Saturday, 18 July 2015
30 October 2020
طنز در پزشکی - (قسمت بیست‌و‌پنجم)

«سه‌شنبه‌ها با حوری»

2010 October 15

علی انجیدنی / رادیو کوچه

همون‌طور که داد می‌زدم و گریه می‌کردم گفتم‌: «یکی این دیونه رو ساکت کنه. با عمه‌ات از این دیار برو‌، مرتیکه از قلم‌افتاده.» صدای مریض دوم که تا چند لحظه قبل داشت آواز «بیا بریم از این دیار» رو می‌خوند قطع شد و با عصبانیت گفت: «پدر سگ! به عمه‌ام چیکار داری؟ علی، گوساله ظرفیت شوخی نداری چرا اومدی به این خراب شده.» با تعجب چشم‌هایم رو تیز کرده که ببینم این مریض از قلم‌افتاده کیه که من رو می‌شناسه‌. با درد از روی زمین بلند شدم و به میله‌ها نزدیک‌تر شدم‌. جیغ زدم‌: «حسین! فلان فلان شده تویی؟ تو این‌جا گوه کی رو می‌خوری؟ تو که بهشتی بودی. بچه آخوند‌، مسجد برو‌، نماز خون. مومن. تو هم از قلم‌افتاده‌ای‌؟ وای به حال بقیه. تو که مثل اینا دیونه نشده‌ای‌؟ جون من راستش رو بگو. اگه می‌خوای نیم ساعت دیگه به یه جای ما گیر بدی همین الان بگو تا خودم رو آماده کنم.» حسین که نیشش تا بنا گوش باز شده بود گفت‌: «دیونه خودتی و هفت جد و آبادت. این بی‌چاره‌هایی که می‌بینی تو این دیار یه‌کم قاطی کرده‌اند حق دارند چون ده‌ها ساله که این‌جا گیر افتادند. من تازه اومدم و هنوز مغزم درست کار می‌کنه.»

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

از دیدن حسین دوست صمیمی دوران نوجونی‌ام خیلی ذوق‌زده شدم‌. درد و ماجرای بیمار اول رو فراموش کردم و مشغول صحبت و یادآوری خاطرات با او شدم. متوجه نشدم اسداله و نگه‌بان‌ها کی رفته بودند. گفتم: «بیا این‌ور حسین. بیا تو اتاق از نزدیک با هم حرف بزنیم.» حسین گفت: «نمی ترسی منم یه آن قاطی کنم بزنم دمار از روزگارت در بیارم؟» گفتم: «خودت رو لوس نکن. تو که گفتی تازه اومدی و هنوز مشاعرت سرجاشه؟ من که تو کار خدا مونده‌ام. یا تو سیستم جهان آخرتش ویروس افتاده که این‌قدر بلبشو شده و یا یه منظوری داره و ما سر در نمی‌اریم. آخه این همه دیار داشتن چه معنی می‌ده. ده تا آدم درست حسابی مثل من رو می‌فرستاد بهشت بقیه هم به جهنم. تکلیف روشن بود.» صدای خنده زنانه‌ای از گوشه دیگر اتاق آمد و من و حسین به طرف صدا برگشتیم‌. حوری بود‌. به حسین گفتم‌: «تو می‌تونی این حوری خانم ما رو ببینی‌؟ صداش رو می‌تونی بشنوی؟» حسین اخم‌هاش رو توهم کرد و گفت‌: «مثل این‌که وضع تو از من بدتره‌ها. مگه من کر و کورم که این لعبت رو نتونم ببینم یا صدای زیباش رو نتونم بشنوم.»

دیدم آب از لب و لوچه حسین آویزون شده گفتم‌: «هوی. اخوی. ناسلامتی ایشان حوری اختصاصی من هستند‌، چشم‌هات رو درویش کن وگرنه می‌گم یه آمپولی چیزی بهت بزنن تا یه هفته نه چشات ببینه نه گوشات بشنوه. تازه جهت اطلاع عرض کنم این حوری‌ها تنها سیستم بدرد بخورشان فقط برای بهشت طراحی شده و در جاهای دیگه از کار می‌افته پس بلکل فعلن شما بی‌خیال شو.» حوری اومد جلو و گفت‌: «می‌بینم دکی جون ما هی تند و تند برای خودشون نوشابه باز می‌کنند و خودشون رو جزو تنها خواص بهشت جا می‌زنند؟» حوری که نزدیکم شد بغلش کردم و گفتم‌: «ببین عزیزم این حسینه. دوست صمیمی من در دوران نوجوانی. ما خیلی با هم ایاق بودیم اون موقع‌ها.» حوری گفت‌: «ایاق دیگه چیه‌؟ نکنه منظور همین هم‌جنس بازی و از این حرف‌هاست‌؟» حسین زد زیر خنده و گفت: «خوب خانم حوری. شما اگه یه نگاه کوتاه به این علی آقای ما که الان شده دکتر بیاندازی متوجه می‌شی که هیچ خری حاضر نیست و نبوده که با ایشان تیله‌بازی کند چه برسد به هم‌جنس بازی. من هم اون زمان رفیق دیگه‌ای نداشتم این هم مثل سریش به من چسبیده بود و خودش رو با من صمیمی می‌گرفت.» گفتم: «خیلی نامردی حسین. من داغون‌تر بودم یا توی بچه آخوند مزلف.» حوری گفت: «علی جون. چرا امروز این‌قدر کلمه‌های سخت سخت رو به‌کار می‌بری. خوب ما فارسی‌مان به خوبی شما نیست و اینا رو نمی‌فهمیم. حالا نگفتی این ایاق یعنی چه؟»

مرض که فقط مخصوص تویه ولی درد من بدبیاری و بدشانسی‌ست که از اون دنیا تا الان گریبان من رو ول نکرده. اون دنیا که بدشانسی می‌آوردم خودم رو توجیه می‌کردم که خدا حواسش هست و آخرت تلافی می‌کنه و یا این‌که اینا همش قسمته و خوب‌هاش مونده برای بعدها‌. ولی اون دنیا تموم شد و شانس به سمت ما نیومد که نیومد و این دنیا هم که اومدیم اوضاع بدتر شد که بهتر نشد

گفتم: «ایاق یعنی دوستی نزدیک و صمیمی من با خری مثل این. صدای اسداله از پشت در اومد که آقای دکتر. کی معاینه مریض‌تون تموم می‌شه‌؟ بقیه منتظرند.» تازه فهمیدم که من برای چه کاری اون‌جا بودم و حسین به‌عنوان مریض اومده‌. حوری هم طبق معمول با شنیدن صدای اسداله غیبش زده بود. داد زدم: «دو دقیقه دیگه اسداله میرزا.» صداش در اومد که بجنب دیر شد. اسداله هم باباته.» گفتم: «خوب حسین بگو ببینم مریضی چیزی داری؟ بگو شاید بتونم کمکت کنم.» حسین گفت: «عمرن. من غلط می‌کنم این دردی که دارم رو پیش تو بگم. تو اگه خبردار بشی تا کل جهان خلقت رو خبردار نکنی ول‌کن نیستی. من به تو به‌عنوان پزشک اعتماد ندارم‌. به‌عنوان یه بچه محل اوسکول شاید بشه بهت اعتماد کرد ولی …» صداش رو قطع کردم و گفتم‌: «به درک. به جهنم. برو با دردت بمیر. مگه من بی‌کارم بیام دنبال درد تو باشم‌. من بتونم با درد خودم کنار بیام خدا رو هزار بار شکر می‌کنم.» حسین گفت‌: «مگه تو هم درد و مرضی داری‌؟» جواب دادم: «مرض که فقط مخصوص تویه ولی درد من بدبیاری و بدشانسی‌ست که از اون دنیا تا الان گریبان من رو ول نکرده. اون دنیا که بدشانسی می‌آوردم خودم رو توجیه می‌کردم که خدا حواسش هست و آخرت تلافی می‌کنه و یا این‌که اینا همش قسمته و خوب‌هاش مونده برای بعدها‌. ولی اون دنیا تموم شد و شانس به سمت ما نیومد که نیومد و این دنیا هم که اومدیم اوضاع بدتر شد که بهتر نشد.»

حسین گفت‌: «یادمه همیشه غر می‌زدی. اون دنیا هم مثل الان شبیه زن‌های هفتاد ساله غروغر می‌کردی و حال همه رو می‌گرفتی. برو خدا رو شکر کن. اگه بدونی این بی‌چاره‌ها تو این دیار چه به سرشون می‌آد این‌قدر خودت رو لوس نمی‌کردی.» گفتم: «راستی تو می‌دونی چرا اینا این‌جا اومدن؟ اصلن خودت چه جوری این‌جا اومدی‌؟ چند وقته این‌جایی؟» حسین جواب داد‌: «من یه سالی هست این‌جام. تو بهشت بودم که با یکی از مقربین تو دیسکو بحثم شد و من رو تبعید کردند این‌جا. تازه پارتی داشتم وگرنه می‌بردنم دیار سکون. این بیچاره‌ها هم هر کدومشون یه ماجرایی دارند. یکی شون روز حساب و کتاب با مامور حساب‌رسی حرفش شده اونم گفته برو تا خودمون خبرت کنیم. یکی دیگه عاشق یکی از فرشته‌ها شده و رفته بارگاه و می‌خواسته فرشته مقرب رو بغل کنه. بی‌چاره اون قبلیه که می‌خواست تو رو عقیم کنه بعد از برزخ می‌خواسته از پل بهشت رد بشه اشتباهی رفته طرف پل جهنم بعدهم که می‌خواسته برگرده با نگه‌بان سر پل بحثش می‌شه و اونم نامردی می‌کنه و اون رو سوار ماشین‌های این دیار می‌کنه و می‌فرستدش این‌جا‌. تا حالا هم صداش به هیچ‌جا نرسیده و هر روز هم می‌آد بهداری تا به بهانه یه بیماری خطرناک اون رو بفرستند بیمارستان مرکزی بهشت‌، شایدم اون‌جا کسی پیدا بشه حرفش رو بشنوه. تو این‌جا چه کار می‌کنی علی‌؟»

تا اومدم جواب بدم در اتاق باز شد و خانم سینگ و اسداله و چند تا آدم جدید وارد شدند. خانم سینگ به انگلیسی به اونا گفت: «من فکر کنم این مردک مدرک پزشکی نداشته باشه و الکی خودش رو دکتر جا زده……» (ادامه دارد)

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , , ,