودند که هوس کردم این آخر هفته‌ای برم اون‌جا و یه دیدی بندازم. وقتی رسیدم بالای برج، دیدم یه آقایی با دوربینش رفته رو لبه وایستاده تا از منظره پایین عکس بگیره. راستش ترسیدم بیفته. با خودم گفتم اگه کمکش نکنم ممکنه همچی بخوره زمین که دیگه قابل شناسایی نباشه. با احتیاط رفتم جلو بگیرمش نیفته اما تو یه لحظه جفتمون چنان هل شدیم که روحش موند دست من و جونش پرت شد پایین! باور کنید اصلن تو برنامم نبود.

جمعه:

بابا ولم کنید جمعه که تعطیله!!

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , ,