Saturday, 18 July 2015
24 October 2020
پس‌نشینی تند

«صدای پای کویر می‌آید»

2010 November 30

اکبر ترشیزاد/ رادیو کوچه

بچه که بودم، به سبب کار پدر که کشاورزی بود، چند سالی در شرق استان‌ «مازندران» سابق که اکنون «گلستانش» می‌نامند، زندگی کردم. در شهری کوچک که در آن موقع فقط چهار تا خیابان داشت، که محل تقاطع‌شان میدان شهر بود و انتهای تمامی‌شان جنگل.

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

در زمانه‌ای زندگی می‌کردم، که هنوز باور بسیاری از بومیان بر آن بود، که غرش‌های ببرهای مازندران را در جنگل‌های «مینودشت» و «گالیکش» می‌شنوند، حیوانی که بعدها مشخص شد، در حدود ده سال پیش از آن نسلش به‌طور کامل منقرض شده و اتفاقن آخرین آن هم در جنگل‌های همین منطقه و به‌وسیله‌ی شکارچی معروف همین شهرستان یعنی «کلاله» شکار شده است، موضوعی که گمان نمی‌کنم اکنون دیگر موجب افتخارشان باشد. یادم می‌آید روزهایی را، که باران شب و روز از زمین و آسمان بر شهر، جنگل، باغ‌ها و زمین‌ها می‌بارید و به سبب همین آب و هوا، کشاورزی غالب دیم بود و نیازی به آب‌یاری نبود. یک‌بار شش شبانه‌روز، پشت سر هم، باران بارید و حتا جوی کوچکی از آب هم در شهر جاری نشد، چرا که پوشش انبوه جنگلی، از مردم، باغ‌ها و مراتع در برابر سیل محافظت می‌کرد و طفل‌سرکش باران را در آغوش خود آرام می‌کرد.

اما اوضاع و احوال به خوبی پیش نرفت. صدای مدرنیته کم‌کم در شهر کوچک ما هم نیز طنین‌انداز شده بود و صحبت از کشاورزی مدرن و ابزار‌نوین آن می‌رفت. ماشین‌آلات جدید به زمین‌های کشاورزی بیش‌تر و تازه‌ای نیاز داشتند. مجوز از بالا صادر شده بود و کاری هم نمی‌شد کرد. هر از چندگاهی سر و کله‌ی سناتوری و یا درجه‌دار ارتشی پیدا می‌شد، که با مجوز نابودی بخشی از جنگل به‌ دست، به شهر می‌آمد، و چند روز بعد هزارها درخت هم‌چون شهیدان بر زمین افکنده می‌شدند و سپس آتشی در زمین می‌افتاد و چندی به دنبالش، کشاورزی بر روی زمین‌های تازه آغاز. هر بار که صدای نعره‌ی اره‌های برقی به گوش می‌رسید، چهره‌ی پدر در هم می‌رفت و هم‌چون مارگزیده‌ها به خود می‌پیچید.

انقلاب که شد، دوست‌داران طبیعت امیدوار شدند و دل‌خوش که دست چپاول از طبیعت کوتاه خواهد شد. اما شرایط صدها‌ بار بدتر شد، که به‌تر نه. اگر تا دیروز فقط چند نفر از امرا و دولت‌مردان، بخش کوچکی از جنگل را نابود می‌کردند، حالا دیگر مردم خود به جان طبیعت افتاده بودند. حکومت به بهانه‌ی مبارزه با فئودالیسم، زمین‌های زمین‌داران بزرگ را مصادره کرده بود و به دهقانان داده بود، اما زمین برای تمامی آن‌ها کافی نبود و در بلبشوی بی‌قانونی سال‌های نخستین انقلاب، هر کسی به‌راحتی، با مجوز و یا بدون آن جنگل‌ها را از بین می‌برد و برای خود زمین کشاورزی می‌ساخت. هر چه شهرها بزرگ‌تر می‌شدند و درختان کم‌شمارتر، میزان بارندگی هم کاهش می‌یافت و تعداد چاه‌های عمیق بیش‌تر.

به بهانه‌ی ساخت راه‌های جدید روستایی در دل جنگل‌های انبوه، صدای غرش ماشین‌آلات راه‌سازی به گوش رسید و حیات‌وحش گلستان نیز به دنبالش در پی پناه‌گاه‌هایی تازه در دوردست‌ها عقب‌تر می‌نشست. حیوانات شکار می‌شدند و جنگل‌ها نابود. دولت و مردم در مسابقه‌ای برای تخریب طبیعت و حیات‌وحش آن شرکت کرده بودند، که بازنده‌اش طبیعت زیبای ایران‌زمین بود.

چند سال بعد، ما از آن سرزمین کوچ کرده و به مشهد بازگشتیم. هنگامی‌که سه سال بعد برای نخستین بار به آن‌جا بازگشتم، نمی‌توانستم آن‌چه را که می‌دیدم باور کنم. چهره‌ی طبیعت با چنان سرعتی تغییر کرده بود که وحشت در دل هر دل‌سوز طبیعت این سرزمین می‌انداخت. سال بعد برای اولین‌بار در تاریخ آن منطقه سیلی به راه افتاد، که متاسفانه سبب کشته‌شدن چندیدن نفر و از بین رفتن صدها هکتار از مزارع شد، زنگ خطر به صدا درآمده بود. همان‌طور که دل‌سوزانی هم‌چون «دکتر بسکی» بارها گفته بودند، اولین قربانی تخریب طبیعت خود مردم هستند. زیرا از بین رفتن جنگل‌ها، سبب خشک‌سالی و کم‌بود بارندگی از سویی و به راه‌افتادن سیل و ویرانی از سوی دیگر خواهد شد. تهدیدی که از سوی مردم و مسوولان جدی گرفته نشد و شد آن‌چه که نباید می‌شد.

سیل‌ها یکی پس از دیگری می‌آمدند و از مردم و طبیعت قربانی می‌گرفتند و پس از آن نوبت خشک سالی شد و پیامدهایش. مردم که گویا در این سال‌ها از نظر فرهنگی نیز به قهقرا رفته بودند، هر از چندگاهی با بی‌احتیاطی جرقه‌ی آتشی را در جنگل‌های گلستان روشن می‌کردند، که آتش در خانه‌ی طبیعت می‌افکند و باز تخریب بخش دیگری از پوشش سبز این گنجینه‌ی ملی گیاهی و جانوری. یادمان نرود که بخش فراوانی از گونه‌های موجود در این منطقه که به «جنگل‌های‌ هیرکانی» مشهورند، در جهان منحصر‌به‌فردند و با نابودی آن‌ها جای‌گزینی برایشان پیدا نخواهد شد.

با ادامه روند موجود شاید در سال‌های نه چندان دور دیگر تابلوی «به پارک ملی گلستان خوش آمدید»، در ابتدای ورود با این استان به مضحکه‌ای بدل شود. دریغ و درد، گلستان گوش کن! صدای پای کویر می‌آید.

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , , , , , , ,