Saturday, 18 July 2015
02 December 2020
روزگفته‌های یک مسافر شهری

«کوچه معتادا»

2010 November 17

یسنا یاوری / رادیو کوچه

با شنیدن صدای دادو هوار و باز شدن ناگهانی در خونه‌ای که شبیه همه‌چی بود الا خونه، اکثر آدمایی که توی کوچه بودن سرازیر ‌شدن سمت خونه. در، ‌پشت سر آخرین نفر بسته می‌شه.  آدم فضولی نیستم ولی از سروصدای داخل خونه مشخصه که اتفاق بدی باید افتاده باشه. می‌ایستم و منتظر می‌مونم تا در خونه باز شه.

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

زودتر از چیزی که فکرش و می‌کردم ‌باز می‌شه. جلوتر می‌رم. کنار حوض وسط خونه شلوغه. بوی ادرار تمام فضای خونه رو برداشته. بیش‌تر شبیه خرابه‌ای‌ست که فقط می‌تونه محل زندگی معتادایی باشه که توی این محله معروفن. کوچش تنگ و باریکه و همیشه موقع رد شدن از جلوی این در می‌ترسیدم. در کوچیک و رنگ و رو رفته‌ای که نصفش از سطح آسفالت کوچه پایین‌تره. سال قبل به سرعت رد می‌شدم و گاهی برمی‌گشتم پشت سرمو نگاه می‌کردم. با این‌که به‌طور معمول، ‌در نیمه‌باز بوده ولی تا به حال جرات نکرده بودم نگاه کنم و ببینم مثلن داخل خونه چه چیزایی هست.

همه وایسادن و برو‌بر نگاه می‌کنن. فقط مرد کهنه‌پوشی که انگار صاحب‌خونه باشه خم شده روی مردی که بی‌هوش اون وسط افتاده و مرتب پیر و پیغمبرا رو قسم می‌ده که یه کاری کنن. یه عده توی گوشش می‌زنن و یک نفر هم پاهاشو گرفته بالا. خندم می‌گیره. کاملن به خودم مسلطم. اصلن نترسیدم و فقط خندم می‌گیره. کامل و واضحه که آدم بیهوش وسط جمعیتی که حالا دیگه چندان زیاد نیستن، سنگ‌کوپ کرده. می‌شد به راحتی از حالت پیش اومده متوجه شد. جلوتر می‌رم. گویا منتظر آمبولانسن. «‌علی‌آقا» مردیه که صاحب اون خونه است. این‌طور صداش می‌کنن. مرد میان‌سالی که اعتیاد از سر و روش می‌باره.

نگاهی به اتاقای دورتا‌دور خونه که دو سه‌تان، می‌ندازم. مثل فیلما می‌مونه. بوی ادرار و کثافت می‌زنه توی بینی‌ام. تهوع دارم. علی‌آقا مدام تو سر خودش می‌زنه. جوونی که وسط افتاده کاملن شبیه هیچ‌کدوم از آدمای معتاد توی محله نیست. سر و وضع تمییز و مرتبی داره. شلوار جین پاشه و هیکلش ورزش‌کاریه. جوونه. خیلی زیاد. اون‌قدر که چشمامو می‌بندم تا چهرشو نبینم.

از خودم خجالت می‌کشم. هیچ حس ترحمی ندارم. شرمم می‌آد. صدای آمبولانسو که می‌شنوم از خونه بیرون می‌آم. کوچه تنگ و باریک پر از معتاداییه که مثل زنبورایی که به لونشون دست زده باشی ریختن بیرون. معتادایی با سن و سال مختلف.

ترس برم می‌داره. تلفن دستی‌ام زنگ می‌خوره. جواب نمی‌دم. هفته‌ای یک روز از این کوچه رد می‌شم. یک‌ساله مسیر هفتگیمه و هر هفته با خودم عهد می‌کنم دیگه از این کوچه رد نشم. به خاطر خودم.

درست یک‌سال پیش بود که اولین‌بار از این کوچه رد شدم. قلبم می‌زد. می‌ترسیدم به قول بابا حق داری بترسی کوچه معتاداست. روزهای بعد ولی همه‌چی عادی و عادی‌تر شد. این اواخر دیگه نه از دیدن مواد‌فروشای خرده‌فروش می‌ترسیدم نه پسرای دبیرستانی که از مدرسه تعطیل می‌شن و می‌آن از ساقی‌های شیشه‌فروش، ‌شیشه بگیرن و همون‌جا توی کوچه بکشن. هنوز سر خیابون اصلی نرسیدم که آمبولانس جلوی پام نگه می‌داره. با دست اشاره می‌کنم که ته همین کوچه است و می‌گم که فکر نکنم زنده بمونه. به حرف من توجهی نمی‌کنن. از کنارشون رد می‌شم.

بدون هر حسی به اتفاق فکر می‌کنم. مامان غذا رو کشیده و منتظر که برسم. می‌گه‌: «اون موبایلو جواب بده آدم دلش هزار را نره» به میس کالایی که روی گوشیمه نگاه می‌کنم. به عادی بودنم بعد از دین اتفاقی که شاهدش بودم. شرمم می‌آد.

از توی دست‌شویی در حالی که صورتمو می‌شورم داد می‌زنم: «مامان، امروز از توی کوچه نصرتی یه پسره‌، سنگ‌کوب کرده بود، بردنش با آمبولانس»

در دست‌شویی رو از بیرون محکم می‌بنده و می‌گه: «خدا لعنتت نکنه باز از اون کوچه اومدی؟»

حس عجیبی دارم. مامان بی‌تفاوت‌تر از من اصلن حتا ذره‌ای درباره پسر جوونی که مشخص بود مال این محله نیست، سوال نکرد. به فکر دخترشه و حق داره.

یادم به زمستون سال قبل افتاد. تازه اومده بودیم توی این محله. همیشه نگران بودیم. کل خانواده. مامان نگران پسرش و من نگران پسرای محله که فرقی با برادرم نداشتن. گاهی رد می‌شدم و چیزایی رو می‌دیدم که گریم می‌گرفت. گاهی می‌ترسیدم و هراسون از کوچه رد می‌شدم. گاهی تو دلم با خودم می‌گفتم مقصر به‌طور واقعی حاکمیته؟ و گاهی هم نگران شماره برادرمو می‌گرفتم و تاکیید می‌کردم توی باش‌گاه با هیچ غریبه‌ای دم‌خور نشه.

حالا هیچ‌کدوم از اونا نیست. معتادای این محله سربه‌زیر‌تر و مفلوک‌تر از اونین که بخوان بهت آسیبی برسونن. سر‌به‌زیر. حالا فقط یک‌سال گذشته و هیچ‌کس نگران هیچ‌چیز نیست و همه‌چیز به‌طرز شرم‌آوری عادی شده. فقط نگرانی مادر از دیر اومدن بچه‌هاشه که هیچ‌وقت عادی نمی‌شه. دستامو نگاه می‌کنم. خجالت می‌کشم: «چرا همه‌چی عادی شده؟ چرا همه‌چی عادی شده؟…» هیچ جوابی رو نمیابم. مادر تلفنو برداشته و شماره برادرمو می‌گیره… جواب‌ نمی‌ده… نگران می‌شه. نگران می‌شم.

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , ,