Saturday, 18 July 2015
23 October 2020
کوچه‌ی رندان

«باغ ایرانی غزل معماری و شهرسازی»

2010 October 25

مهسا / رادیو کوچه

Mahsa.koochehmail@gmail.com

خواهم شدن به بستان چون غنچه با دل تنگ       وانجا به نیک‌نامی پیراهنی دریدن

ایرانی در هر دوره از تاریخ‌، در گوشه‌ای از وجود خود‌، حضوری از باغ را نهفته است. (پیرنیا 1371) این مفهوم مقدس و صور خیال آن در هزاران آینه منعکس شده است که یکی از رساترین آن‌ها شعر و ادبیات پارسی است.

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

قصه‌ی باغ ایرانی‌، قصه‌ی تمنای حیات و جاودانگی است، قصه‌ای که در اندیشه‌ی شاعران پارسی‌گوی شکل گرفته و با دستان معماران پیمون و به تصویر کشیده شده است‌. اگر غزل را نگین انگشتریه شعر و ادبیات بدانیم دور از ذهن نخواهد بود که بگویم باغ ایرانی نگین سبزی‌ست بر انگشتریه کویر ایران.

تاریخ این قصه به گفته‌ی مورخان یونانی به حدود 3000 سال پیش باز می‌گردد که پیرامون بیش‌تر خانه‌های ایرانی را باغ‌ها احاطه کرده بودند و ایرانیان آن‌ها را «پردیس» می‌خواندند.

علامه «دهخدا» در رابطه با واژه‌ی پردیس می‌نویسد‌: پردیس لغتی است برآمده از زبان مادی (پارادئزا) به معنی «باغ و بستان» و از همین واژه است پالیز پارسی و فردوس معرب.

پردیس پارسی در پی الهام یونانیان و اروپاییان دوره‌ی رنسانس از ادبیات ما به ادبیات اروپا راه یافته و کلمه‌ی  Paradeisos )  ) در زبان یونانی‌، (Paradise)  در زبان انگلیسی و … از آن مشتق شده است .

گذشته از آن‌که باغ فضایی به غایت معمارانه است‌، تاثیر عمیقی بر ادبیات و شعر نهاده که جلو‌ه‌ی آن را از دیرباز در اشعار شاعران بزرگ ایران تا شاعران متاخر می‌توانیم ببینیم‌. این هم‌راهی باغ و شعر پارسی تا جایی‌ست که فضاهای موجود در باغ هر یک به قلم شاعران به تصویر کشیده شده است‌، برای مثال واژه‌ی «بوستان» یا «بستان» که به معنای «مکانی پر از بوی‌های خوش» است در ادبیات نیز بارها به‌کار رفته است، به گونه‌ای که حافظ می‌گوید :

صحن بستان ذوق بخش و صحبت یاران خوش‌ست   وقت گل خوش باد‌، کز وی وقت می‌خواران خوش‌ست

و یا هنگامی که شاعر پارسی‌گوی وصف معشوق می‌کند‌، رخ او را چون گل زیبا و قامتش را چون سرو می‌خواند که سایر گل‌ها در کنار او خجل هستند و همه او را ستایش می‌گویند‌. و این گونه است که ما را تا مرز تجربه‌ی زندگی پیش می‌برند و ترانه وصل را به ما می‌آموزند و یا هنگامی که غم دوری و هجران را خزان باغ می‌خوانند و به امید گذار باد دی ما را به نو بهاری سرسبز دعوت می‌کنند .

توجه به باغ و طبیعت در گذار تاریخ همواره با اعتقادات و ادبیات مردم هم‌راه بوده است‌، به گونه‌ای که در بخشی از تعالیم زرتشت چنین آمده است‌: من آیینی را باور دارم که در آن به آب‌ها‌، گیاهان و گل‌ها ارج می‌گذارند …. و همین گونه است در ادوار مختلف‌. با ورود دین اسلام، وعده‌ی بهشت یا باغ ارم با جوی‌های روان‌، گل‌زارها‌، میوه‌های فراوان و حوریان زیبا‌روی … سلطان‌ها، خلیفه‌ها‌، شاه‌ها و امپراتوران را به سوی ساختن باغ‌هایی در رقابت با بهشت کشانده است.

در کتاب «فارس‌نامه» «ابن بلخی»‌، مولف کتاب‌، منوچهر پسر میشخوریار‌، هفتمین پادشاه پیشدادی را‌، نخستین کسی می‌داند که در جهان به احداث باغ و بوستان پرداخته است و می‌نویسد‌: «آثار او آن است کی اول کسی که باغ ساخت او بود و ریاحین گوناگون کی بر کوه‌سارها و دشت‌ها رسته بود جمع کرد و بکشت و فرمود تا چهار دیوار گرد آن در کشیدند و آن را بستان نام کرد‌، یعنی معدن بوی‌ها.»

مفهوم باغ در «هفت‌پیکر» «نظامی» نیز به وضوح شکل می‌گیرد‌. در هفت پیکر نظامی با شخصیت «بهرام گور» که برای تربیت به یمن فرستاده شده بود مواجه می‌شویم‌. روزی بهرام در اتاقی را باز می‌کند‌، وارد یک گالری نقاشی می‌شود که از گنجینه‌های چین با ارزش‌تر بوده و در این گالری هفت اثر می‌بیند که به ترتیب عبارتند از‌: 1- نقاشی دختر شاه هند 2- نقاشی دختر شاه خوارزم 3- نقاشی دختر شاه اسلاوها 4- نقاشی دختر شاه غربی‌ها  5- نقاشی دختر شاه رم – سزار 6- نقاشی دختر شاه ایران و 7- نقاشی دختر شاه چین‌. بر اساس داستان‌، بهرام عاشق هر هفت نفر می‌شود و برای هر کدام باغی می‌سازد‌.  این گونه است که ایده‌ی باغ در اشعار شعرا و داستان‌سرایان ایران به تصویر کشیده می‌شود.

تلاش ذهنی هنرمند شاعر‌، از رنگ‌، طرح و واژه تصویری خلق می‌کند‌، رویا به واقعیت می‌پیوندد و چهار فصل در کنار هم قرار می‌گیرند و باور ما را یاری می‌کند تا نقش باغ آفریده شود.

باغ ایرانی موسیقی دل‌باختگی مردمی بوده است که جام شرابشان همواره لبریز است و لحظه‌هایشان همیشه سبز و گذار روزها آن‌ها را از این افسانه دور کرده است.

به قول سهراب که می‌گوید‌: معماری شهر من آدم را قبول داشت. دیوار کوچه هم‌راه آدم راه می‌رفت و خانه هم‌پای آدم شکسته و فرتوت می‌شد. هم‌دردی ارگانیک داشت. شهر من الفبا را از یاد برده بود اما حرف می‌زد. جولان‌گاه قریحه بود نه جای قدم‌زدن تکنیک. در چنین شهری ما به آگاهی نمی‌رسیدیم. اهل سنجش نمی‌شدیم. شکل نمی‌دادیم. در حساسیت خود شناور بودیم. دل می‌باختیم. شیفته می‌شدیم و آن‌چه می‌اندوختیم پیروزی تجربه بود.

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , , , , 

۱ Comment


  1. mahsa
    1

    اگر غزل را نگین انگشتری شعر و ادبیات بدانیم دور از ذهن نخواهد بود که بگویم باغ ایرانی نگین سبزی‌ست بر انگشتری کویر ایران