چهارشنبه, ۱ مرداد ۱۳۹۳
23 July 2014

«من فمینیست هستم، پس هستم»

۱۳۸۹ آبان ۱۸

مطلب‌هایی که در این بخش تارنمای رادیو کوچه منتشر می‌شود یا انتخاب دبیر روز سایت و یا پیشنهاد دوستان رادیو است که می‌تواند از هر گروه یا دسته و یا مرامی باشد. نظر های مطرح شده در این بخش الزامن نظر رادیو کوچه نیست. اگر نقد و نظری بر نوشته های این بخش دارید می توانید برای ما ارسال کنید.

منبع: سایت نسوان

اولین بارقه‌های فمینیسم من در سن کودکی زده شد وقتی دیدم که مادربزرگم پسرهای فامیل را شومبول طلا خطاب می‌کند و آن‌ها حق دارند با شورت دور حیاط بدوند ولی اگر من جوری بنشینم که دامنم درست نباشد همه  بسیج می‌شوند تا دامن مرا روی پاهای کودکانه و بی‌خبرم بکشند و مدام  گوش‌زد کنند که درست بنشین. ذهن پنج ساله‌ی من نفهمید (هنوز هم نمی‌فهمد) که  چرا آن چیزی که وسط پای پسر عمه‌ام است باید با لفظ طلا آراسته شود و حتا گاهی با الفاظ (شومبولتو بخورم) خورده شود ولی آن‌چه من دارم مایه‌ی شرم‌ساری است و باید پوشانده شود. ذهن پنج ساله‌ی من حتا وقتی ده ساله شد نفهمید که چرا آن‌ها باید راحت ته کوچه دوچرخه سواری کنند و من با هزار مکافات و یواشکی رکاب بزنم و روپوش و روسری‌ام مدام توی چرخ گیر کند و زمین بخورم و همه به من بخندند. او هرگز نفهمید چرا وقتی بالغ شدم و آن دو جوانه‌ی سرکش در سینه‌هایم رویید باید آن‌را زیر مقنعه‌ی چانه‌دار بلند و روپوش گشاد پنهان کنم و قوز کنم تا برجستگی‌های بدنم را از چشم‌ها بپوشانم. ذهن من هرگز نفهمید چرا هرچه مربوط به زنانگی من است زشت و پنهانی و گناه‌آلود است و هرچه مربوط به مردانگی پسرهاست قابل افتخار و ستودنی و حتا به روایتی خوردنی است.

**********************

از خدا پنهان نیست از شما چه پنهان، برخلاف نظر ویولتا، من یک فمینیست هستم

ذهن من هنوز پنج ساله است، نمی‌فهمد چرا به عنوان یک دختر ناقص و نیمه است؛ نمی‌فهمد چرا همه برایش دنبال شوهر می‌گردند فکر می‌کنند که بدون مرد کامل نیست. نمی‌فهمد چرا مادرش مدام می‌پرسد این پسره کیه که هر شب زنگ می‌زند؟ اگر دوستت داره باید بیاد خواستگاریت. او آن‌قدر بچه است که فقط برای پوز زنی مادرش به آن پسر می‌گوید بیا خواستگاریم و الکی الکی زن مردی می‌شود که دوستش ندارد. او حتا نمی‌فهمد چرا درخانواده‌ی آن مرد، مردها یک طرف مجلس عرق می‌خورند و بحث سیاسی می‌کنند و زن‌ها طرف دیگر ظرف می‌شورند و مزخرف می‌بافند. او نمی‌فهمد که چرا شوهرش التماس می‌کند که لطفن جلوی فامیل من سیگار نکش وقتی خودش می‌کشد. او نمی‌فهمد چرا سیگار کشیدن مرد درست است و سیگار کشیدن زن نادرست. او نمی‌فهمد چرا وقتی مردش را نمی‌خواهد سال‌ها باید دنبال طلاق بدود در حالی‌که اگر مرد بود در یک هفته می‌توانست زنش را طلاق بدهد

************************

ذهن من هنوز پنج ساله است. این ذهن پنج ساله دو برابر پسرهای هم دوره‌اش زحمت کشید تا دانش‌گاه برود، آن‌ها خرخون لقبش دادند. این ذهن پنج ساله بین همه‌ی دانش‌جوهای ورودی‌اش شاگرد اول شد تهمت زدند که  معلوم نیست با کدام استاد روی هم ریخته است. بعدها مجبور شد هر تشخیص را دو بار تکرار کند برای آن‌که چون زن بود حرفش نصف یک مرد ارزش داشت. مجبور شد  از زبان یک پزشک هم‌کار( که زن بود ) بشنود که «پیش دکتر زن نرو، زن‌ها همه بی‌سوادن» و هیچ نگوید و دم نزند. مجبور شد دو برابر تلاش کند تا نامش نصف اعتباری که باید را بیابد. مجبور شد دو برابر مردها خوب رانندگی کند تا مبادا تصادف کند و این جمله را بشنود که «زن‌ها دست به فرمون ندارند.» مجبور شد دو برابر مردهای دور و برش کار کند و دو برابر آن‌ها موفق شود و دو برابر آن‌ها پول در بیاورد و آخر هم «زن بی سرپرست» نامیده شود. مجبور شد دو برابر مردها وبلاگ بنویسد تا صدایش به جایی برسد و آخر سر هم متهم شود که زنانه نویسی می‌کند و در واقع «مرد» است..

*********************

از همه‌ی این‌ها گذشته ،نگارنده زن خوش‌بختی محسوب می‌شود. در خانواده‌ای مرفه و غیرمذهبی به‌دنیا آمده، امکان تحصیل  و امکان فرار از آن چهارچوب‌های غیرمنصفانه و زشت را داشته است. او هرگز کتک نخورده و نفقه نخواسته و حضانت طفلی را از دست نداده است.

با این‌همه زخمی و خسته است.

خسته است از این‌که از زبان مردهای بی‌خاصیت و احمقی که نصف ضریب هوشی او را ندارند  شنیده است که زن‌ها منطق ندارند، زن‌ها طنز ندارند، زن‌ها دست به فرمان ندارند.

خسته است از جامعه‌ای که اگر زنی مورد تجاوز قرار بگیرد زن را مورد خطاب قرار می‌دهد که چرا حجابت کامل نبود و مقصر می‌شمارند که مرد را گناه انداخته و از مرد نمی‌پرسد که چرا مثل یک حیوان رفتار کرده است.

خسته است از جامعه‌ای که اگر زنی مورد خیانت قرار گرفت به او توصیه می‌کند که صبوری کند و خانمی پیشه کند و بیش‌تر به مردش توجه کند، خسته است از جامعه‌ای که سزای خیانت در آن برای مرد توجه بیش‌تر و برای زن سنگ‌سار است.

خسته است از جامعه‌ای که زن‌هایش قوز کرده و ترسیده و تهدید شده‌اند و مردهایش با افتخار لگن خاصره‌شان را جلو می‌دهند و به شومبول‌های طلای خود می‌نازند و به خودشان جرات می‌دهند به زن‌ها‌یی که دو برابر آن‌ها قد کشیده‌اند لقب کوتولگی بدهند.

خسته است از جامعه‌ای که زن‌هایش به کوتولگی خود افتخار می‌کنند و حاضر نیستند بهای قد کشیدن‌شان را بپردازند و هنوز افسوس تازیانه و تسبیح و ته‌دیگ را می‌خورند.

بر او ببخشایید او خسته است از جامعه‌ای که حتا معنی فمینیست را نمی‌داند.

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

| Print انتشار مطلب

TAGS: , ,