Saturday, 18 July 2015
27 October 2020
پس‌نشینی تند

«غزلی در نتوانستن»

2010 November 07

اکبر ترشیزاد / رادیو کوچه

توی بار نشسته بودم و داشتم نوشیدنی‌‌ام را مزمزه می‌‌کردم. از آن روزهایی بود که برای همه‌‌ی ما دست کم چندباری پیش آمده است که دوست داشته باشیم تنها باشیم و حوصله‌‌ی هیچ کسی را هم نداشته باشیم. داشتم به شیشه‌‌های رنگ و وارنگ، جذاب و زیبای انواع نوشیدنی‌‌های توی قفسه‌‌ها نگاه می‌‌کردم و به طراح آن‌ها توی دلم آفرین می‌‌گفتم، که دیدم از در، مردی جاافتاده دست در دست دختری بیست‌و‌یکی‌‌دو ساله وارد شدند. مرد حدود 60 سال سن داشت و دختر اهل جنوب‌‌شرق‌‌آسیا بود. مرد را شناختم او هم مرا به‌جا آورد و لب‌خند‌زنان به طرفم آمد.

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

باید در نگاه اول می‌‌شناختمش که نشناختم، علتش هم تغییر چهره‌‌ای بود که از حدود بیست سال آشنایی با او در ذهنم داشتم، مردی با محاسن بلند و پیراهن مردانه‌‌ای بر تن. اما حالا تی‌‌شرت یقه‌‌دار خوش‌رنگی بر تن داشت و شلوار جینی به پا. دیده‌‌بوسی کردیم و حال و احوال‌‌پرسی. با وجود آن‌که می‌‌دانستم که سال‌هاست از سیستم بیرون آمده و دیگر با نظام هم‌کاری نمی‌‌کند باز هم انتظار این همه تغییر را نداشتم.

راستش نه حالش را داشتم و نه به من ربطی داشت که از چیزهایی بپرسم که در این سال‌‌ها بر او و اعتقاداتش رفته است. کمی از این طرف و آن طرف گفت و بعد اشاره‌‌ای کرد به دختر که کنارش نشسته بود و به مهربانی دستش را گرفته بود و پرسید: بهم نمی‌‌آد؟

اومدن و نیومدن نداره، تازه ربطی‌‌ هم به کسی نداره، این انتخاب تو، هم اون بیست سی‌‌سال پیش و هم حالا خیلی چیزها برای من تغییر کرده بود که برای زنم نه، این بود که رفت. دو سال که از تنهاییم گذشت، فکر کردم که آرزوی خیلی چیزها به دلم مونده، نمی‌‌دونستم عاشقی چیه، خواستم تجربه کنم، این خانم اولیش بود. نتونستم، بعد یک سال شد آخریش و با هم ازدواج کردیم و الان دو ساله که زنمه.

برگشت به دختر نگاهی کرد و خندید و دختر هم در جواب لب‌خندی به او پس داد و دستش را فشرد. ادامه داد.

خنده‌‌داره، اون موقع که باید این‌ کارا رو می‌‌کردم نکردم، حالا هم که می‌‌خوام نتونستم و نمی‌‌تونم.

بعد بلند شد و با همسرش رفتن سر یک میز دیگه نشستن. من به اون‌ها نگاه می‌‌کردم و فکر می‌‌کردم. دیدم ریشه‌‌ی این‌که آدم‌‌هایی تو سن و سال دوستم حتا اگه شرایطش هم واسشون فراهم باشه دیگه از این روابط لذت نمی‌‌برن، اینه که هر چیزی شهوت خودش رو داره، که اگه از بین بره، دیگه انجامش لذتی نداره. شهوت داشتن یک دوچرخه‌‌ی خوشگل مال سن و سال نوجوانیه، وقتی به هر دلیل اون دوره نتونستی اون رو داشته باشی، حالا گیرم تو هفتاد سالگی بهترینش رو بهت بدن، دیگه شهوت لذت بردن از اون رو نداری. مثال‌‌های زیاد دیگه‌‌ای هم می‌شه زد. آرزوی داشتن اسباب‌‌بازی، موتور و یا خوردن خیلی خوراکی‌‌ها، نیاز یه دوره‌‌ی خاصه که اگه همون زمان تامین نشه بعدش دیگه داشتنش لذتی نداره.

خیلی از زن‌‌ها و مردهای نسل دوست من که تجربه‌‌ی روابط پرشور و حال دوره‌‌ی نوجوانی بین دو جنس مخالف رو ندارن، تجربه‌‌هایی رو از دست دادن، که با چیز دیگه‌‌ای جای‌گزین نمی‌‌شه. به قول دوستی که می‌‌گفت، بخشی از لذت این روابط به همون ترس و واهمه‌‌ای بود که همیشه داشتیم، این‌که ساعت‌ها پشت در خونه‌‌ی معشوقت منتظر بشی تا اون تنها بشه و بتونی پنج دقیقه هم که شده پیش هم باشید. یا از ترس این‌که کسی شما رو با هم نبینه، تو گرمای تابستون یا سرمای زمستون بری تو انباری بالای پله‌‌های آپارتمانشون قایم شی. خلاصه این‌که سرخوردگی دوستم و بسیاری دیگر از آدم‌هایی که شبیه اون زندگی کردن رو کاملن درک می‌‌کنم. وصف حال اون‌ها این شعره که می‌‌گه:

تا توانستم ندانستم چه سود       چون بدانستم توانستن نبود

غزلی در نتوانستن: نام شعری است از اشعار احمد شاملو

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , , ,