Saturday, 18 July 2015
20 October 2020
روز‌گفته‌های یک مسافر شهری

«کوچه شهید جعفری»

2010 November 10

یسنا یاوری / رادیو کوچه

اسکناس صد تومنی به اندازه‌ای مچاله، کثیف و پاره است که روم نمی‌شه بدم به راننده تاکسی. می‌گردم گوشه کنارای کیفم بلکه پول خوردی چیزی پیدا کنم ولی نیست. یه دویست تومنی با همون صدی پاره پوره رو می‌دم به راننده.

پول و که می‌گیره یه نگاهی به من می‌ندازه و می‌گه: «اشکالی نداره مردم پولا رو خوب نگه نمی‌دارن. شما هم از کسی گرفتی دیگه.»

نمی‌زارم حرفش تموم بشه می‌گم: «مردم به خودشون رحم نمی‌کنن، خودشون و خوب نگه نمی‌دارن چه برسه به پولا.»

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

بر می‌گرده و نگام می‌کنه‌: «شما مسافر این خط نیستین نه؟ مشخصه» احساس فرهیختگی بهم دست می‌ده.

جواب می‌دم‌: «چرا تازه اومدم این محله .»

سرش و به نشونه تاسف تکون می‌ده‌: «چه اشتباهی کردین. این‌جام جا بود؟ من خودم خانم بچه این محلم… فرار کردم رفتم ستارخان. این‌جا خیلی درب و داغون… اونم شما با این سرو وضع… بالاخره…. از کجا اومدین حالا؟»

حسم عجیب بود. من آدمی نیستم که معمولن حوصله حرف زدن آن‌چنانی توی تاکسی رو داشته باشم. ولی جواب دادم. شاید چون مسافر دیگه‌ای توی ماشین نبود. گفتم: «گیشا.. قبلن گیشا زندگی می‌کردم. مستاجر بودم ولی این‌جا خونه خریدم.»

راننده باز بر می‌گرده عقب من و نگاه می‌کنه و محکم می‌زنه پشت دستش: «ای داد بی‌داد… گیشا، این‌جا … چرا این کار و کردی خانم، آدم اجاره‌نشین باشه خیلی بهتره تا تو این محله داغون زندگی کنه.»

.. دوماه پیش دوستم از کانادا اومده بود ایران. یه ماهی خونه من بود تا حالا ایران و ندیده بود. با دل‌خوری رفت. نه از دست من. از وضع فرهنگی مملکت. می‌گفت ایران شده یه فاحشه خونه بزرگ. می‌گفت مراودات اجتماعی شما ایرانیا، (آخه شرم داشت بگه ما ایرانیا) پر از هرزگیه. داشتم با خودم فکر می‌کردم که من الان از نظر اون دوستم هرزه‌ام یا نه؟…اصلن هرزه یعنی چی؟ فرهنگای مختلف روی یه سری چیزا هیچ توافقی ندارن. من هرزه‌ام؟ هرکی با راننده تاکسی حرف بزنه هرزه‌اس؟ هیچ حسی نداشتم. …

راننده پشت ترافیک نگه داشت. خیابونای این محله باریکن. همیشه ترافیک. دو تا دختر نوجوون سر چاررا وایساده بودن. یه پیکان درب و داغون براشون نگه داشت. راننده پسر جوون بود. نمی‌دونم چی گفت بهشون که شروع به فحاشی کردن. ماشینه شیشه رو داد بالا و حتمن توی دلش کلی نفرین کرد که چرا از ترافیک نمی‌‌تونه فرار کنه. فرار از بارون فحشایی که دوتا دختر نوجوون بلند، بلند توی خیابون بهش می‌دادن و اولین عکس‌العمل راننده تاکسی که من توش بودم باز این بود که محکم بکوبه روی دستش: «ای داد بیداد. این فنچا رو نگا کن. واله فحشای اینا رو راننده کامیونا روشون نمی‌شه به هم بدن. بچه تو چند سالته این قدر سلیته‌ای…»

ترافیک روون شد. ماشین را افتاد. راننده ضبطش و روشن کرد. صدای شلوغی و هم‌همه بیرون زیاد بود. مرضیه گذاشته بود. و با دست روی فرمون ضرب گرفته بود و گاهی تکرار می‌کرد. خم می‌شه و از توی داشبورد یه پلاستیک و بیرون می‌آره. کارت قهرمانی کشتیش و نشونم می‌ده.

قهرمان … چه واژه غریبی‌. گوشاش و نشونم می‌ده که: «عجب شما متوجه نشدی، همه از روی گوشامون متوجه می‌شن خانم… من زندگیم خیلی بالا پایین داشته.. .»

حواسم به زانتیای بغلیه که دو تا پیرمرد دو تا دختر نوجوون و سوار کردن و مثل باد از کنا‌رمون رد می‌شن. ترافیم تموم شده. «ما خیلی خودمون و اون موقع‌ها خانم درگیر می‌کردیم. چه می‌دونم مثلن تو باش‌گاه. خدا رو سر شاهد می‌دونی ما چند تا خونواده رو نون می‌دادیم. نه من، کلن بچه‌های این تریپی بودن. حال می‌کردیم. خدا رو سر شاهد سه نصفه شب خواهر همین رفیقمون‌، تو همین محله تو کوچه جعفر، الان گذاشتنش شهید جعفری، بی‌دلیل‌ها اصلن ما نداشتیم تو این کوچه هم‌چین نامی، اره نصف شب از دانش‌گاه میومد، از شهرستان،  وا می‌سادیم تا بره ته همین کوچه (با دست به کوچه اشاره می‌کنه) یه سال تموم خدا رو سر شاهد خودشم نمی‌دونست ما رفیقای داداششیم. ننش پیر بود. اون زمون دانش‌گاه قبول شد جعفر نمی‌خواست بزاره بره. از این دانش‌گاهای معلما. ننه ما بهش گفت جعفر بزار خواهرت معلم شه… چارتا بچه زیر دست و بالش آدم شن. به خدا … عجب روزایی بود. خرج دانش‌گای خواهرش و بچه‌های باش‌گاه می‌دادن. گفتین گیشا؟»

حواسم زیاد به حرفاش نبود. پشت چراغ بودیم و زانتیا با دو تا دختر نوجوون باز کنارمون بودن: «آره گیشا، الانم باشگا دارین شما؟»

اشاره می‌کنه به زانتیا‌: «دو تا جغله‌ هان ها… آدم پیاده شه این دیوا رو بگیر زیر بار مشت و لگد؟ ببین سن و سالشون جای بابا بزرگ‌شونن… نه خانم مگه دیوانه‌ام‌؟ من بچم بخواد بره باش‌گاه سرش و می‌برم. یکی از بچه‌هام… خدا اگر برادر داری حفظش کنه … همین هم سن و سال خودت… می‌رفت بدن‌سازی‌. بعد یه مدت دیگه نرفت. هی ما پی‌شو گرفتیم دیدیم بله رییس باش‌گاه شیشه فروش بوده. مواد می‌فروخته به بچه‌های مردم. گفتیم پی شکایتش و بگیریم پسرم… خدا اگر برادر داری برات نگه داره… گفت نه بابا اینا کت و کلفتن. پدرت و در میارن ولش کن …»

به راننده می‌گم صدای ضبط و بیش‌تر کنه. شیشه ماشین و می‌دم بالا و چشمم و می‌بندم. سرم درد می‌کنه. داداشم باش‌گاه می‌ره. نگرانش می‌شم. دلهره دارم. از راننده اسمش و می‌پرسم و اونم می‌گه. طلای بازیای آسیایی، جهانی. خودش فهمیده تعجب کردم. می‌گه روزگار دیگه خانم. البته خدا رو شکر ما مثل خیلی از ورزش‌کارا نیفتادیم تو خط مواد و اعتیاد و ببخشید خانم‌بازی و این چیزا. سرمون بالاس جلو زن و بچمون. همین جعفر … شما که نمی‌شناسی بزار بگم. انقلاب که شد باباش شهید شد. انقلابیم نبودن. جو گرفت همه رو. بعد مرگ باباش مجاهد بود باباش… خدا می‌دونه مام شنیدیم مجاهد بوده. خدا رو سر شاهد این‌قدر اینا با آبرو بودن. الان نیستن رفتن یه بیس سال پیش از این محله. خودش معتاد شد. خواهرش طلاق گرفت، شوور خواهره معتادش کرد …

ای تف به این دنیا جعفر یلی بود‌ها خانم. به ناموسم قسم، خدا رو سر شاهد جبروتش می‌گرفتت. نفس نمی‌کشید تو این محل کسی. بخوان مردم‌آزاری کنن و چه می‌دونم دنبال ناموس مردم بیفتن؟ مگه کسی جرات داشت. همین جغله‌ها رو می‌بینی اگه جنازه جعفرم بود الان خون این دو تا بی‌ناموس و ریخته بود. آخه یه بچه سیزده چارده ساله چی می‌فهمه ؟… ای داد بی‌داد.»

سر درد گرفتم. زانتیا به سرعت از کنارمون سبقت می‌گیره و می‌ره توی کوچه. به راننده می‌گم نگه داره. می‌خنده که: «این دو تا جغله‌ها هم کوچتونن که آبجی. می‌شناسیشون؟»

هیچ جوابی ندارم که بدم. گیشا، محله جدید. باش‌گاه. دوستم. کانادا. کشتی، قهرمانی، شیشه، مواد کلم پر از کلمه است… .

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , ,