Saturday, 18 July 2015
29 October 2020
نامه ژیلا بنی‌یعقوب به جعفری‌دولت آبادی،

«آقای دادستان! گاهی نیز دادستان ما باشید»

2010 November 01

آن‌چه در این بخش می‌آید انتخابی از رادیو کوچه در بین رسانه‌ها است.

ژیلا بنی‌یعقوب

منبع: آژانس ایران خبر

ژیلا بنی‌یعقوب نامه‌ای به تازگی در وبلاگ شخصی خود خطاب به دادستان تهران نوشته که عینن آورده می‌شود :

آقای جعفری دولت‌آبادی، دادستان تهران

من مثل شما دانش آموخته‌ی رشته حقوق نیستم، اما در حد اطلاعات عمومی هر شهروندی می‌دانم وظیفه دادستان تنها کشاندن روزنامه‌نگاران و یا دیگر شهروندان معترض به دادگاه نیست که وظیفه ستاندن داد روزنامه‌نگاران و شهروندان معترض را در مقابل دولت و حکومت نیز دارد. آقای دادستان می‌دانم که این روزها اغلب با کسانی در تماس هستید که شما، رفتار و عمل‌کردتان را تایید می‌کنند و در چنین شرایطی شاید انتقادهای روزنامه‌نگار منتقدی مثل من چندان اثرگذار نباشد. بدون این‌که امید زیادی به تاثیر گذاشتن و نتیجه گرفتن داشته باشم تنها به این خاطر برای شما نامه می‌نویسم که بگویم: آقای دادستان! گاهی نیز دادستان ما باشید. چند سالی است که به صورت عملی هم‌کاران محترم شما در دولت و قوه قضاییه، ما روزنامه‌نگاران مستقل را از اشتغال در حرفه روزنامه‌نگاری محروم کرده‌اند و این اتفاق برای من فرصت مضاعفی را برای مطالعه بویژه مطالعه تاریخ معاصر ایران فراهم آورده است. این روزها خاطرات خودنوشت زندانیان سیاسی دوران شاه را می‌خوانم و شگفت‌انگیزتر از هر چیز دیگر در این خاطرات برای من این است که حتا  رفتار نگهبان‌ها و زندانبان‌های رده پایین نیز ثبت شده است. زندانیان پس از چند دهه رفتار نیک یک نگهبان را در یک زندان دور افتاده ستایش می‌کنند و یا رفتار ناپسند یک زندانبان را در زندان قصر و اوین در مقابل چشمان نسل آینده که ما باشیم قرار می‌دهند. بنابراین بعید است که تاریخ رفتار دادستان تهران را ثبت نکند.

در چند ماه گذشته، چندین بار با شما ملاقات داشتم و هر بار شما با حسن رفتار برخورد کردید و با صبوری کامل حرف‌های من را شنیدید و هر بار تاکید کردید که سی سال محرومیت از حرفه روزنامه‌نگاری که توسط قاضی پیرعباسی برای من صادر شده، حکم عجیبی است که با موازین حقوقی هم‌خوانی ندارد و وعده دادید که این حکم در دادگاه تجدیدنظر حتمن شکسته خواهد شد.

من نیازی نمی‌بینم به عنوان یک روزنامه‌نگار برای شما که دانش‌آموخته رشته حقوق در مقطع دکترا هستید توضیح بدهم که در سراسر نظام کیفری ایران، حکم به محرومیت دایمی یا طولانی مدت، حتا اگر تنها یکی از حقوق اجتماعی را در بربگیرد در مقام مجازات امکان‌پذیر نیست. من نیازی نمی‌بینم که استدلال بیاورم صدور چنین حکمی با موازین حقوقی خود جمهوری اسلامی نیز هم‌خوانی ندارد چرا که اطمینان دارم شما بهتر از من می‌دانید. شاید این جمله من برای بسیاری از هم‌کاران شما قابل درک نباشد اماشاید برای شما قابل درک باشد:

«من با روزنامه‌نگاری زندگی می‌کنم نه با روزنامه‌ها»

هرچه هست، من نگران آینده حرفه‌ای خودم نیستم که خوب می‌دانم قاضی محترمی که چنین حکمی را صادر کرده هیچ شناختی از حرفه روزنامه‌نگاری درگذشته و حال ندارد و تصوری از تحولات روزنامه‌نگاری در آینده نیز ندارد و مهم تر از همه، نمی‌داند که در دنیای امروز هیچ کس نمی‌تواند برای پنج سال یا ده سال یا سی سال آینده‌ی حرفه‌ای یک انسان تصمیم بگیرد. اصلن این طور قاضی‌ها چه می‌دانند روزنامه‌نگاری پنج سال یا ده‌سال یا بیست سال آینده چگونه است؟ شاید قاضی‌هایی که چنین احکامی را صادر می‌کنند، حتا  به یاد نیاورند که کسانی در همین دو-سه دهه قبل قانونی را در ایران تصویب کردند که شهروندان برای خریداری دستگاه فاکس و ارسال نمابر نیازمند دریافت مجوز بودند و داشتن یک دستگاه ویدیو آرزویی دست نیافتنی برای شهروندان این کشور بود و هرگز تصویب کنندگان و مجریان این قوانین روزی را تصور نمی‌کردند که شهروندان در خانه‌های خود به جای استفاده از فاکس به راحتی خواهند توانست به هرجای دنیا ایمیل بفرستند و به راحتی امواج صدها رسانه‌ی دنیا را از طریق گیرنده‌های کوچک ماهواره و کامیپوترشان دریافت کنند و ارتش سایبری با میلیاردها تومان بودجه برای ارسال پارازیت و ایجاد فیلتر، از کودکان و نوجوانانی که هر روز با فیلترشکنی جدید به جنگ‌شان می‌روند شکست بخورند.

بنابراین آقای دادستان اگر چند سال بعد من بودم و شما نیز بودید، به یادتان خواهم آورد که هم‌چنان که برخی از قاضی‌ها و دولت‌مردان ده سال قبل تصوری درست از امواج رسانه‌های ماهواره‌ای یا دنیای نت نداشتند، هیچ تصوری نیز از روزنامه‌نگاری آینده ندارند.

تنها برای ثبت در تاریخ است که حکم صادره از سوی قاضی شعبه ۲۶ دادگاه انقلاب را برای شما مرور می‌کنم تا اگر روزی یک دانش‌جوی حقوق یا تاریخ درباره دوران دادستانی شما تحقیق می‌کرد، ببیند احکام در این دوره چقدر حقوقی نوشته می‌شدند.

قاضی پیر عباس در بند اول حکم صادره اش، به قول خودش برای این‌که ثابت کند کار من روزنامه‌نگاری نبوده بلکه تخریب به تمام معنا بوده چنین نوشته است :

«آیا توجه دول غربی و اعطای بورس تحصیلی و دعوت از وی(ژیلا بنی‌یعقوب) برای مسافرت به آن کشورها جهت حرفه روزنامه‌نگاری است، آیا فقط متهم پرونده مشغول حرفه روزنامه‌نگاری است؟ آیا دنیای استعمار گر غرب بدون هدف هزینه می‌کند؟ آن هدفی که دنیای غرب برای آن هزینه می‌کند چیست؟ و از کجا تشخیص داده که خانم بنی‌یعقوب غرب را به آن هدف نزدیک می‌کند.»

من از لحن حقوقی این حکم می‌گذارم و فقط به محتوایش می‌پردازم: یکی از مصادیق اتهامی اعطای بورس به من از سوی دانش‌گاه‌های غربی ذکر شده است. گرچه اعطای بورس از سوی دانش‌گاه‌های دنیا جرم تلقی نمی‌شود و همه ساله تعدادی از دانش‌جویان ،متخصصان و استادان دانش‌گاه و حتا  وابستگان دولت ایران از بورس های تحصیلی دانش‌گاه‌های غربی استفاده می کنند، با این همه اما من هیچ بورسی را از هیچ دانش‌گاهی نپذیرفته و در بازجویی ها نیز بارها این موضوع را اعلام کرده‌ام .منظور قاضی از این جملات تنها این است که یکی –دو دانش‌گاه اروپایی به من پیشنهاد بورس داده و البته من نپذیرفته‌ام.حالا این شد جرم؟

یکی دیگر از مصادیق مجرمانه، دعوت کشورهای غربی از من برای سفر به آن کشورها بوده است .من از سوی وزارت خارجه ژاپن و وزارت خارجه فرانسه به این کشورها دعوت شده بودم که حاصل آن نوشتن مقالاتی درباره زندگی مردم آن کشورها بویژه زنان در این کشورها در روزنامه یاس نو بوده است و هیچ کدام از این سفرها اهداف سیاسی نداشته و هیچ گونه فعالیت سیاسی در طول سفر نداشته ام .

وزارت خارجه فرانسه هرساله از روزنامه‌نگاران سراسر دنیا از جمله ایران برای یک سفر کوتاه به فرانسه دعوت می‌کند و جالب این است که نه فقط در ایران از روزنامه‌نگاران اصلاح‌طلب که بارها از روزنامه‌نگاران روزنامه‌های دولتی و حتا  اصولگرا نیز دعوت کرده و این روزنامه‌نگاران نیز به این دعوت پاسخ مثبت گفته اند.

وزارت خارجه ژاپن نیز چند سال پیش در قالب پروتکلی از من برای سفر به این کشور دعوت کرد. پروتکلی که بر اساس آن دولت جمهوری اسلامی ازشش زن ژاپنی و دولت ژاپن نیز از شش زن ایرانی برای سفر به کشورهای متبوع‌شان دعوت کردند. من یکی از آن‌ها بودم و پنج نفر دیگر یک زن کارگردان، یک زن عکاس ،یک زن مجسمه‌ساز و یک زن بازیگر و یک زن موسیقی‌دان بودند. کجای سفر شش زن فعال ایرانی در جهت اهداف استکبار است؟ هم‌چنان که در مطالبی که تحت عنوان سفر به ژاپن در روزنامه یاس نو نوشتم زنان ژاپنی بارها به ما گفتند ما باور نمی‌کردیم زنان ایرانی با وجود حجاب می‌توانند کار و پیش‌رفت کنند. در واقع این زنان در حد توان خود به عنوان سفیران فرهنگی ایران دیدگاه‌های کلیشه‌ای رایج را درباره زنان ایرانی شکستند. علاوه بر این چنین سفرهایی در روابط فرهنگی بین ملل رایج است.

آقای دادستان

گرچه سفر به کشورهای غریی و تهیه گزارش از غرب برخلاف قانون نیست اما بیش‌ترین سفرهای من نه به کشورهای غربی که به کشورهای خاورمیانه و منطقه از جمله عراق، افغانستان و لبنان در دوران جنگ در این کشورها بوده است و صدها گزارش در باره مصائب مردم افغانستان و عراق در دوران جنگ و اشغال نوشته‌ام که در روزنامه‌های نوروز ،یاس نو ،همشهری، وقایع اتفاقیه و سرمایه و … به چاپ رسیده است و با یک جستجوی ساده در اینترنت قابل دست‌رسی برای قضات یا کارشناسان وزارت اطلاعات است.

اگر سفر به کشورهای غربی از نظربازجویان و قاضی‌های جمهوری اسلامی در جهت شغل روزنامه‌نگاری تلقی نمی‌شود. شاید سفر به لبنان در این چارچوب تلقی شود. اما معلوم نیست چرا قاضی محترم پرونده از این موضوع در پرونده می‌گذرد؟ من از نخستین روزنامه‌نگاران ایرانی هستم که از اردوگاه‌های فلسطینی صبرا و شتیلا گزارش تهیه کرده‌ام. این گزارش‌ها در روزنامه‌های نوروز و یاس نو به چاپ رسیده است.

جناب قاضی پیرعباسی در بند دوم حکم صادره علیه من که منجر به صدور یکسال زندان قطعی و سی سال محرومیت از حرفه روزنامه‌نگاری شده، نوشته است:

«آیا همکاری وی (ژیلا بنی یعقوب) با روزنامه‌های تعطیل شده توسط محاکم قضایی حکایت از انجام وظیفه حرفه روزنامه‌نگاری دارد. بله در دیدگاهی که راه صواب را تقابل با حکومت اسلامی می‌داند چنین است؟»

دوباره از لحن حقوقی این بند از حکم قضایی می‌گذرم و فقط به این نکته بسنده می‌کنم من زمانی در روزنامه‌های اصلاح‌طلب فعالیت می‌کردم که با مجوز دولت منتشر می‌شدند و اساسن هم‌کاری با روزنامه‌های تعطیل شده غیرممکن است. اما آیا باید قصاص قبل از جنایت می‌کردم؟ و در زمانی که این روزنامه‌ها با مجوز دولت منتشر می‌شدند با پیش‌بینی تعطیلی شان از هم‌کاری با آن‌ها خودداری می‌کردم. اگر چنین است چرا از ابتدا دولت اقدام به صدور مجوز برای این نشریات می‌کند؟

توجه شما را به بند دیگری از حکم تاریخی قاضی شعبه ۲۶ دادگاه انقلاب جلب می‌کنم:

«آیا تهیه مقاله با عنوان مجلس حرم‌سراها و حرم‌سرانشین‌ها و اعلام این خبر کذب که ۵۰ درصد نمایندگان مجلس هشتم دارای دو زن می‌باشند. جزو وظایف روزنامه‌نگاری است؟ اولا طبق قوانین کشور تعدد ازدواج مجاز است ثانیا در آن مقاله پیش‌گویی‌هایی تا گرفتن زن چهلم شده و این جزو تخریب چهره مجلس در اذهان عمومی چیز دیگری نمی‌باشد.»

آقای دادستان جالب است بدانید که این مقاله‌ی مجلس حرم‌سراها و حرم‌سرانشین‌ها اساسن نوشته من نیست و در بازجویی بارها این موضوع را توضیح داده ام .کارشناس پرونده مقاله‌ای را به عنوان مدرک جرم علیه این جانب به عنوان مستند اتهامی ارائه کرده که اصلن نوشته من نیست. حتا  در سایت من نیز منتشر نشده است. بلکه این مقاله نوشته خانم شکوه میرزازادگی است که در آن اسمی از من آورده است. من در بازجویی‌ها بارها گفته‌ام که این مقاله توسط من نوشته نشده و من نمی‌توانم مانع از این بشوم که دیگران هیچ اسمی از من در مقاله‌شان نیاورند. اما بازجو بدون توجه و بدون ارائه هیچ دلیلی و صرفا به خاطر سنگین کردن پرونده، مقاله ای را که نه نویسنده اش من هستم و نه در سایت من منتشر شده، به عنوان مقاله ی من ارائه کرده است و قاضی پرونده نیز بر همین اساس حکم صادر کرده است. ظاهرن دلیل راه یافتن این مقاله به پرونده این است که کارشناس اسم من را در یک موتور جستجو سرچ زده است و هرجا که نام من آمده، با خوش‌حالی از آن پرینت گرفته و داخل پرونده گذاشته است. چون فکر کرده هرجا اسم من هست یعنی من در تهیه آن نقشی داشته‌ام. کاش که بازجوها کمی بیش‌تر با علوم امروزی از جمله نت آشنایی داشتند.

آقای دادستان شما فقط تکلیف همین یک نکته را روشن کنید که چرا مقاله‌ای که نوشته من نیست به عنوان یکی از دلایل صدور حکم برای این‌جانب قرار گرفته است؟

اشاره دیگر قاضی پیرعباسی نیز نه به مقاله من که به مقاله خانم فخرالسادات محشتمی‌پور است که من به نقل از وبلاگ شخصی ایشان در وبلاگم منتشر کرده بودم. خبری که در آن گفته شده بود ۵۰ نماینده مجلس هشتم دو زن دارند و نه ۵۰ درصد و این موضوع را من بارها برای بازجوی محترم توضیح دادم اما نمی‌دانم آیا متوجه نمی‌شدند که ۵۰ نفر با ۵۰ درصد فرق دارد یا نمی‌خواستند که متوجه بشوند؟

حکم قاضی پیرعباسی بندهای دیگری نیز داردکه مبتنی بر گزارش‌هایی است که من از تجمع و متینگ های هواداران کاندیداهای رقیب احمدی نژاد از جمله زنجیره سبز انسانی از میدان راه‌آهن تا میدان تجریش و همین‌طور گزارش‌هایی است که از چمد تجمع اعتراضی مردم در روزهای پس از انتخابات پر مناقشه خرداد ۸۸ تهیه کرده بودم. قاضی این گزارش‌ها را مصداق توهین به رییس جهور تلقی کرده و بر اساس آن حکم صادر کرده است و از سوی دیگر همین مقالات در پرونده‌ای جداگانه برای دادگاه مطبوعات ارسال شد تا در آن‌جا نیز به اتهام توهین به رییس جمهوری دوباره مورد محاکمه قرار بگیرم.

مایلم دوباره بگویم که آقای دادستان!گاهی دادستان ما نیز باشید .خودتان به این حکم ناعادلانه قاضی اعتراض کنید. به قول نخستین دادستان انقلاب «این مناصب غنیمت نیست، آزمون آخرت است .»اجازه بدهید. سال‌ها بعد شما را دادستانی توصیف کنند که گاهی دادستان مردم نیز بوده اید، دادستان روزنامه‌نگاران مستقل و شهروندان معترض

پیش از شما / به سان شما / بی‌شمارها / با تار عنکبوت / نوشتند روی باد / کین دولت خجسته‌ی جاوید زنده باد /*

با تشکر

ژیلا بنی‌یعقوب -نهم آبان ماه ۱۳۸۹

*شعری از استاد شفیعی کدکنی.

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , ,