Saturday, 18 July 2015
26 October 2020
روزگفته‌های یک مسافر شهری

«کاشفان فروتن شوکران»

2010 October 13

یسنا یاوری/ رادیو کوچه

نه ترافیک است و نه اتفاق خاصی می‌افتد که بخواهد عجیب یا مهم باشد. همه چیزسر جای خودش است. اتوبوس مسیر مالک اشتر – فیاض بخش را به تازگی  به اصطلاح «پولی» کرده‌اند. مسیر هرروزم نیست ولی زیاد پیش می‌آید که سوار شوم.

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

سر خیابان جمهوری پیاده‌ می‌شوم و دویست تومانی به راننده می‌دهم. پشت چراغ نگه داشته است و عجله دارد که زودتر برود. بقیه‌اش را نمی‌گیرم. نمی‌دهد.

تا دلت بخواهد تقاطع سپه – ولیعصر شلوغ است و پر هیایو. ماشین‌ها نگه نمی‌دارند. اکثر تاکسی‌ها پر است.

به ساعت نگاه می‌کنم. هوا گرم است و مسیر سربالا. حوصله پیاده روی ندارم. چاره‌ای دیگر هم نیست. هندزفری گوشی را می‌گذارم توی گوشم. حوصله آن را هم ندارم. «مهران مدیری» را دوست دارم. دلیلش را نمی‌دانم. قبولش دارم. حرف و حدیث‌ها را هم دوست ندارم بشنوم. صدایش را که می‌شنوی باورت نمی‌شود همان مدیری فیلم‌هایش باشد. محزون است. ولی حتا حوصله شنیدن آن را هم ندارم. فکر می‌کنم گوشم درد دارد. خنده‌ام می‌گیرد، مادربزرگم می‌گوید این تحفه را نچپانید توی گوشتان، گوشتان کرم می‌گذارد. تصویر چندش‌آوری ست. کرم‌هایی که تمام گوش را پر کرده‌اند و از آن‌جا می‌روند توی مغز و مجبور می‌شوند مغز را بخورند. مغز یک روز تمام می‌شود و مجبوری بدون مغز زندگی کنی. مغز تمام فرمان‌های اصلی بدن را صادر می‌کند و آن‌وقت ستاد فرماندهی از کار می‌افتد و …

ترمز می‌کند. کمی جلوتر. تاکسی نیست. پراید سفیدی که هنوز پلاستیک روی صندلی‌اش را هم  در می‌آورده است.

سوار می‌شوم. راننده پیرمرد است. تنها مسافر تاکسی هستم. می‌گویم: «چارا ولیعصر می‌رم.»

می‌خندد و جواب نمی‌دهد. صدای «کاشفان فروتن شوکران» با صدای خود شاملو را همیشه دوست داشتم. با صدا زمزمه می‌کنم: «ای کاش از آفتاب یاد می‌گرفتند بی دریغ باشند…»

می‌گوید‌: «این آقا خیلی صداش خوبه، خواننده نیست ولی خیلی صداش خوبه. شعراش خیلی قشنگ. مفهوم داره»

می‌گم: «سی دیش و خریدین؟»

جواب می‌ده‌: «نه مال پسرم. ماشین اونه اصلن. من بعد‌از‌ظهرا که دانش‌گاه داره، می‌آم یه چرخی می‌زنم.»

و شاملو ادامه می دهد .

سر خیابان جمهوری ترافیک است. چراغ قرمز است. چراغ عابر پیاده هم قرمز است. راننده می‌زند زیر خنده و صدای ضبط را بلند می‌کند.

از توی آینه نگاهم می‌کند و می‌گوید: «می‌رین شما تاتر؟»

ازتوی همان آینه اشاره می‌کنم صدای ضبط را کم‌تر کند و می‌گویم: «الان گمون نمی‌کنم اجرایی باشه‌، این ساعت؟ معمولن بعدازظهره. نه من می‌رم کافه.»

با سر تاییدم می‌کند: «اون‌جام خوبه. ما هم جوون بودیم می‌رفتیم. ولی فرق داشت. خیلی خوب بود … آخی … یادش به خیر»

توی ذهنم پر از سوال است.  پر از هیاهو. حتا شاملو هم که گوش می‌کنم فکر و خیال کرم‌ها رهایم نمی‌کند‌. پشت چراغ چهار‌راه نگه می‌دارد. می‌روم سمت کافه‌های روبه‌رو. زیادند. شکل‌های مختلف. آدم‌های مختلف. شلوغ و خلوت. درب یکی را باز می‌کنم و بی‌هوا می‌روم تو. صمیمی‌تر از بقیه است. زیاد می‌آیم این روزها این‌جا. دوستان جدید و محیط‌های تجربه شده قدیمی.

به در و دیوار کافه نگاه می‌کنم و عکس‌ها را می‌شناسم. بکت، سارتر. و باز بکت و باز سارتر.

چرا ما باید تنها باشیم این‌جا

چه فرقی می‌کند که چه‌قدر از مردم این عکس‌ها را بشناسند یا اصلن حتا نتوانند اسمشان را از روی کاغذ بخوانند. به راننده تاکسی فکر می‌کنم. به این‌که شاملو را نمی شناخت ولی مهم نبود بشناسد. به این‌که تعریف دیگری از کافه در ذهنش بود. یا ما درست می‌گوییم.

می‌روم سر یکی از میزها می‌نشینم. عجیب است این وقت روز و شلوغی کافه تا این حد. کوهن گذاشته است و اکثر مشتری‌ها با صدای او هم‌خوانی می‌کنند.

کافه شمایلی قدیمی دارد با صندلی‌های لهستانی. سیگاری نیستم و از سیگار‌کشیدن دیگران در محیط در بسته خوشم نمی‌آید. ولی کافه را دوست دارم. از تنهایی نشستن در کافه بیزارم. حرف‌های دیگران برایم جذاب می‌شود. سرم را می‌چرخانم سمت همه میزها. روی صندلی میز کناریم دختر جوانی نشسته است که او هم تنهاست. می‌‌پرسم: «چرا ما باید تنها باشیم این‌جا؟»

می‌گوید منتظر دوستش است. سیگار تعارفم می‌کند و می‌گویم نمی‌کشم. تعجب می‌کند. چیزی نمی‌گوید. همان موقع دوستش می‌رسد. پسر است با یک جعبه روزنامه پیچ شده در دست می‌نشیند کنارش. حتا سلام هم نمی‌کنند به هم. دختر با گوشه فنجانش ور می‌رود بالا را نگاه هم نمی‌کند. جعبه را می‌گذارد روی میز، دستان دختر را می‌بوسد و می‌رود. هنوز در کافه را نبسته است که دختر می‌زند زیر گریه. صدایش بلند می‌شود. چند نفر بر‌می‌گردند و نگاهش می‌کنند. خیلی از آن‌هایی که «لئونارد کوهن» گوش می‌دادند و سرشان را تکان می‌دادند، دیگر سرشان را تکان نمی‌دهند.

یاد دوران مدرسه می‌افتم. وقتی اشکم در می‌آمد وقتی کسی می‌آمد کنارم و می‌خواست آرامم کند و من حالم از این روش به‌هم می‌خورد. آرام سرم را می‌برم سمت میزش و می‌گویم: «کمک می خوای؟»

سرش را بالا نمی‌آورد و می‌گوید: «برام آب می‌آری؟»

بلند می‌شوم و یک آب معدنی می‌آورم برایش.

می‌نشینم کنارش. می‌گوید بلند شوم. یاد سلیقه دوران مدرسه‌ام می‌افتم. بلند می‌شود و بی‌تفاوت نسبت به من می‌رود سمت میز بار و میزش را حساب می‌کند و بی‌تفاوت‌تر از کنار من رد می‌شود.

من به مفهوم کافه های قدیم فکر می‌کنم. به عکس‌های سارتر و بکت. به راننده‌ای که شاملو را نمی‌شناخت و به کرم‌هایی که اگر توی سرم راه بروند مغزم تمام می‌شود و کاش تمام بشود.

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , , , ,