Saturday, 18 July 2015
28 October 2020
روزگفته‌های یک مسافر شهری

«چشم‌های سیاه تب‌دار»

2010 November 03

یسنا یاوری / رادیو کوچه

خنده‌دار بود. همه‌چی به طرز ناشیانه‌ای خنده داره.

چادر سیاش و کشیده روی صورتش و تکیه داده به دیوار.

بانک شعبه تعطیله، مراجعه کننده‌ها می‌آن جلوی در بسته و بر می‌گردن. دارم با خوم فکر می‌کنم چقدر خوب بود اگه یه دوربین داشتم و فیلم‌برداری می‌کردم. می‌شد یه چیزی شبیه دوربین مخفی. دم در دادگا گوشیا رو می‌گیرن ازمون و منم اگرچه می‌تونستم گوشیم و تحویل ندم و مثلن قایمش کنم ولی با خودم گفتم که چی؟ می‌خوای چی و ثابت کنی؟

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

صف ابطال تمبر خیلی شلوغه. گاهی بی‌دلیل آدم یاد چیزایی میفته که باز خندش می‌گیره. نمی‌دونم چرا با دیدن جمعیت زیاد، ‌یاد تظاهرات فرانسه افتادم و این‌که مثلن اگر یه شهروند پاریسی رو بیاری توی دادگاه این‌جا و این صف و نشونش بدی و بهش بگی تو این شعبه بانک مثل مغازه است، یارو هر وقت دلش خواست می‌بنده می‌ره و ملت باید حالا حالاها وایسن تا بیاد، که تازه گفتن برین شعبه‌های بیرون‌، امروز نمی‌آد، چه حدسی می‌زنه‌؟ نظرش راجع به چه چیزایی توی کشورش ممکنه عوض شه؟

این همه سوژه برای گریه کردن و خندیدن هست. ولی من نمی‌دونم چرا همه حواسم به این دختره است که خیلی جوون و چادرش و کشیده روی صورتش و سرش و تکیه داده به ستون وسط. به زور هفده سالشه. به زور…

دلم می‌سوزه براش. از روی صندلی بلند می‌شم که بشینه. بعدشم بهش می‌گم بیاد پشت سر من تو صف وایسه چون ده نفری بیش‌تر جلوی من نیستن. نه می‌خنده نه تشکر می‌کنه نه چیزی. فکر می‌کنم دقیقن شخصیت خواهر هیچ‌کس توی داستانیه که دی‌شب خوندم. یه داستان کوتاه که ماجراش هیچ ربطی به بودن الانمون توی دادگاه نداره. هیچ ربطی…

ولی قطعن اون‌جایی که توصیف می‌کرد: «دخترک با چشم‌های تب‌دار بی‌رمق و آن نگاهی که سیاهی را … سیاهی را …»

بقیش و یادم نیست داره درباره یه دختری شبیه به همین حرف می‌زنه. چادرش و می‌کشه روی صورتش و باز سرش و تکیه می‌ده به دیوار پشت صندلی.

شعبه خیلی شلوغ نیست. ولی صف خیلی شلوغه. اصلن حتا چادر و از روی صورتش کنار نمی‌زنه. کلن کنجکاو شدم چرا جوابم و نمی‌‌ده. حوصلم سر‌رفته. چادر و از روی صورتش می‌زنه کنار و می‌گه‌: «نوبت شما نشد؟»

چشم‌های سیاه بی‌رمق.

– نه .. خوابی؟

خسته‌ام دی‌شب نخوابیدم.

خوش‌حال بودم. پا داده بود و داشت باهام حرف می‌زد.

-برا چی اومدی این‌جا؟

شوهرم ول کرده رفته.

-شوهرت؟ چند سالته تو؟

17 سالم. البته پونزده سالگی شوور کردم. اومدم شکایت کنم… نه شکایت نکنم طلاق بگیرم. نمی‌دونم یعنی بالا … اونا بهم گفتن باید عریضه بنویسم نوشتم بعد گفتن بیام این‌جا.

– مطمئنی؟ تمبر باید باطل کنی… نمی‌دونم شاید درست گفتن.

اصلن حواسش بهم نبود. را افتاد دنبال یه مرده که از لباسش می‌شد تشخیص داد سرایدار یا نیروی نظافت دادگاس، از پله‌ها دنبالش بالا رفت و توی پاگرد داشت باهاش حرف می‌زد. مرده هم انگار نخواد مثلن کسی ببینتش دور و برش و نگا کرد و اشاره کرد به طبقه پایین که زیر‌زمین، جایی که پله‌هاش درست روبه‌روی جایی که وایسادم‌. صندلی خالی کنارم که جای اول من بود خیلی فوری بعد از رفتن دختره براش جانشین پیدا شد.

بر می‌گرده و می‌ره تکیه می‌ده به همون ستونی که اولش بهش تکیه داده بود.

کتاب زبان فرانسم و از توی کیفم در می‌آرم و شروع می‌کنم به خوندن. دیگه حواسم به دختره نیست. حواسم به کتابمم نیست. موسسه‌ای که توش زبان یاد می‌گیرم خیلی کند پیش می‌ره و باید عوضش کنم. درست بر عکس موسسه قبلی که تند جلو می‌رفت و هی‌چی نمی‌فهمیدم. هی‌چی …

اصلن نمی‌دونم چی می‌خوام. من، زبان فرانسه، فرانسه،  اعتصابات چند روز اخیر. ..

تصویرای سانسور شده تلویزیون و خبرایی که مهم نبوده و بولد شده.

کتاب و میزارم توی کیفم و می‌رم توی صف جلوی خانمی که سپرده بودم جلوشم وای می‌سم.. خیلی استقبال نمی‌کنه. مهمم نیست.

دختره بد و بدو میاد سمتم.

می‌شه جای منم نگه‌داری من می‌رم پایین و می‌آم.. زود میام

خیلی آدم عجیب و غریبیه. البته همه آدمایی که می‌آن دادگاه، به هر دلیل کاراشون جالب و بعضیا هم عجیب. ولی این یکی با اون چشای سیاه و تب دارش که خیلی هم خوشکله، عجیب‌تره.

من که تا حد خیلی زیادی به حریم خصوصی آدما احترام می‌زارم توی یه مواقعی چقدر به فضولی کردن علاقه‌مندم و هی مدام دنبال یه منطقی می‌گردم که وسوسم و توجیه کنه

هنوز هفت هشت نفری تا نوبت من مونده.

یه چیزی هی مدام می‌کوبه تو سرم که برو دنبالش ببین چکار می‌کنه‌، کجا رفت.

نگام میفته به کتاب زبانم و یاد تعاریف حریم خصوصی میفتم. یاد این میفتم که چقدر شیطنت آدم ممکنه خلاف نظرش باشه. من که تا حد خیلی زیادی به حریم خصوصی آدما احترام می‌زارم توی یه مواقعی چقدر به فضولی کردن علاقه‌مندم و هی مدام دنبال یه منطقی می‌گردم که وسوسم و توجیه کنه.

این‌که آره تو خبرنگاری تو کارت اینه که درد جامعه رو بشناسی و نشونش بدی و یه چیزای مزخرفی مثل این که می‌دونم همش چرت و سر و تهش یه چیه، اونم فضولی کردن.

را میفتم دنبالش. از همون بالای پله‌ها به پاگرد اولی و که هراسون وایساده نگاه می‌کنم. من و نمی‌بینه. نه حواسش هست نه در تیررس نگاهشم. اضطراب داره. از قدم‌زدنای سریعش می‌شد فهمید. چادرش گیر می‌کنه زیر پاش و میفته زمین. قدم بر می‌دارم سمتش و یهو یادم میفته من الان فال‌گوش وایسادم و نباید برم پایین.

«چه خبرنگار محترم و با شعوری» تو دلم به خودم فحش می‌دم. هنوز فحش دادنم تموم نشده که همون آقای مامور نظافت می‌آد از کنارم رد می‌شه و می‌ره سمت دختره. حالا دیگه کمی خودم و عقب می‌کشم که نبینن من و چون هرزگاهی بر می‌گردن و بالا رو نگاه می‌کن. صداشون و به سختی می‌شه شنید. احساس شرم می‌کنم از این‌که دارم چنین کاری رو می‌کنم.

توجیحات فلسفی ابلهانه نجاتم نمی‌ده. شنیدم که دختره می‌گفت نباید تمبر باطل کنه و مرده هم یه فحش آب‌دار نثار کسی کرد که گفته. یعنی من‌. شنیدم که گفت خیالت راحت بسپرش به من و با صدای بلند دختره رو بوسید و سبیلای تا بناگوش در رفتش و چسبونده بود به صورت دختره. دیدم که دستش رفت سمت سینه‌های دختر و دختره روشو کرد به سمت دیوار و بالا رو نگاه کرد و من و دید. دیدم که عذاب می‌کشید دیدم که نمی‌خواست اما نه هم نمی‌گفت. دیدم که من و دید و چادرش و کشید روی صورتش و من دیگه نخواستم که ببینم.

دیدم که چند تا از صندلیا خالی شده و من رمق نشستن نداشتم. دیدم که صف از نوبت من گذشته و من حوصله وایسادن توی صف رو نداشتم. دیدم که ازدحام دادگاه بیش‌تر شده و تصاویر تلویزیونی اعتصابات و تظاهرات فرانسه مثل فیلم از جلوی چشمم رژه می‌رفت. نمی‌خواستم بشنوم‌. نمی‌خواستم ببینم. سرم درد می‌کرد. دختر هنوز اون پایین بود و نوبت من هم گذشته بود… .

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , , ,