Saturday, 18 July 2015
01 December 2020
پارس‌نامه ‌- داریوش سوم

«آخرین پادشاه هخامنشی»

2010 November 22

امیروکاملیا / رادیو کوچه

«داریوش سوم» یا «دارا» آخرین پادشاه شاهنشاهی هخامنشی بود. او فرزند «آرشام» (نوه‌ی داریوش دوم)، و «سی‌سی‌گامبیس»، دختر اردشیر دوم بود. او در سال ۳۸۰ پیش از میلاد در پارسه متولد شد. هنگامی که در زمان اردشیر سوم درباره‌ی خاندان هخامنشی و شاه‌زادگان آن سخن می‌رفت نام داریوش بر زبان نمی‌آمد و اردشیر سوم وقتی که می‌خواست برای استقرار حکومت خود شاه‌زادگان مزاحم را براندازد، او را به یاد نیاورد و این نشان از آن دارد که در آن دوره عنوان ممتازی نداشته‌است. داریوش در جنگ با کادوسیان در روزگار اردشیر سوم رشادتی از خود نشان داد که اردشیر او را «دلیرترین پارسیان» نامید و او را ساتراپ ارمنستان کرد. داریوش سوم در سال ۳۳۶ پیش از میلاد بر تخت نشست و سلطنتی را آغاز کرد که دوران کوتاه آن پر از رویدادهای بزرگ بود.

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

در اوایل سال ۳۳۴ پیش از میلاد داریوش طغیان مصر را فرو نشاند و از آن‌جا به پارس بازگشت تا جهت خویش قصرهایی بسازد و حتا در آسایش و فراغت، بنای مقبره‌ای را هم برای خود بنیاد نهد طرحی که بروز حوادث آن را ناتمام گذاشت. در بازگشت از مصر داریوش به آتنی‌هایی که از وی کمک مالی درخواست کردند تا با پسر فیلیپ مقدونی به مبارزه برخیزند، از روی بی‌اعتنایی جواب رد داد. چرا که به‌خاطرش نمی‌رسید، یک جوان بیست ساله بتواند، نقشه‌هایی را که فیلیپ مقدونی از آن دم می‌زد، دنبال کند. وقتی هم اهمیت خطر را دریافت و مبلغی هم ازین بابت به یونان فرستاد، دیگر خیلی دیر شده ‌‌بود و مقاومت آتن هم نمی‌توانست، از این‌که یونان از زیر سلطه‌ی اسکندر درآید، جلوگیری کند.

از زمانی که اردشیر دوم و اردشیر سوم خشونت و فساد را هم‌چون وسیله‌ای برای نیل به قدرت به‌کار برده ‌بودند، امپراتوری هخامنشی در نزد عامه رعایا به یک دست‌گاه تعدی و فشار تبدیل شده‌ بود که دیگر برای حفظ آن تقریبن هیچ‌کس حاضر نبود، حیات خود را به خطر بیاندازد. تسامح کوروش بزرگ مدت‌ها پیش جای خود را به تعصب و تجاوز داده بود و دیگر در نزد اقوام تابع که سرراه خطر بودند، علاقه‌ای به حفظ پیوند با امپراتوری باقی نمانده بود. اسکندر در بهار سال ۳۳۴ پیش از میلاد با حدود سی یا چهل هزار جنگ‌جوی یونانی و مقدونی، قصد گذر از دروازه‌های آسیا را کرد، دروازه‌هایی که در این زمان نگه‌بان واقعی نداشتند.


نخستین نبرد اسکندر و ایرانیان یا نبرد گرانیک

در بهار سال ۳۳۴ پیش از میلاد، در حوالی آسیای صغیر، در کنار رود گرانیکوس که آن‌سوی تنگه‌ی داردانل به دریای مرمره می‌ریزد، اولین تلاقی جدی بین دو سپاه ایران و اسکندر به‌نام نبرد گرانیک یا گرانیکوس رخ داد. در حین این نبرد و یک برخورد تن به تن خود اسکندر، به زحمت از آسیب زوبین مهرداد، داماد داریوش، جان به‌در برد که برادر مهرداد، برای انتقام مرگ برادرش با شمشیر به اسکندر حمله کرد که اگر کلیتوس دوست صمیمی اسکندر، در این‌جا دست ضارب را از شانه قطع نکرده بود، زندگی اسکندر در خطر قطعی بود. جنگ در نهایت به پیروزی اسکندر تمام شد.

پس از شکست، سپاه ایرانیان که در صفوف مقدم جا گرفته ‌بودند، فرار کردند ولی اسکندر به تعقیب آن‌ها نرفت بلکه به سپاهیان یونانی که در سپاه ایران خدمت می‌کردند و در در این جنگ، در قسمت ذخیره بودند، تاخت و به استثنای دو هزار نفری که اسیر شدند، همه‌ی این یونانیان به دست سپاه اسکندر کشته شدند. با این پیروزی، آسیای صغیر به تسخیر اسکندر درآمد و شهرهای یونانی‌نشین این ناحیه، غالبن وی را هم‌چون رهاننده‌ای تلقی کردند و به آسانی دروازه‌هایشان را بر روی او گشودند.

دومین نبرد اسکندر و ایرانیان یا نبرد ایسوس

بعد از پیروزی در نبرد گرانیک اسکندر به آسانی توانست سایر ولایات آسیای صغیر را یک به یک تسخیر کند و تا نزدیک به سوریه به‌سرعت پیش برود. فقط در حوالی شهر کوچک ایسوس در سوریه بود که لشکر وی برای ورود به خاک سوریه با مقاومت تازه‌ای مواجه شد. در سال ۳۳۳ پیش از میلاد، دومین جنگ بین اسکندر و سپاهی که داریوش در بابل تجهیز و آماده کرده ‌بود، به نام نبرد ایسوس درگرفت.

داریوش که عنوان فرماندهی سپاه را هم خود، برعهده گرفته ‌بود، نتوانسته‌ بود این نکته را درک کند که کثرت و تنوع سپاه او ممکن است در جنگ با یک سپاه منظم و محدود و در تنگ‌نایی بین کوه و دریا دست‌و پا‌گیر باشد و چنان جای نامناسبی را برای نبرد انتخاب کرده بودند که سواره نظام ایران، میدان عمل نیافت. کم مانده بود که خود داریوش در هنگام نبرد اسیر شود ولی ایرانی‌ها خیلی فداکاری کرده نگذاشتند، اسکندر به شاه برسد و او فرصت یافته، بر اسب نشسته فرار کرد. یکی از سردارهای اسکندر، چادرهای داریوش را که خانواده‌ی‌ داریوش شامل مادر و زن و دختر و خواهر او در آن بودند، هم‌راه با غنایم فراوان تصرف کرد.

بعد از این شکست داریوش به اسکندر تقاضای صلح داد و شرایط صلح، پرداخت غرامت از طرف ایران و ازدواج با خانواده‌ی سلطنتی ایران و واگذاری آسیای صغیر به اسکندر بود و درازای این گذشت‌ها از اسکندر خواسته شده‌بود که خانواده‌ی داریوش را مسترد دارد. این شرایط را اسکندر نپذیرفت.

تسخیر فنیقیه و مصر توسط اسکندر

اسکندر تصمیم گرفت اول فنیقیه (لبنان) را تسخیر کند تا داریوش نتواند از طریق دریا برای او مشکلی به‌وجود بیاورد و بعد به تسخیر مصر بپردازد. شهر صیدا که سابقن شدیدن توسط ایرانی‌ها سرکوب شده بود، بدون خون‌ریزی تسلیم شد اما در صو‌ر مقاومت ناوگان‌های ایرانی و فنیقی هفت ماه طول کشید و اسکندر را چنان عصبانی کرد که بعد از فتح هشت هزار نفر از اهالی آن‌جا را قتل عام کرد و سی هزار تن را به بردگی فروخت. غزه نیز که دروازه‌ی آسیا محسوب می‌شد آن‌قدر در برابر فاتح مقاومت نشان داد تا تمام مردانش کشته شدند و زنانش به دست سربازان اسکندر افتادند. بیت‌المقدس نیز بدون مقاومت تسلیم شد.

در سال ۳۳۲ پیش از میلاد ساتراپ ایرانی مصر که از ناخرسندی مصری‌ها از حکومت پارسی‌ها واقف بود، تقریبن بدون کشمکش خود را کنار کشید و در تمام دره‌ی نیل از اسکندر هم‌چون یک منجی آسمانی استقبال شد. در مصر کاهن آمون سلطنت تمام روی زمین را به وی وعده داد و به یونانی‌ها و مقدونی‌ها که با اسکندر به معبد «آمون» آمده بودند، توصیه کرد، تا او را هم‌چون خدا پرستش کنند. اسکندر به‌قول یوستن در اثر سخنان کاهن، دچار چنان نخوتی شد که حد نداشت. قسمت عمده‌ی دشواری‌هایی که او بعدها در بابل و هند با یونانیان هم‌راه خویش پیدا کرد، ناشی از همین تلقینات کاهن آمون دانسته‌اند.

سومین نبرد اسکندر و ایرانیان یا نبرد گوگمل

در سال ۳۳۲ پیش از میلاد، همسر داریوش استاتیرای دوم که یونانیان از وی به عنوان زیباترین زن جهان، یاد کرده‌اند، در طی اسارت و در اثر زایمان درگذشت. و داریوش در این زمان در یک حالت یاس و درماندگی، به سبب اسارت خانواده‌اش در درست اسکندر فرو رفته بود. داریوش به‌جای هرگونه مجاهده‌ی جدی در جهت جلوگیری از پیش‌رفت یونانی‌ها، در بین‌النهرین آن‌سوی دجله منتظر اسکندر شد و جنگی را که می‌بایست جنگ سرنوشت باشد، به داخل ایران کشاند.

در سال ۳۳۱ پیش از میلاد، در نبرد گوگمل اسکندر برای سومین بار با سپاه داریوش برخورد. وقتی جنگ در گرفت کثرت سپاه ایران در ابتدا باعث وحشت و دغدغه‌ی اسکندر شد و به نظر می‌آمد که این بار ایرانی‌ها فاتح می‌شوند اما اسکندر که پافشاری ایرانیان را دید، حمله را بر شخص داریوش، متمرکز کرد و جراحتی بر وی وارد آمد. داریوش فرار کرد و فرار او، باعث فرار قسمتی از قشون شد و بابل بلافاصله به دست اسکندر افتاد. ورود اسکندر به بابل به سبب لطمه‌هایی که در دوره‌ی خشایارشا به معابد بابل وارد شده بود نزد کاهنان و عامه با خوش‌حالی تلقی شد.

اسکندر در بابل فقط آن اندازه توقف کرد که لشکرش از خستگی راه بیاساید و بعد از یک‌ماه استراحت فتح شوش و پرسپولیس را الزام کرد. فتح شوش پایتخت زمستانی هخامنشیان، بیست روز بعد میسر شد. اسکندر به دنبال تسخیر پایتخت دیگر داریوش پرسپولیس که به‌قول دیودور مورخ، «در زیر آفتاب شهری ثروت‌مندتر از آن نبود بلافاصله راه سرزمین پارس را پیش گرفت.» پس از فرار داریوش و سقوط شوش مقاومت در مقابل این بیگانه بی‌فایده به‌نظر می‌رسید، با این ‌وجود یک سردار پارسی به نام آریوبرزن در مقابل او مقاومتی جسورانه و شدید، در تنگه‌ای که موسوم به دربند پارس است، از خود نشان داد. او باعث شد که اسکندر نتواند از این تنگه بگذرد. سپاه اسکندر مجبور شدند، به‌همان ترتیبی که ایرانی‌ها در جنگ ترموپیل اقدام کرده بودند، عمل کرده و از پشت سر ایرانی‌هایی که تنگه را بسته بودند، به آن‌ها حمله کرده و راه را باز کند. به‌طوری که می‌نو‌یسند دفاع آریو برزن، یگانه مدافعه‌ی صحیح و درستی بوده که ایران در آن زمان، به‌عمل آورد.

اسکندر با فتح پرسپولیس به مهم‌ترین هدف فتوحات خود دست یافت و از این‌که تخت‌گاه یک امپراتور که سال‌ها پیش با آتش زدن آتن تمام دنیای یونان را عرضه‌ی اهانت و تحقیر کرده بود اکنون به یک اشاره او می‌تواند در آتش انتقام بسوزد خود را فوق‌العاده مغرور و خرسند می‌یافت. از این‌رو برخلاف نصایح پارمنتون که او را از آتش زدن قصر سلطنتی پرسپولیس برحذر داشته بود قصر را طعمه‌ی یک حریق عمدی کرد و بعد چون از این انتقام وحشیانه‌ی خویش چنان‌که پلوتارک می‌گوید پشیمان شد یا آن‌گونه که کورتیوس می‌گوید: «چون مقدونی‌ها از این‌که شهری به عظمت پرسپولیس بر دست پادشاه آن‌ها نابود گشت، شرمسار شدند و واقعه را به تاثیر شراب و تحریک یک روسپی منسوب کردند.» به‌علاوه شهر نیز بر دست سربازان مقدونی که از پایان ماموریت خود و رسالت عظیم اسکندر خوش‌حال بودند، عرضه‌ی غارت و تجاوز شد.

سرانجام داریوش سو‌م

در سال ۳۳۰ پیش از میلاد، داریوش با وجود شکست‌های پی‌در‌پی هنوز مایو‌س نشده و درصدد بود قشون جدیدی در ماد تجهیز کند و یک‌چند در اکباتان (همدان) ماند اما وقتی اسکندر در تعقیب داریوش از پارس راه ماد را پیش گرفت و داریوش نیز برای تجهیز سپاه توفیقی نیافت. با بسوس ساتراپ باختر که خویشاوند داریوش سوم محسو‌ب می‌شد و عده‌ای از بزرگان پارس، از جانب ری به ولایت باختر عزیمت کردند. در حدود دامغان بسوس، که از آمدن اسکندر مطلع شده بود، شاه را به قصد کشتن، زخم مهلکی زد و به سوی باختر گریخت و خود را اردشیر چهارم، شاه ایران خواند. اسکندر وقتی به بالین داریوش رسید او از آن زخم‌ها فوت کرده بود و فاتح جسد او را با تاثر و احترام به پارس فرستاد.

بسوس در باختر و آن‌سوی جیحون یک‌چند هم‌چنان به دعوی خود ادامه داد. اسکندر او را تعقیب و سپس مجازات کرد. این اقدام اسکندر در واقع برای انتقام گرفتن از قاتل داریوش نبود بلکه بدان سبب بود که ادعای او ممکن بود در ولایات شرقی پای‌گاه تازه‌ای برای تجدید حیات امپراتوری هخامنشی ساخته شود. بدین ترتیب و با مجازات بسوس به عنوان یک قاتل و غاصب چهره‌ی داریوش سوم در هاله‌ای از قدس فرو رفت. با مرگ داریوش و پیروزی اسکندر ‌امپراتوری هخامنشی، و در سال ۳۳۰ پیش از میلاد بعد از ۲۳۰ سال منقرض شد. پایان زندگی او در حقیقت پایان شاهنشاهی بزرگ هخامنشیان بود.

ایران را، که به سبب فساد و تجمل‌پرستی درباریان رو به خرابی نهاده بود، سرو سامان دهد. اما حمله اسکندر فرصت را از او گرفت. او، اگرچه تدبیر و سیاست شاهان و جنگ آوران بزرگ ایران را نداشت اما تا پایان زندگی از مقاومت در برابر دشمنان دست نکشید.

منابع

پیرنیا، حسن (مشیرالدوله). تاریخ باستانی ایران.

زرین‌کوب، عبدالحسین تاریخ مردم ایران قبل از اسلام.

رضایی، عبدالعظیم تاریخ ده هزار ساله ایران، جلداول،

آموزگار، ژاله تاریخ اساطیری ایران،

ویکی‌پدیا

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , , , , , , ,