Saturday, 18 July 2015
28 November 2020
پس‌نشینی تند

«زادروز آدم‌های ساده»

2010 December 03

اکبر ترشیزاد/ رادیو کوچه

امروز زادروز انسان‌های بزرگی است که ممکن است شما آن‌ها را نشناسید، اما آن‌ها آدم‌هایی بسیار مشهوری بوده‌اند.

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

امروز زادرود «نوری‌دده» پیرمرد ترکمن و بقال ریزنقشی بود که در شهری کوچک در این کشور، مغازه‌ی کوچک‌تری داشت. سیمای زیبای او با ریش بلند و سفیدش را نمی‌شود فراموش کرد. امروز زادروز اوست که در طول عمر بلندی که کرد هیچ‌گاه کسی صورت او را بدون لب‌خند به یاد ندارد. یاد او به خیر که همه‌ی عمر آرزوی داشتن دختری داشت و وقتی که به آرزویش رسید جگر گوشه‌اش را در یک تصادف رانندگی از دست داد، اما پیرمرد در همان روز خاک‌سپاری دخترش، مردی که با ماشینش به او زده بود را بخشید و از او طلب دیه هم نکرد. او که در مغازه‌ی کوچکش به همه نسیه می‌داد ولی دفتری برای ثبت نسیه‌هایش نداشت. به یادش که وقتی مرد تمام مردم شهر برایش گریستند.

امروز مصادف با تولد «زری‌خانم» خیاط چیره‌دست محله‌مان بود. او که لباس‌های مجلسی را چنان زیبا می‌دوخت که با نمونه‌اش در مجله‌های روی میزش مو نمی‌زد. دست‌مزد زری خانم زیاد بود، اما هیچ‌کس هم به اندازه‌ی او لباس عروسی برای تن دخترکان باآبرو ولی بی‌پول ندوخت. به یاد او که حسابش به دینار بود و بخشش به خروار.

در چنین روزی «آقا‌ ‌فریدون» نامی به‌دنیا آمد، که میهمان خانه‌های مردم بود تا گرد و غبار و کثیفی را از خانه‌هایشان بزداید. آقا فریدون بچه‌ی یکی از روستاهای شمال بود. چه‌قدر تمیز کار می‌کرد، به تمیزی خودش که همیشه بوی گل می‌داد و دهنش را که باز می‌کرد، برق دندان‌های سفیدش توی چشم می‌زد. امروز روز اوست که سخت‌ترین قسمت کار برایش گفتن میزان دست‌مزدش به صاحب‌خانه بود. او که از خجالت چنان سرخ می‌شد که قیافه‌اش خنده‌دار می‌شد، اما چیزی نمی‌گفت و همیشه هم دست آخر آن چیزی که نصیبش می‌شد، کم‌تر از حقش بود. اما او جزو کرم‌داران عالم بود که هیچ‌گاه درم‌دار نخواهد شد. اما چه باک دل دریای‌اش را عشق است.

امروز مصادف است با حول و حوش پنجاه‌سالگی «آقا‌ مرتضا» همسایه‌ی سابقمان که نیمی از عمرش را مشغول تعمیر وانت مزدای سبز رنگش کرده است. و من هر بار که او را می‌دیدم، دقایق فراوانی محو تماشای بازوهای ستبر و رگ‌های بیرون زده‌ی دستش می‌شدم. او که زور بازوهایش را فقط یک‌بار دیده بودم و آن هم وقتی بود که دو نفر از جوانان محل در یک نزاع مشغول ضرب و شتم جوان دیگری بودند، که در محله ما غربیه بود. وقتی آقا مرتضا به دفاع از غریبه به میدان آمد، یادم نمی‌رود که جوری مچ دست آن دو جوان را در دستانش نگه داشته بود، که آن‌ها با هیکل‌های درشت‌شان نمی‌توانستند، از جای‌شان تکان بخورند. بعدها توی یک مجله کیهان‌ورزشی مربوط به قبل از انقلاب، عکسی از او را پیدا کردم که نشان می‌داد، روزگاری قهرمان میان‌وزن بوکس ایران بوده است، اما تمام آن سال‌ها هیچ‌کس توی محله‌مان این را نمی‌دانست.

تولد «آقا‌کیوان» همسایه‌ی دایی‌ام مبارک، که نه تنها هیچ‌وقت بچه‌ها را برای این‌که به درخت توت جلوی خانه‌اش سنگ می‌زدند، دعوا نمی‌کرد، بلکه بارها و بارها خودش چادر می‌آورد، از درخت بالا می‌رفت و درخت را برای بچه‌ها می‌تکاند و تمام توت‌ها را با خنده و خوش‌رویی توی ظرف بچه‌ها می‌ریخت.

و سال‌روز درگذشت مرد کشاورزی گرامی باد، که هر بار پس از اتمام کار روزانه‌‌اش هنگامی‌که کارگرهای مزرعه‌اش را به خانه‌های‌شان می‌برد، سال‌های سال دو بچه یتیم را که برایش کار می‌کردند، آخر از همه به مقصد می‌رساند، که نکند وقتی هم‌راه با دست‌مزدشان که معمولن بیش‌تر از بقیه‌ی هم بود، به آن‌ها چند کیلو گوشتی، برنجی و یا روغنی می‌داد، کس دیگری این ماجرا را ببیند و آبروی آن‌ها بر زمین بریزد.

یاد همه‌ی آن‌هایی گرامی که هیچ‌کس آن‌ها را نمی‌شناسد، مشهور نیستند و نامی از آن‌ها باقی نخواهد ماند، اما اگر آن‌ها نبودند به حتم زندگی بسیار زشت‌تر ازآن چیزی می‌شد که اکنون است.

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , , , , , , , 

۲ Comments


  1. Avideh Motmaen-Far

  2. مهشب تاجیک
    2

    بسیار زیبا بود عزیز. دست گلت درد نکند