Saturday, 18 July 2015
27 November 2020
طنز در پزشکی- (قسمت بیست‌و‌ششم)

«سه‌شنبه‌ها با حوری»

2010 October 22

علی انجیدنی / رادیو کوچه

من که دست‌پاچه شده بودم گفتم‌: «ویت پلیز. ویت. چی چی مدرکش تقلبیه‌؟» رو به اسداله کردم و گفتم‌: «به این خانم سینگ بگو پا تو کفش من نکنه و گرنه بد می‌بینه‌ها. ما بچه‌های مشهد به یکی گیر بدیم دیگه تمومه. تا طرف رو ناکار نکنیم دست ور نمی‌داریم.» یکی از آقایانی که هم‌راه خانم سینگ آمده بود جلوتر آمد و گفت‌: «منم بچه مشهدم داداش من. مگه مشکلی و نقصی تو کارته که می‌ترسی؟» رنگم بیش‌تر پرید و گفتم‌: «ای ول یره. نه جون تو. ما که مشکلی نداریم. ما قبلن روی این خانم هندی رو کم کرده بودیم حالا اومده تلافی کنه، می‌خواد برام پاپوش درست کنه.»

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

همون آقای مشهدی گفت‌: «خب زیاد نگران نباش. من هوات رو دارم. ما از سازمان بازرسی جهان آخرت اومده‌ایم‌. فعلن چند روز باید بررسی کنیم تا اصل ماجرا معلوم بشه‌. شما هم تا چند روز آینده برو قاطی بقیه اهالی این دیار زندگی کن وقتی مشکل مدرکت حل شد دوباره بیا سرکار خودت و تو این ساختمون زندگی کن.» گفتم‌: «زکی هم‌شهری. تو هم می‌خوای ما رو سیاه کنی‌؟ اگه من برم قاطی اونا که تا چند وقت دیگه خودم هم قاطی می‌کنم. من همین‌جا می‌مونم شما بررسی‌هایتان را انجام دهید.» رنگ چهره طرف عوض شد و گفت‌: «دکتر عزیز. به ما گزارش داده بودند شما کمی پررو تشریف دارید ولی متاسفانه در تخمین میزان پررویی شما اشتباه کرده بودند‌.» بعد در حالی‌که تقریبن داد می کشید گفت‌: «این‌جا ما دستور می‌دهیم و تکلیف تعیین می‌کنیم نه حضرت‌عالی. حالا با زبون خوش می‌روی یا بگم ….» صحبتش رو قطع کردم و گفتم‌: «می‌دونی با کی داری صحبت می‌کنی داداش؟» گفت‌: «آره می‌دونم. پارتی‌ات هم می‌دونم کیه.اصلن تمام پرونده‌ات را مو به مو از برم‌، بازم حرفی داری‌؟»

آرام گفتم‌: «نه به خدا. حرفی نموند. الان خودم می‌رم قاطی اونا، توکل به خدا.» همین جور که داشتم به سمت طبقه پایین می‌رفتم دورو برم را نگاه می‌کردم تا شاید حوری را ببینم. اگه دستم بهش می‌رسید حداقل چند تا فحش آب‌دار اون و اون سه تا الدنگ مامور ویژه را مهمون می‌کردم تا دوباره از این نقشه‌های خارق‌العاده نکشند و من رو تو این گرفتاری نیاندازند. ولی ندیدمش دوباره غیبش زده بود. قبل از خروج از در ساختمان لباس‌هایم را عوض کردند و من با سرووضع شبیه حکیم‌الدوله عصر قاجار وارد محوطه دیار از قلم‌افتادگان شدم. خیلی مراقب بودم اون بیمار اولی من رو نبینه. با خودم گفتم شاید بنده خدا دوباره یاد غنیمت جنگی‌اش بیفته و بخواد اون رو دوباره تو دستاش بگیره. آهسته خودم رو به گوشه خلوتی از باغ رسوندم و دور از چشم بقیه روی چمن‌ها دراز کشیدم‌. هنوز چشم‌هایم بسته نشده بود که سایه یک نفر رو بالای سرم دیدم. مثل جن‌زده جیغ زدم و از جا پریدم.

حسین دوستم بود. گفت‌: «اه. علی. تو که قبلن ترسو نبودی‌؟ نکنه دکتر شدی ترسو شده‌ای؟» گفتم‌: «حسین جان دست رو دلم نذاره که خونه. آن‌قدر اون دنیا گند زده‌ام که نود درصد کسانی‌که در بهشت و جهنم و این دیار و اون دیار دیده‌ام قبلن یا توسط من و یا با واسطه من بلایی سرشان آمده است. همش کابوس می‌بینم . فکر می‌کنم دوروبرم رو دشمنان زیادی جمع شده‌اند. در بدبیاری هم در بین بدشانس‌ها نفر اول هستم. نمی‌دونم چکار کنم‌؟» حسین گفت‌: «فکر می‌کنم مشکل تو به چند خصوصیت ذاتی‌ات برمی‌گرده‌: اول اون زبون دراز و بدون کنترلت‌. دوم اون روی زیادت که سنگ پای قزوین در برابرش کم می‌آره‌. سوم اون اعتماد به نفس ناجورت که اگه ولت کنند ادعای خدایی هم می‌کنی.» گفتم‌: «بابا ول کن تو هم مثل بقیه همش سرکوفت می‌زنی. بگو من چه کار بکنم از این مهلکه در برم؟ من می‌دونم این‌جا بمونم مثل شما خل نمی‌شم بلکه یه بلایی سرم می‌آرن.»

هنوز حرفم تموم نشده بود که چهره آشنایی روبه‌رویم ظاهر شد. فرد میان‌سال و سبزه رو که لب‌های گشاد و بدقواره و قدی کوتاه داشت. خنده‌ای به من کرد و گفت‌: «سلام عرض شد آقای دکتر. چقدر این لباس بهتون می‌آد. کاشکی می‌شد یه عکس ازتون گرفت و برای همه عالم خلقت فرستاد.» گفتم‌: «ببخشید شما؟» گفت: «اه. حالا دیگه من رو هم نمی‌شناسی؟ بابا من دکتر هاشمی هستم رییس دانش‌کده‌تون.» جیغ زدم‌: «یا قمر بنی‌هاشم‌! شما رو هم از قلم‌انداخته‌اند‌؟ پس کی مونده؟ شما که جز خواص بودید آقای دکتر.» گفت: «خواص بودیم ولی از خاصیت افتاده‌ایم حالا. این‌قدر موقع حساب و کتاب شلوغ و پلوغ بود که من رو با این قد کوتاهم از قلم انداختند و فرستادند این‌جا. این‌جا هم که کسی به کسی نیست. دریغ از یک صندوق پستی ارتباط مستقیم با باری‌تعالی.» گفتم‌: «دکتر جان کفر نگو. شما که اون دنیا از اون پیشانی داغ کرده‌ها بودی. حالا چی شده به دم و دست‌گاه باری‌تعالی ایراد وارد می‌کنی؟»

اخوی. بیا جلو. شنیده‌ام غنیمت جنگی  داری‌؟ عتیقه است؟

دکتر هاشمی گفت‌: «می‌بینم هنوز هم زبان آقای دکتر تند و تیز است‌. یادت می‌آد چه آشوب‌هایی در زمان دانش‌جویی‌ات و بعد از آن راه می‌انداختی؟» من بلافاصله گفتم‌: «شما هم یادته از خجالت من حسابی در آمدید و چند سالی مدارکم را بلوکه کردید و به همه‌جا نامه نوشتید تا کسی به من کار ندهد. حالا خوبه این‌جا تلافی‌اش را سرتون در بیارم؟» در حالی‌که سر کچل‌اش را می‌خارید گفت‌: «مثلن چه غلطی می‌خواهی بکنی‌؟ من الان در بدترین وضعیت هستم‌. بعد از یک عمر عبادت و صراط مستقیم نذاشتن از پل صراط رد شم و شوتمان کردند این‌جا‌. تو دیگه می‌خوای چه بلای بدتری سرم بیاری؟ ولی من می‌تونم این‌جا حال تو رو بگیرم‌. چون تو تازه از بهشت اومده‌ای و تا امروز هم مثل نورچشمی‌ها تو اون ساختمون بودی‌. نمی‌دونم چی شده و چه گندی زد‌ه‌ای که پرتت کردند بیرون. الان می‌شه حسابی اذیتت کرد ولی این‌جا کسی دل و دماغ کاری رو نداره. این‌جا همه افسرده شده‌اند و خیلی‌ها هم دچار بیماری‌های روحی روانی شده‌اند. مثلن همین آقا مصطفا.» با دست بنده‌خدایی رو نشون داد که داشت با خودش حرف می‌زد و این ور و اون ور می‌رفت. «همین آقا مصطفا در اون دنیا برای خودش برو بیایی داشته و صاحب مقام و منصب و فرمانده لشکر و از این چیزها بوده. ولی بیچاره این‌جا گیر افتاده و حالا هم که قاطی کرده و فکر می‌کنه هنوز در اون دنیا زندگی می‌کنه. هر روز برای همه فرمان صادر می‌کنه. ما هم برای این‌که دلش نشکنه بعضی از فرمان‌هایش را اجرا می‌کنیم.»

صحبت دکتر که به این‌جا رسید آقا مصطفا ایستاد و به سمت من اومد و گفت‌: «اخوی. بیا جلو. شنیده‌ام غنیمت جنگی  داری‌؟ عتیقه است؟» تا این حرف رو زد من از ترس از جا پریدم و شروع به دویدن به سمت ساختمان وسط باغ کردم‌. چند لحظه بعد دیدم دوباره همه آدم‌های دیار جمع شده‌اند و دارند به دنبال من می‌دوند. به ورودی ساختمان که رسیدم درب بسته شد و من پشت در ماندم. برگشتم و دیدم چند صد نفر آدم عجیب و غریب با دهان‌هایی کف کرده دارند به سمت من می‌آیند. به خودم گفتم‌: «علی جان. احتمالن این‌جا دیگه آخر خطه. الان این دیوانگان از قلم‌افتاده یا می‌کشندت یا مقطوع نسلت می‌کنند و یا هزار بلای دیگر سرت می‌آورند.» نفر اول که به من رسید دستش را به من زد و گفت‌: «سوک سوک. حالا تو گرگی‌! …» (ادامه دارد.)

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , , ,