Saturday, 18 July 2015
23 October 2020
به بهانه سال‌روز کشته شدن «محمد فرخی‌یزدی»

«روزنگاشت / شاعر آزادی‌خواه»

2010 October 17

محبوبه / رادیوکوچه

mahboobeh@koochehmail.com

بیست‌و‌پنجم مهرمصادف است با سال‌روز کشته شدن «محمد فرخی‌یزدی»، شاعر و روزنامه‌نگار آزادی‌خواه و دموکرات صدر مشروطیت. وی متولد سال 1268 خورشیدی و سردبیر نشریات زیادی از جمله روزنامه «طوفان» بود. او هم‌چنین نماینده مردم یزد در دوره هفتم مجلس شورای ملی بود و در سال 1308 در زندان قصر کشته شد.

«محمد فرخی یزدی» در سال ۱۲۶۷خورشیدی در یزد متولد شد. فرخی علوم مقدماتی را در یزد فرا گرفت. قدری در مکتب‌خانه و مدتی در مدرسه «مرسلین انگلیسی» یزد تحصیل کرد. وی در حدود سن ۱۵ سالگی به دلیل اشعاری که علیه مدرسان و مدیران مدرسه یزد می‌سرود، از مدرسه اخراج شد.

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

پس از خروج از مدرسه به کارگری مشغول شد. با طلوع مشروطیت و پیدایش حزب دموکرات در ایران، فرخی به آن حزب پیوست و در ستایش آزادی چنین سرود :

قسم به‌ عزت و قدر مقام آزادی    /    که روح بخش جهان است نام آزادی

به پیش اهل جهان محترم بود آن‌کس  /    که داشت از دل و جان احترام آزادی

در آن عصر مرسوم بود که در اعیاد، شعرا قصایدی می‌ساختند و در مدح حکومت وقت در روز عید می‌خواندند. فرخی با سرودن شعری رسمن حکومت را به باد انتقاد گرفت و به خاطر این شعر حاکم یزد بر او غضب کرد و دستور داد تا دهان فرخی را با نخ و سوزن دوختند و او را به زندان انداختند. تحصن مردم یزد در تلگراف‌خانه شهر و اعتراض به این امر موجب استیضاح وزیر کشور وقت از طرف مجلس شد.

وی در زندان با لبان دوخته شعری سرود و برای آزادی‌خواهان و دموکرات‌های تهران فرستاد.

شرح این قصه شنو از دو لب دوخته‌ام      /    تا بسوزد دلت از بهر دل سوخته‌ام

فرخی پس از یکی دو‌ماه از زندان فرار کرد و به تهران آمد و در جراید اشعار آب‌دار و مقالات موثر و تندی راجع به آزادی ایران انتشار داد. وی در اوایل جنگ جهانی اول به عراق مهاجرت کرد و مورد تعقیب انگلیسی‌ها قرار گرفت. از بغداد به کربلا و از آن‌جا به موصل و از آن‌جا با پای پیاده و از بی‌راهه به ایران رجعت کرد.

در تهران ترور شد، اما جان سالم به‌در برد. او با قرارداد ۱۹۱۹ به شدت مخالفت کرد و علیه رضاشاه موضع گرفت.

فرخی در سال ۱۳۰۰ روزنامه «طوفان» را منتشر کرد که به‌علت حق‌گویی و طرف‌داری از ملت در طول هفت سال انتشار آن، پانزده بار توقیف شد. اما او به توقیف آن اعتنایی نداشت و افکار خود را در روزنامه‌های «ستاره شرق»، «قیام» و «پیکار»، منتشر می‌کرد.

با انتشار مقاله‌ی آتشین در روزنامه «طوفان»، به شدت به کارهای رضاخان و سرکوب آزادی‌خواهان توسط او حمله کرد و در آخر مقاله هم نوشته بود: «ما می‌دانیم که در قبال این صحبت‌ها، حبس و تبعید و ضرب و شتم و هر نوع مصیبتی خواهیم کشید اما معتقدیم شکست به حق، گواراتر از پیروزی به باطل است.»

با انتشار مقاله‌ی دیگری او را گرفتند و به سرباز خانه‌ای در کرمان تبعید کردند. دو ماه در زندان بود تا بالاخره آزاد شد و به تهران آمد و به مبارزه ادامه داد. روزنامه‌ی طوفان فرخی، یکی از بهترین روزنامه‌های ایران بود که با اشعار و مقاله‌های تند و صریحش مورد توجه مردم ایران قرار داشت و مردم بسیاری از اشعار او را حفظ بودند.

فرخی در سال ۱۳۰۷ به نمایندگی «یزد» در مجلس انتخاب شد و یکی از دو نماینده اقلیت مجلس را تشکیل داد. چه که از اقلیون دیگر کسی را در مجلس باقی نگذاشتند. در مجلس او دایم فحش می‌شنید و حتی یک‌بار زمانی که داشت علیه یکی از وزرای نظامی کابینه صحبت می‌کرد، یکی از نماینده‌ها جلو آمد و به صورت او کوبید که خون از دماغش جاری شد.

فرخی بعد از این اعلام کرد که امنیت جانی ندارد و گفت در کانون عدل و داد (مجلس) که این بلا را بر سر من می‌آورند، دیگر معلوم است در بیرون چه به روزم خواهند آورد. چند شب وسایل زندگی و رخت‌خوابش را به مجلس آورد و چند روز در مجلس به سر برد، تا این‌که مخفیانه از تهران خارج شد و به «مسکو» رفت.

در آن‌جا به دلیل انتقاد از رژیم کمونیستی نتوانست در مسکو بماند و به «برلین» رفت. در برلین از تعقب افکار آزادی‌خوا‌هانه‌ی خود دست برنداشت و در مجله پیکار بر علیه حکومت ایران مقالاتی را نوشت. در این گیر و دار، «تیمورتاش» وزیر کابینه به برلین رفت و با فرخی ملاقات کرد و به وی از طرف شاه اطمینان داد که به ایران بازگردد و بدون دغدغه به سر برد.

شاعر خوش قریحه و آزادی‌خواه فریب خورده و از طرفی به‌علت تهی‌دستی نتوانست در خارج به ‌سر برد و با پای خود به ایران بازگشت. با آمدنش به تهران دست‌گیر شد و به زندان افتاد. بیش از یک‌ سال در زندان بود که در سال ۱۳۱۶ تصمیم به مسمومیت خود گرفت و این رباعی را به خط خود روی دیوار زندان نوشت:

زین محبس تنگ درگشودم  رفتم     /     زنجیر ستم پاره نمودم  رفتم

بی‌چیز و گرسنه و تهی‌دست و فقیر    /    زان‌سان که نخست آمده بودم رفتم

اما پاسی از شب نگذشته بود که زندان‌بان حال او را درمی‌یابد. پزشک را خبر می‌کند و فرخی از مرگ نجات پیدا می‌کند و باز به بهانه اسائه‌ی ادب به مقام سلطنت به سی ماه زندان محکوم شد و در طول محکمه هیچ نگفت و در آخرین جلسه این جمله را بر زبان راند: که «قضاوت نهایی با ملت است» و حکم را امضا نکرد.

در زندان با وجود آن‌که به شدت محتاج لباسی برای سرما و نیازمند تکه نانی برای سیر کردن خود بود و آرزوی یک لحظه استشاق هوای آزاد را می‌کشید، از راه خود دست برنداشت.

زندان‌بانان گزارش دادند که فرخی در زندان شعر می‌گوید و بین زندانیان پخش می‌سازد. پس او را به انفرادی منتقل کردند و لباس و حمام و سلمانی و خوراک و سیگار را از او گرفتند تا بمیرد. این سختی‌ها چنان او را در تنگ‌نا گذاشته بود که مرگ را بزرگ‌ترین سعادت می‌دانست و چنین می‌سرود:

بهر من این زندگانی غیر جان کندن نبود    /    مرگ را هر روز می‌دیدم در نقاب زندگی

و یا

ای عمر برو که خسته کردی ما را    /    ای مرگ بیا ز زندگی سیر شد

تا این‌که سرانجام گفته شده، به دستور رضاخان و با آمپول هوای «پزشک احمدی»، به زندگی این بزرگ‌مرد تاریخ شعر ایران خاتمه داده شد. روزنامه‌های آن زمان مرگ او را این‌چنین روایت کردند. «فرخی را شبانه از زندان به مریض‌خانه بردند. در آن‌جا پزشک احمدی و «سرهنگ نیرومند» رییس زندان و چند جلاد دیگر حضور داشتند. چند نفر او را روی تخت خواباندند و دست و پایش را محکم گرفتند تا مقاومت نکند.

پزشک احمدی آستین‌هایش را بالا زد. فرخی در آن لحظات مرگ، باز از پا ننشست و فریاد برآورد که: هرگز دل ما زخصم در بیم نشد / در بیم ز صاحبان دیهیم نشد / ای جان به فدای آن‌که پیش دشمن / تسلیم نمود جان و تسلیم نشد/

دهانش را گرفتند و احمدی سرنگ پر از هوا را در رگ او خالی کرد. کم‌کم در حالتش خفقان ایجاد شد. به خرخر افتاد و رنگش سیاه شد. تشنج کرد و سرانجام بی‌جان شد.»(1)

محمد فرخی یزدی در تاریخ بیست‌و پنجم مهر در سال 1318 کشته شد و اما مدفن او نامعلوم است.

منبع ‌ها :

دیوان فرخی یزدی، گردآوری شده توسط حسین مکی.

گذشته چراغ راه آینده است، نشر جامی

(1)روزنامه «ستاره»، شماره ۱۷۱۵، مورخه ۵/۱۱/۱۳۲۲

ویکی پدیا

بر گرفته از سایت شرقیان

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , , , , , , 

۶ Comments


  1. m.mazandrani
    1

    چقدر خوب است وقتی قلم به دست می گیریم کمی سواد داشته باشیم و کمی اطلاعات، قبل نگارش بر زبان و کلاممان بیاوریم. بسیاری از اطلاعات این مقاله غلط و نادرست و تکرار مکررات حکومت ملایان در طول سی سال اخیر بوده است. از جمله این خانم محبوبه آنقدر نمی فهمد که قرارداد نوزده نوزده همان قرارداد ننگین کذایی ست که در دوران احمد شاه توسط وثوق بر ایران تحمیل شد ولی به دلیل مخالفت بسیاری از نمایندگان مجلس هرگز به تصویب نرسید. و رضا خان که این خانم می گوید آن روزگار هیچ کاره بود و سربازی قزاق بیش نبود که بخواهد با فرخی مخالفتی بکند.

    رادیو کوچه:
    از ادبیات وزین شما کمال تشکر را داریم.


  2. m.mazandrani
    2

    educate yourself, it’s good for your future.mahboobe khanom. So sad.


  3. محسن جمال
    3

    افزون بر اشباهات تاریخی یاغرض ورزی ها اشعار را نیز غلط تایپ کرده اید
    مثل: زین محبس تنگ در گشودم و رفتم.
    که حرف واو بیشک از شاعر نیست و نابجا است. همین طور مصرع بعدی

    رادیو کوچه:
    در مورد «و» حرف شما درست است خواننده محترم

  4. 4

    برداشت من که از این مقاله اشنایی و افتخار به این ازاد مرد و شاعری توانا بود و کنجکاوی برای شناخت هر چه بیشتر ان اسطوره ی مقاومت . .با تشکر در ضمن زیاد سخت نگیرید مطالعه ی زیاد ایرادات را اصلاح میکند.


  5. ardavan
    5

    من هم به عنوان کسی که مطلب های رادیو کوچ را مطالعه می کنم مایل بودم اشاره کنم که برایم جای تاسف دارد که فقط به «و» اضافه این مطلب بپردازیم.
    در این دوران که قحطی آدم های شجاع و بی غرض است که فقط به شرافت کاری شان و تعهد به مردمشان بیندیشند نوشتن از این مردان مرد غنیمت است.


  6. abraham
    6

    نفر اولی که کامنت گذاشته دقیقن منظورش چیه؟ می خواسته با بی ادبی راهنمایی کنه؟ منبع اطلاعاتی شما چیه؟ دوست دیگر تمام این متن رو کنار گذاشته و از تحریف یک «و» حرف زده!
    خاصیت ماست!
    عادت نکردیم با سند و مدرک و با احترام صحبت کنیم