Saturday, 18 July 2015
02 December 2020
کتاب هفته- معرفی رمان «عصیان»

«تلاش برای به سرانجام رساندن عشق»

2010 August 08

امیر ساقریچی

«امیر ساقریچی» متخلص به «رها» یک نویسنده ساکن اتریش است.  رمان «عصیان» به قلم «امیر ساقریچی» که با پنج سرفصل توسط انتشارات «سایه» در آمریکا به چاپ رسیده است در قالب یک داستان روان و عاشقانه‌، سرگذشت دختری ایرانی با نام «بهاره» را به تصویر می‌کشد که دل‌داده‌ی یک جوان مسیحی است و در تلاش برای به سرانجام رساندن این عشق‌، به خاطر فرار از یک ازدواج اجباری و هم‌چنین بروز مشکلات شدید خانوادگی ناچار به ترک ایران می‌شود. نویسنده در این کتاب با نگاهی انتقادی به مذهب و باورهای غلطی که ریشه در فرهنگ کهن ما دارند‌، به صورت بنیادین به مشکلات زنان امروز ایران پرداخته است. این داستان بلند آخرین مجموعه از دست‌نوشته‌های او است.

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

بخش‌هایی از داستان در پی می‌آید:

وقتی مجبـور می‌شدم در گرمای ۴۰ درجه مانتو و مقنعه سر کنم تا مبادا کسی چند شوید مویم را ببیند و به هوس بیفتد و همیشه به خاطر ترس از خــدا خودم را از تمام چیز‌هایی که می‌توانستند برایم شادی آفرین باشند محروم می‌دیدم‌، وقتی که از خواب خوش بیدارم می‌کردند تا هنوز آفتاب نزده با زبان عربی با خدایم صحبت کنم و اگر چند دقیقه دیر می‌شد‌، خدا تا ظهر فرصتم را تمدیـد می‌کرد یـا مثل خود بابا می‌شد همـه را جمع کنم و آخر شب یک جا تقدیم خدا کنم‌، از خدایم هم بیـزار می‌شدم.

دخترم مگه مسابقه‌ی فوتبال تماشا می‌کنه؟ برو تو آشپزخونه به مادرت کمک کن

وقتی می‌دیدم ‌با کمی پول که به آخوند مسجد سر کوچه می‌دهی  زحمتش را برایت می‌کشد و خدا دیگر مواجبش دیر نمی‌شود تا روی شانه‌هایت گناهی بنویسد‌، خدا در نظرم آن‌قدر کوچک و خوار می‌آمد ‌که ارزش نداشت برایش عشقم را قربانی کنم تا مثل آن گوسفند بیچاره تکه‌هایش را به همسایه‌ها بدهند و شب با باقی‌اش مادر آب‌گوشتی بار بگذارد و از معامله‌ای که با خدا کرده خوشحال باشد.

در کشور ما هم که شکر خدا همیشه همه چیز برای آقایان فراهم بوده و خانم‌ها هیچ‌وقت نصف مردان هم اعتبار نداشته‌اند. تازه جای شکرش باقی بود که من برادری نداشتم که توی سرم بکوبند و وقتی دور از جان‌، بابا مرد‌، از همان یک ماشین قراضه و چند خشت آجر آن خـانه‌ی قدیمی سهم بیش‌تری بـردارد. چون آن وقت دیـگر حتمن من اعتراض می‌کردم و برادرم هم مرا گوش تا گوش سر می‌برید و دادگاه و قانون هم تبرئه‌اش می‌کردند .

شاید هم پول می‌داد یک نفر کلکم را بکند و چون دیه‌ی یک زن نصف مرد است ماشینش را می‌فروخت و پول را به حساب خودش که ولی دم بود واریز می‌کرد و از دستم خلاص می‌شد .

آن‌قدر دلم از دختر بودنم خون بود که آرزو می‌کردم ای کاش هرگز به دنیا نیامده بودم‌، حتا توی همان اتوبوس‌های درب و داغان شرکت واحد هم جای ما از آقایان کم‌تر بود  و برای این‌که خدای ناکرده با آقای راننده چشم در چشم نشویم تا مبادا حواسش پرت شود و همه را به کشتن بدهد  باید می‌رفتیم ته ماشین وپشت میله‌ها می‌نشستیم‌.

وقتی آقایان به باشگاه‌های ورزشی می‌رفتند و فوتبال بازی می‌کردند‌، ما در خانه بودیم  و حتا وقتی از پای تلویزیون به این برنامه‌ها نگاه می‌کردیم از راه دور داد می‌زدند که :

ـ دخترم مگه مسابقه‌ی فوتبال تماشا می‌کنه؟ برو تو آشپزخونه به مادرت کمک کن.

اما در عوض با تمام این سخت‌گیری‌ها باز از استاد دانشگاه تا راننده‌ی تاکسی و بقال سر کوچه وقتی ما را می‌دیدند با چشم‌هایشان درسته قورتتمان می‌دادند و انگار نه انگار که خودشان هم در منزل زن و فرزندی دارند که بهشان عمری درس اخلاق داده‌اند.

حرف‌های آندره ترجمان همان سکوتی بود که سال‌ها روی دلم مانده بود و حالا می‌خواستم فریاد بزنم.

انگار هرچه می‌کشیدم از همان دیـنی بود که مثل طناب دور گردنم حلقه شده بود و نمی‌گذاشت نفسی تازه کنم.

در بخش دیگری از داستان :

اما درست در همین لحظه آنـدره که به ظاهر هنوز سالم بود از اتـاقش خارج شد و با صدایی به مراتب بلند‌تر از پدرم فریاد زد :

– از شما توقع چنین برخوردی نداشتم آقای معتمد‌، من هر طور شده با دخترتون ازدواج می‌کنم‌، اینو بهتون قول می‌دم و سپس با همان صدای بلند سر بچه‌های آژانس فریاد زد :

– بفرماید به کارتون برسید‌، دیگه چیزی برای تماشا نمونده.

پدر با شنیدن حرف‌های آندره مثل برق خودش را به پشت میز من رساند و مانیتور را با تمام سیم و اتصالاتی که داشت از جا کند و به طرف در شیشه‌ای  ورودی آژانس پرتاب کرد‌. صدای شکستن شیشه آن‌قدر زیاد بود که توجه رهگذرانی را که در پیاده رو در حال عبور بودند به خود جلب کرد و جلوی در قیامتی شد‌. این بین آقای احمدی که انگار خیال داشت نگذارد تا پدر بیش ازین به محل کارش خسارت بزند به طرف بابا هجوم برد که از آژانس بیرونش کند اما در بین راه پایش به پایه‌ی میز آیدا گیر کرد و نقش زمین شد و صدای خنده‌ی ستایش و آیدا که تا آن موقع از ترس خشکشان زده بود دیگر هم‌کاران را هم به خنده وا داشت .

مگه ما چیکار کردیم‌؟ اصلن واسه چی اون‌طور جلوی یه مشت غریبه آبروی منو بردی؟ مگه دوست داشتن جرمه‌؟

نمی‌توانم احساسی را که در آن شرایط داشتم بازگو کنم چون از خودم‌، پدرم‌، آندره و همه کسانی که هاج و واج داشتند این صحنه‌ها را تماشا می‌کردند خجالت کشیده بودم و به قول معروف می‌خواستم آب شوم و توی زمین بروم. در همان لحظه پدر به طرفم آمد.  یک سیلی دیگر به شدت همان دیروزی نوش جان کردم و بند روسری‌ام را گرفت و کشان کشان برد و سوار ماشینم کرد‌. نمی‌دانم چرا ما آدم‌ها با این‌که خیلی وقت‌ها قدرت پیش‌بینی برخی اتفاقات را داریم اما باز هم دست از خطر کردن بر نمی‌داریم. این بار هم من درست همین حالت را داشتم‌، چون با این‌که هم خوب خانواده‌ام را می‌شناختم و هم به خوبی حدس می‌زدم که اگر ماجرا جایی درز کند حتمن به دردسر خواهم افتاد‌، اما بازهم نتوانستم جلوی این دل صاحب مـرده را بگیرم و حالا هم آندره و هم کارم را که با زحمت فراوان به دست آورده بودم از دست داده می‌دیدم.

پدرم که سوار ماشین شده بود بدون این‌که حرف بزند به سمت خانه به راه افتـاد  و بیـن راه وقتی در میـدان هفت تیـر پشت چـراغ قرمز باز ایستادیم  گفت:

ـ اگه یه بار‌، فقط یه بار دیگه تحت هر عنوان اسم این مرتیکه‌ی بی‌دین و ایمون رو بشنوم یا حتا کلاغـا خبر بیارن که از فاصلـه‌ی کم‌تـر از یک کیلومتری خونمون رد شده‌، خودم با همین دستام هر دوتون رو خفـه می‌کنم‌، می‌دونی که این کار رو می‌کنم.

این تهدید کمک کرد تا بغض سنگینی که راه نفسم را تنگ کرده بود بالاخره بشکند و با همان صدای آمیخته با گریه گفتم :

– مگه ما چیکار کردیم‌؟ اصلن واسه چی اون‌طور جلوی یه مشت غریبه آبروی منو بردی؟ مگه دوست داشتن جرمه‌؟

پدر که هیچ توقع نداشت در آن شرایط این حرف‌ها را هم از زبان من بشنود‌، دست راستش را از روی دنده‌ی ماشین بلند کرد و محکم توی سرم کوبید و در حضور همه چشم‌هایی که در آن ترافیک سنگین با شنیدن صدای گریه‌ی من به ما خیره شده بودند فریاد زد :

– خاک تو اون سرت کنن‌. مگه تو بچه مسلمون نیستی؟ خجالت نمی‌کشی؟ پاشدی بـا اون حروم‌زاده کجا راه افتـادی رفتی؟ اصلن تـو چند وقته با این بی‌شرف رابطه داری؟

باور نمی‌کردم که آندره حتا قضیه‌ی کافی شاپ را هم به بابا گفته باشد‌، با خودم فکر کردم حتمن می‌خواهد به من یک دستی بزند. به همین خاطر جواب دادم:‌

– رابطه‌؟ کدوم رابطه‌؟ آقای هاکوپیان فقط از من خواستگاری کرد‌، همیـن …

ایـن جمله باعث شد تـا دست سنگین بابا طـوری بـه سمتم دراز شود کـه  شیشه‌ی ماشین سرم را داغـان کند و بـه قـولی یکی از در و یکی از دیوار خوردم.

– همین‌؟ فقط همین‌؟ تو مگه نمی‌دونی این مرتیکه کافره‌؟ تـو مگه نمی‌دونستی خواستگاری رسم و رسوم خودشو داره؟ ایـن یـارو پـدر و مادر نداره که خودش سر خود از دختر مردم خواستگاری می‌کنه‌؟ حالا اون بی‌‌کس و کاره‌، تو چی‌؟ تو بابا و ننه نداشتی‌‌؟ وقتی این پیشنهاد و دا‌د، چرا بلند نشدی بزنی تو دهنش‌؟ تو چرا اجازه دادی اصلن این حرف رو پیش بکشه‌؟

مثل دیوانه‌ها شده بودم‌، دیگر به اطرافم توجه نمی‌کردم و شایـد اگر بابا یک تلنگر کوچک دیگر به من می زد خودم را از ماشین در حال حرکت به پایین می‌انداختم و از دست قفسی که برایم ساخته بودند راحت می‌شدم .

با فریادی از جنس جیغ و گریه گفتم :‌

– من گفتم که باید مسلمون بشه‌، می‌دونستم شما به این مسئله حساسی‌، برای همین شرط اول من هم همین بود‌، اون بنده‌ی خدا هم قبول کرد اما شما اصلن فرصت نمی‌دی آدم حرف بزنه.

– چی‌؟ مسلمون بشه‌؟ بی‌شعور مگه مسلمونی فقط یه اسمه‌؟ مگه مسلمون شدن الکیه که هر خری از راه رسید به خاطر هوی و هوسش بیاد مسلون بشه؟ استغر فراله خدایا ببین چی داره میگه‌، اصلن همین رو که گفت اتاقشو رو سرش خراب کردم‌، تو فکر کردی اگه این حمال مسلمون بشه مرد زندگیه؟ کسی که نصف عمرشو معلوم نیست چیکار کرده و به چی اعتقاد داشته؟

همیشه فکر می‌کردم وقتی بابا بشنود که آنـدره می‌خـواهـد مسلمان شود استقبـال می‌کنـد و راحت‌تـر به ازدواج مـا رضایت می‌دهد ولی تازه فهمیده بودم که اشتباه می‌کرده‌ام و آتش این فتنه را هم همیـن پیشنهاد از جانب آندره دامن زده بود. بابا هم که هیچ‌وقت برای بهانه‌هایی که می‌گرفت دلیل محکمه‌پسندی نداشت… و تازه این اخلاق همیشگی‌اش بود که فکر می‌کرد رییس من است و خودش را هم یک مسلمان واقعی می‌دانست و این باعث می‌شد به خودش اجازه دهد  هر رفتار بدی  که لازم است  برای ارشاد فرزندش انجام دهد و انگار ظلم به زن و فرزند از واجباتی بود که به او آموخته بودند و ما خبر نداشتیم‌. کسی هم نبود که بپرسد به چه اجازه‌ای دختر به این بزرگی را جلوی دیگران به باد کتک می‌گیری و برایش تعیین تکلیف می‌کنی؟

دلم می‌خواست خودم را بکشم تا از این همه احساس حقارت خلاص شوم‌، اما این میان جوانه‌ی عشقی که در دلم روییده بود مرا به آینده امیدوار می‌کرد و انگار هرچه بیش‌تر از این ماجرا می‌گذشت برایم این واکنش‌ها عادی‌تر می‌شدند و به قولی پوستم دیگر کلفت شده بود‌. دلم می‌خواست سر بابا فریاد بکشم و بگویم من هم آندره را با تمام وجودم دوست دارم و نمی‌توانم بدون وجودش بـه ادامـه‌ی ایـن زنـدگی امیدوار باشم.


«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , ,