Saturday, 18 July 2015
25 November 2020
به پاس خدمات مجاهدین تبریز،

«قمار مشروطه به امید آزادی و استقرار عدالت‌خانه»

2010 August 10

مطلب‌هایی که در این بخش تارنمای رادیو کوچه منتشر می‌شود یا انتخاب دبیر روز سایت و یا پیشنهاد دوستان رادیو است که می‌تواند از هر گروه یا دسته و یا مرامی باشد. نظر های مطرح شده در این بخش الزامن نظر رادیو کوچه نیست. اگر نقد و نظری بر نوشته های این بخش دارید می توانید برای ما ارسال کنید.

منبع: خنک آن قمار بازی،‌ که بباخت آنچه بودش / معمای مردان رقصان

خنک آن قمار بازی،‌ که بباخت آنچه بودش                بنماند هیچ‌اش الا، هوس قمار دیگر!

بر سردر خان مشروطه تبریز لوحی است بیاد صدمین سالگرد پیروزی انقلاب مشروطه ایران به پاس خدمات مجاهدین تبریز به این ترتیب:

یک‌صد سال پیش در تیره شب‌های زندگی‌ مردم ایران، پنجره‌ای به سویی صبح صادق گشوده شد. شاخه نوری که حاصل بذر تلاش‌های هزاران آزادی خواه بود. در ژرفای تیرگی‌ها و سیاهی‌ها رویید و به صورت درخت تناور مشروطیت متبلور گردید. اینک یک‌صدمین سالگرد گشایش پنجره «خانه مشروطه» به سویی نور است، پنجره‌ای که بر درگاه آن خون «روح القدس» «صوراسرافیل» «ثقه الاسلام» «ستارخان» و «باقرخان» و هزاران هزار گمنام راه آزادی خشکیده است. یاد آن سال‌ها که اینک با خواست فرزندان غیور آن رادمردان با رنگی‌ از «قانونمندی» و «مردم سالاری» مخلوط شده است و نیز یاد جنبش «امیرخیز» و طنین کلام تاریخی‌ سردار ملی‌ در مقابل پیشنهاد قبول پرچم تسلیم از ژنرال کنسول روس که: «من می‌‌خواهم کشور‌های هفت اقلیم به زیر پرچم ایران بیایند» و خاطره شهدای عاشورای ۱۳۳۰ هجری قمری به‌دست قوای روسیه را پاس می‌داریم و به نشان قدردانی از خدمات آن جاودانگان تاریخی‌ و راهیان نستوه انقلاب طی یک‌صدسال اخیر این لوح یادبود را در این مکان «خانه ابوالمله» به یادگار نصب می‌نماییم.

تبریز ۱۴ مرداد ماه ۱۳۸۴

امروز ۱۴ امرداد‌ماه است و دقیقن صد و چهار سال از آن روزها می‌گذرد.

روز‌هایی‌ که «میرزا حسن تبریزی» مشهور به «رشدیه» نتیجه ممارست و سماجت خود در تاسیس مدارس نوین «رشدیه» در تبریز و طهران را دید، او اولین مدرسه خود را در سال ۱۲۶۸ با موافقت ناصرالدین شاه در مسجدی در محله ششکلان تبریز بنا نهاد و هرچه آقایان علما تکفیرش کردند و مدارس اش را علم و کتل به دستان تخریب کردند و به آتش کشیدند از پای ننشست.

امروز به حق نشان پر افتخار پدر سیستم نوین آموزشی ایران بر سینه‌اش می‌درخشد. هرچند در تاریخ نگاری رسمی این روزهای این ملک بلاخیز جایی برایش در نظر گرفته نشده است.

آن روز‌ها مجاهدین مشروطه‌خواه تبریز در برابر گردن‌کشی‌های استعمار و استبداد ایستادگی کردند و «هوارد باسکرویل» معلم آمریکایی‌ مدرسه مموریال تبریز در میانه مقاومت برای پاسداری از دست آورد‌های مشروطه در برابر استبداد صغیر محمدعلی شاهی جان سپرد. او چنان که خود می‌گفت: تنها تفاوتش با مردم تبریز، محل زادگاهش بود. انگار که باسکرویل خود را در میان جنگ استقلال امریکا از بریطانیا می‌دید.

آن روز‌ها «ستار خان» (سردار ملی‌) از جرگه لوطیان (جوانمردان، یا اهل فتوت) محله امیرخیز تبریز با آنکه حتا سواد خواندن و نوشتن نداشت، پیام مشروطه را از جان شنید و به پا خواست و چند سال بعد در تنهایی‌ و از زخم کهن ای که در نبرد پاسداری از مشروطه برداشته بود، قانقاریا گرفت و جان سپرد.

آن روز ها «باقر خان» (سالار ملی‌) بنایی بود که به پا خواست و تمام تلاش‌اش را برای بر قراری مشروطه و پاسداری از آن گذاشت. او زمانی‌ که بعد از پیروزی مشروطه در تهران به انزوا می‌زیست بار دیگر به تبریز بازگشت تا در برابر هجوم قشون روس ایستادگی کند و عاقبت ده سال پس از برقراری مشروطه به هم‌راه تنی چند از یارانش به دست اشراری که قصد راه‌زنی داشتند در حوالی قصر شیرین جان سپرد.

باقر خان (سالار ملی‌)                                             ستار خان (سردار ملی‌)

آن روز‌ها حاج مهدی کوزه‌کنانی (همان کسی که امروز خانه‌اش موزه مشروطه است) تاجر خوش‌نام و روشنی بود که در پی انتشار پیام مجاهدین تبریز از راه انتشار روزنامه بود و «میرزا جهانگیرخان صوراسرافیل» جان خود را بر سر انتشار روزنامه داد.

«میرزا علی‌آقا تبریزی» (مشهور به ثقهالاسلام تبریزی یا ثقهالاسلام دوم) از علمای تبریز که مسلط به عربی‌ و فرانسه بود راه نجات ملک و ملت را در وجود یک شاه مشروطه و حکومت قانون دید. «ثقهالاسلام» حاضر نشد در برابر التیماتوم کنسول روس سر تعظیم فرودآور و بپذیرد که قشون روس آغازگرا تهاجم به تبریز نبوده است. او با هفت تن از یارانش در عاشورای ۱۳۳۰ هجری قمری به دست قوای روس در میدان مشق تبریز به دار کشیده شد و بر سر چوبپاره رقص عاشقی نمود.

آن سال‌ها «شیخ محمد خیابانی» زمانی‌ که کنسول آلمان پیشنهاد هم‌کاری به مجاهدین تبریز کرد، دستور داد در کنسول‌گری را ببندند تا هدف آزادی خواهی‌اش تبدیل به توپی در زمین دولت‌های روس، انگلیس، آلمان و عثمانی نشود.

آن روز‌ها «میر هاشم دوه‌چی» که از پیشگامان مردم تبریز در نهضت مشروطه بود؛ از نخستین کسانی‌ که در کنسولگری انگلیس بست نشست و بعد از زمانی کوتاه‌ تغییر نظر داد و در صف مخالفین مشروطیت ایستاد. او در مقابل دریافت پول از «محمدعلی‌ میرزا ولیعهد» به او پیغام داد «هرکه شتر را بالای بام برده هم او هم می‌تواند از بام پایین‌اش بیاورد.»

«میرهاشم دوه‌چی»‌ با تاسیس «انجمن اسلامیه علما» عملن در مقابل انقلابیون صف‌آرایی کرد و بالاخره پس از پیروزی مجاهدین و برچیده شدن انجمن اسلامیه، به طهران فرار کرد و پس از پناهنده شدن «محمدعلی‌ شاه» به سفارت روسیه، در لواسانات دستگیر شد و نهایتن در ۲۲ رجب ۱۳۲۷قمری در میدان سپه به دار آویخته شد.

آن روز‌ها «شیخ فضل‌اله نوری» جدال قدیمی‌اش را با «میرزا حسن رشدیه» و مدارس نوین‌اش را به خاطر آورد و فهمید که نبرد فکری را به او باخته و راهی جز نهادن جانش بر سر تنگ نظری و جهل‌اش ندارد. فاتحین طهران به دارش آویختند تا عبرت شود، اما ایکاش که او را دار نمی‌کشیدند، چرا که رقص پیکرش بر بالای چوبه دار تبدیل به پیراهن عثمان گردید!

به دار کشیده نمی‌شد تا بار دیگر به اسم شهید از او قهرمانی برای متشرعانی‌ که از پس او می‌آیند، در کتب شبه تاریخی ساخته و پرداخته نشود.

امروز دیگر بعد از صد و چهار سال این نبرد قدرت را شاگردان شیخ فضل‌اله نوری از مکتب میرزا حسن رشدیه برده‌اند. این روزها در همان چند بندی که از مشروطه در کتب تاریخی مدارس است، عکسی‌ بزرگ از شیخ فضل‌اله جای دارد تحت عنوان شهید دفاع از اسلام و استقلال و استعمار ستیزی و در آن‌جا حتا نامی‌ از میرزا حسن رشدیه نیست چه رسد به خیابانی یا دانشگاهی یا مدرسه‌ای!

آن روز‌ها اگر کلنل «لیاخوف»، مجلس شورای ملی‌ و وکلای ملت را به توپ بست، امروز همین مجلس فرمایشیِ سلطان را هم «کوچکوف» و دوستانش تحمل نمی‌کنند و به توپ بستن‌اش تهدید می‌کنند و افسوس که سردار و سالار و میرزای در تبریز نیست تا جان ببازد و بار دیگر بیرق دفاع از حقوق ملت را در برابر سلطان بیافرازد.

این روزها که دیگر جنبش سبز دمکراسی خواهی ایران نیمه جان شده است بلندترین صدایی که از تبریز به گوش می‌رسد فریاد عصیان تماشاگران تراختور است که می‌گویند:

تبریز باکؤئ آنکارا، بیز هارا فارس لار هارا

(تبریز باکو آنکارا، ما کجا فارسا کجا)

این روز ها در استادیوم تبریز هشتاد هزار تماشاگر تنها فریاد می‌‌زنند:

افغانستان سیزین، آذربایجان بیزیم (افغانستان برای شما آذربایجان برای ما)

و چشم رهبران جوان جمعیت از خوش‌حالی‌ برق می‌‌زند. و دیگر این ملت تاریخ‌ساز، کم‌تر احساس خویشاوندی با دیگر پاره‌های این ملک و ملت در خود احساس می‌کنند و بیرق‌های دیگرانی را می‌افرازند.

بی خبر از اینکه ۱۰۰ سال پیش آن لوطیِ (جوانمردان، یا اهل فتوت) محله امیرخیز تبریز به کنسول روس (پاختیانوف) که می‌خواست بیرقی از کنسولگری را بر سردر خانه‌اش زند و او را در زنهار دولت روس قرار دهد گفت:

«ژنرال قنسول، من می‌خواهم کشور‌های هفت اقلیم به زیر بیرق دولت ایران بیایند. من زیر بیرق بیگانه نمی‌روم.»

این روزها دیگر این اتوبان شیخ فضل‌اله است که از روی ستارخان می‌گذرد و حجت‌الاسلام و المسلمین روح‌اله حسینیان (نماینده مردم تهران و رییس فراکسیون انقلاب اسلامی مجلس شورای اسلامی) و رییس مرکز اسناد انقلاب اسلامی در یکی‌ از سخنان‌اش ستار خان را قماربازی‌ خواند که بر سر دعوای قمار زخمی شد و جان بخت. نمی‌دانم شاید پر بیراه هم نگفته باشد!

به گمانم ستارخان و دیگر مجاهدین تبریز قماری کردن به امید آزادی و استقرار عدالت‌خانه و بر قراری مجلس شورای ملی‌ تا مهاری باشد بر دهان اسب سرکش استبداد حکام و سلاطین ملک و ملت.

آری به گمانم، او و یارانش آن قمار را و جان‌شان را باختند. همین است که امروز ملک و ملت ما عدالت‌خانه‌ ندارد و از مجلس شورای ملی‌ تنها ساختمانی در خیابان بهارستان باقی‌مانده است و عمارتی هرمی شکل پر از وکیل‌الدوله ‌ها چند متر آن طرف‌تر.

آری ای برادر، در این روزها که زمستان است و دیگر قمار بازی نیست؛ آتش این بیت مولانا سخت برجان می‌نشیند که می‌گوید:

خُنُک آن قمار بازی،‌ که بباخت آنچه بودش       بنماند هیچ‌اش، الا هوس قمار دیگر!

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , , ,