Saturday, 18 July 2015
29 October 2020
طنزدر پزشکی- (قسمت بیست‌و‌هفتم)

«سه‌شنبه‌ها با حوری»

2010 November 03

علی انجیدنی / رادیو کوچه

از رفتار نفر اول تمام ترسم ریخت و بلافاصله برای این‌که کم نیاورم گفتم‌: «من زودتر سوک سوک کردم داداش.» نفر دوم جلو آمد و من رو تو بغل گرفت، یه بوی گندی می‌داد که نمی‌دونم بوی چی بود. طرف اصرار داشت لب‌های من رو ببوسه. ولی من به هر زوری بود از توی بغلش بیرون اومدم. نفر سوم جلو اومد و دستش رو دراز کرد و به انگلیسی گفت‌: «سلام من آلفرد هستم. از آشنایی شما خوش‌وقتم.» گفتم‌: «قیافه‌تان خیلی آشناست‌.» گفت‌: «تو اون دنیا فیلم می‌ساختم. این‌جا هم دارم فیلم بازی می‌کنم.»

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

من خندیدم و گفتم‌: «من هم اون دنیا مردم رو فیلم می‌کردم و این دنیا شما‌ها من رو فیلم می‌کنید. می‌دونید با دنبال کردن من داشتید قبض روحم می‌کردید.» به آرامی گفت‌: «ما هم همین رو می‌خواستیم آقای دکتر. اتفاقن سناریوی این کار رو من نوشته‌ام.» گفتم: «جان. سناریو؟!» آلفرد کنار رفت و مرد سیه‌چرده و تنومندی جلو آمد. تا آمدم به خودم بجنبم به یک حرکت لباس‌های من را پاره کرد و از تنم درآورد. داشتم از ترس سکته می‌کردم. رنگم مثل مرده سفید شده بود. قدرت حرف‌زدن هم نداشتم. هر آن منتظر بودم بلایی سرم بیاورند. همه اهالی دیار از قلم‌افتادگان روبه‌رویم ایستاده بودند و انگار در حال تماشای فیلم سینمایی مهیجی هستند، بر‌وبر من را نگاه می‌کردند.

مرد سیه‌چهره با صدایی بلند گفت‌: «این آقای دکتر تازه اومده‌اند این‌جا. هنوز داغ از قلم‌افتادگی روی تنشان ندارند. موافقید امروز مراسم داغ‌گذاری انجام شود و ایشان رسمن از قلم‌افتاده محسوب شوند.» صدای ضعیفی از ته گلو بیرون دادم و گفتم‌: «اگه ما نخوایم از قلم‌افتاده بشیم و داغ ببینیم کی رو باید ببینیم‌؟‌» با صدایی بلندتر جواب داد: «شما غلط می‌کنید که نخواهید مثل ما شوید.» همه از قلم‌افتاده‌ها با جیغ و داد صحبت‌های او را تایید کردند و او با یک حرکت من بی‌چاره را روی دوشش انداخت و به وسط باغ برد. توی دلم هزار تا فحش و نفرین نثار حوری و اون سه تا مامور ویژه عوضی کردم و یادی از نازنین کردم و داد زدم: «کجایی نازنین جان که دارند روی تن علی‌ات داغ می‌زنند.» مراسم بسیار دردناکی بود‌. زخمی بسیار عمیق به عنوان نشانه از قلم‌افتادگی ‌روی سینه‌ام ایجاد کردند و همه‌شان شروع ‌به شادی و هلهله کردند. من از شدت درد بی‌هوش شدم و وقتی به‌هوش آمدم همه رفته بودند و من تک‌وتنها در گوشه‌ای روی زمین دراز کشیده بودم. محل زخم بسیار درد داشت و کمی هم خون‌ریزی کرده بود.

شب با آه‌وناله به خواب رفتم و صبح زود با درد شدید محل زخم از خواب بیدار شدم. اطراف آن ملتهب  شده بود و کمی هم ترشح داشت. گفتم‌: «غلط نکنم چاقوی این‌ها کثیف بوده و حالا این زخم عفونت می‌کند و هزار تا گرفتاری برایم ایجاد می‌کند.» با خودم گفتم‌: «زندگی کردن با این دیوونه‌ها حتمن باعث می‌شه که آدم قاطی کنه. پس بی‌چار‌ه‌ها هر کی جدید می‌اومده این‌جا حق داشته مثل اینا شده باشه.» با خودم فکر کردم اگه این زخم عفونت کنه شاید من رو به بیمارستان بهشت بفرستند و اون‌جا می‌تونم به نازنین خبر بدم من رو از این‌جا خلاص کنه.

دوباره فکر کردم ‌این‌جا همه وسایل و داروها و انواع دکتر‌ها موجوده پس فکر می‌کنن من دارم تمارض می‌کنم و کار از اینی که هست بدتر می‌شه. فکر دیگه‌ای به ذهنم رسید. رفتم جلوی ساختمان مرکزی و در زدم بعد از مدتی طولانی دریچه‌ای کنار در باز شد و اسداله میرزا گفت‌: «بعله. فرمایش. هنوز مدارکتان تایید نشده جناب دکتر. فعلن منتظر باشید.» گفتم‌: «اسداله مدارک رو بی‌خیال. به خانم سینگ پیغام برسون که من کار مهم و فوری باهاشون دارم. اصلن بهشون بگو من یک‌سری اطلاعات حیاتی رو می‌دونم که اگه ایشون از آن‌ها خبر‌دار بشوند خیلی بدردشون می‌خورد.»

اسداله بدون این‌که جوابی بدهد دریچه را بست و رفت. هرچه منتظر شدم خبری نشد و من نامید به گوشه‌ای از باغ خزیدم و روی چمن‌ها ولو شدم. احساس گرسنگی نمی‌کردم فقط کمی گرمم شده بود و هر لحظه درد روی سینه‌ام بیش‌تر می‌شد. تقریبن مطمئن بودم که زخم عفونت کرده است. دو نفر آدم غول‌پیکر به من نزدیک شدند و بدون این‌که حرفی بزنند از زیر بغل‌های من گرفتند و مثل گوسفند من رو به دنبال خودشون به سمت ساختمان اصلی می‌کشوندند. با خودم گفتم‌: «اینا چرا تاخیری جواب می‌دهند. حتمن خانم سینگ از فضولی مرده و دیگه نتونسته طاقت بیاره و حسابی مشتاقه ببینه من چه اطلاعات مهمی رو می‌خوام بهش بگم.» به محض ورود به اتاق خانم سینگ اسداله جلو اومد و گفت‌: «خانم سینگ می‌خوان بدونن شما چه اطلاعاتی دارید که ایشان از آن بی‌اطلاع هستند.» گفتم‌: «به‌به سلام آقا اسداله گل و گلاب. چطوری خوبی‌؟ بچه‌هات خوبن‌؟ خانمت چطوره‌؟ جایی‌ات درد نمی‌کنه‌؟»

اسداله رو به خانم سینگ کرد و گفت‌: «قربان من گفتم این مردک رسمن دیوانه است و نباید به حرف‌هایش توجه‌ای کرد. الان معلوم نیست اومده به شما اطلاعات بده یا اومده از من اطلاعات بگیره. من می‌گم برگردونیمش داخل محوطه تا داغ روز دوم رو بچه‌ها براش بذارند.» جیغ زدم‌: «جان. مگه این‌جا هر روز داغ‌گذاری دارن؟ اگه قصد نشونه و علامته که برامون یک خوشگلش رو گذاشتند که الان عفونت کرده و اندازه چند تا داغ کارایی داره‌. اگه منظورتون شکنجه یا اذیت‌کردن منه‌ که رسمن اعلام کنید که شعبه دو جهنم رو تاسیس کرده‌اید همه تکلیفشون رو بدونند.»

خانم سینگ گفت‌: «دکتر عزیز اگه بخوای من رو سرکار بذاری چنان داغی به دلت می‌ذارم که یک عمر حالشو رو ببری. البته داغ روی زبون هم برای شما جواب می‌ده.» با التماس گفتم‌: «خانم جان. بی‌خیال ما شو. ما حالا اون روز اول یک گهی خوردیم و با شما یه شوخی نابجایی کردیم. ‌شما کوتاه بیا. من یه چیزایی می‌تونم بهتون بگم تا بتونید در بهشت یک مقام بلند‌پایه به‌دست بیارید و از شر این دیار راحت بشید. دوست دارید؟» خانم سینگ که معلوم بود از این پیشنهاد جا خورده است گفت‌: «تو یه‌لاقبای برگ چغندر چه جوری می‌خوای برای من مقام بلند‌پایه تو بهشت درست کنی؟ تو اگه عرضه داشتی که الان خودت رو از این‌جا خلاص می‌کردی و منتظر داغ نمی‌شدی. فکر کردی منم مثل خانم‌هایی هستم که اون دنیا رنگشون می‌کردی و منم خام حرف‌هات می‌شم‌. کور‌خوندی دکتر جان. برو این دام را بر مرغی دیگر نه.» گفتم‌: «می‌بینم هندی‌ها هم طبع شعر دارن‌. اولن بحث دام نیست و ثانین جسارتن شما که مرغ تشریف ندارید و نکته آخر این‌که من به پای خودم این‌جا نیومدم که خودم برگردم‌. کسی که من رو آورده خودش بلده چه جوری ترتیب برگشت رو بدهد.»

در حین این صحبت سر‌وکله حوری و اون یه مامور ویژه پیدا شد‌. از دیدن آن‌ها قوت‌قلب عجیبی پیدا کردم و گفتم‌: «بفرما شاهد از غیب رسید. نگفتم‌؟ الان اومدن من رو برگردونند بهشت. مگه نه حوری جان‌؟» حوری گفت‌: «نه‌خیر علی جان. فعلن برگشتی در کار نیست‌. معاون محترم اجرایی بهشت تا صحبت‌های شما رو شنیدند ما رو فرستادند این‌جا تا ببینیم شما چه اطلاعاتی رو می خواهید به خانم سینگ بدهید.» گفتم‌: «آها. یادم رفته بود این‌جا همه،  همه چیز رو می‌بینند و می‌شنوند‌. بفرمایید به ایشان که علی سلام رسوند و طاقتش دیگر طاق شده است. حتمن مراسم داغ کردنش رو هم دیده‌اند‌. اگر فعلن نمی‌خواهند من برگردم بهشت، ترتیبی اتخاذ فرمایند من تو این ساختمون بمونم. وگرنه …..» ( ادامه دارد)

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , , ,