Saturday, 18 July 2015
23 October 2020
دایره شکسته - ادبیات

«گویای لحظه‌های بی‌بدیل»

2010 December 05

مه‌شب ‌تاجیک‌/ رادیو کوچه

آدم حوا

مار به‌ جای‌ سنگ‌،

با سیبی‌ آینه‌ را شکست‌

«فدریکو‌ گارسیا‌لورکا» درخشان‌ترین چهره شعر اسپانیا و در همان حال یکی از نام‌دارترین شاعران جهان است. شهرتی که نه تنها از شعر پر‌مایه‌ی او که از زندگی پرشور و مرگ جنایت‌بارش نیز به همان اندازه آب می‌خورد. به سال 1899 در «فونته‌کا‌واکه‌روس»‌ دشت حاصل‌خیز «غرناطه» در چند کیلومتری شمال شرقی گرانادا به جهان آمد. در خانواده‌ای که پدر روستایی مرفهی بود و مادر زنی متشخص و درس‌خوانده. تا چهار سالگی رنجور و بیمار بود، نمی‌توانست راه برود و به بازی‌های کودکانه رغبتی نشان نمی‌داد.

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

اما به شنیدن افسانه‌ها و قصه‌هایی که خدمت‌کاران و روستاییان می‌گفتند و ترانه‌هایی که کولیان می‌خواندند شوقی عجیب داشت. لورکا به‌علت ضعف جسمانی‌اش هم‌بازی کودکان نمی‌شد و با جمع‌کردن افراد خانواده دو خواهر و برادر دیگرش به اجرای نمایش عروسکی و خیمه‌شب‌بازی برای خانواده می‌پرداخت و آن‌ها را سرگرم می‌کرد. لورکا یازده ساله بود که در گرانادا ساکن شدند. پس از اخذ دیپلم در دبیرستان آلمریا، در دانش‌کده‌ی حقوق و ادبیات به توصیه‌ی پدرش نام‌نویسی کرد، نواختن گیتار و پیانو و آهنگ‌سازی را زیر نظر «امانویل‌ دوفایا» شروع کرد. به‌خاطر شور و علاقه‌ای که به موسیقی داشت، تصمیم گرفت که به پاریس برود، اما والدینش مانع شدند.

اولین شعرش، «برخوردهای‌ حلزون‌ ماجراجو» بود که در دانش‌کده سرود. لورکا در گشت‌وگذاری به شهرهای اندلس به هم‌راهی دوستان‌اش در شهر «بالزا»، با «آنتونیو‌ ماچادو» از اعضای فعال گروه ۹۸ آشنا شد. ماچادو که اولین ویژگی هر شاعری را نیکی‌کردن به مردم می‌دانست، تاثیرات زیادی روی لورکا گذاشت. او سه سال پس از مرگ لورکا در تبعید درگذشت.

لورکا به توصیه‌ی دوست و مربی‌اش «فرناندو‌ دولوس‌ ریوس» در خواب‌گاه کوی دانش‌جویان ساکن شد. در آن‌جا با نام‌آورانی چون «لوییس‌ بونوئل»، فیلم‌ساز مطرح سورئال و «دالی»، نقاش سورئال آشنا شد، که این دو، تاثیر زیادی بر لورکا گذاشتند. در همان‌جا، لورکا با شاعرانی چون «رافایل‌آلبرتی»، «پدرو‌سالیناس» و «خوان ‌رامون ‌خمینس»، برنده‌ی جایزه نوبل ۱۹۵۶ آشنا شد. اندیشه‌اش، هنر شعرسرایی‌اش و نبوغ نوازندگی‌اش در آن‌جا شکوفا شد و در همان‌جا بود که دریافت که بیش‌تر باید به شعر و تاتر بها دهد. اولین نمایش‌نامه‌ی لورکا با عنوان «طلسم‌پروانه» موفقیتی کسب نمی‌کند و فقط یک شب روی صحنه می‌رود. بعد از آن اولین مجموعه شعرش با عنوان کتاب اشعار چاپ می‌شود و لورکا خود را به‌عنوان شاعر مطرح می‌سازد. بعد از آن لورکا به لطف استقبال گسترده از مجموعه‌ی شعر آوازها و اجرای نمایش‌نامه‌ی میهن‌پرستانه‌ی مارینا‌پینه‌دا آوازه‌ی شهرتش فراگیر می‌شود. در ماه ژوئن همین سال و در بارسلونا نمایش‌گاهی از نقاشی‌هایش برپا می‌شود.

اگر بگوییم قهرمانان آثار لورکا همه به‌نوعی قربانی سنت‌اند، بی‌راه نیست. آداب و سنن، قراردادهای اجتماعی و فرهنگ جامعه‌ی روستایی اسپانیا آن چیزی است که لورکا در نمایش‌نامه‌هایش سخت به آن اعتراض می‌کند. شخصیت‌های نمایش‌نامه‌های لورکا در بسیاری موارد، خواسته‌شان، نیازشان و مهم‌تر از همه سرنوشت‌اشان در مقابل آن‌ چیزی که ما سنت می‌نامیم، قرار می‌گیرد و به‌طور تقریبی در همه‌ی این موارد آن‌ها مغلوب آیین و سنن اجتماعی می‌شوند، گویی که گریزی از سرنوشت و تقدیر محتومی که سنت برای آن‌ها رقم زده نیست.

البته این نوع نگاه به سنت، مختص لورکا نبوده است. در بسیاری از متون کلاسیک تاتر، این قدرت ویران‌گر و تاثیرگذار سنت، هم‌راه با خشونتی ناشی از تعصب و یک‌سونگری به قهرمانان نمایش تحمیل می‌شود، رسیدن به آرامش و آسایش،‌ تنها با پی‌روی مطلق از قوانینی که هرگز خدشه‌ای در آن‌ها به‌وجود نمی‌آید، قابل دسترسی است و این پی‌روی مطلق،‌ به‌طور طبیعی راه را بر هرگونه انعطاف‌پذیری می‌بندد و قوانین سخت‌گیرانه را بیش از پیش حاکم می‌کند.

در بیش‌تر متون کلاسیک تاتر شخصیت‌ها از این رو می‌توانند آزادانه عمل کنند که دست‌آخر دریابند که این آزادانه عمل‌کردن مفید فایده‌شان نیست و بهتر است به قوانین جامعه‌شان تن دهند. به همین خاطر می‌بینیم که در این‌گونه نمایش‌نامه‌ها سرنوشت همه‌ی شخصیت‌های نمایش از پیش مشخص شده است و آن‌ها تابع تقدیرشان هستند. درواقع می‌توان گفت هیچ‌کدام از شخصیت‌های متون قدیم، آزادانه و به اختیار عمل‌ نکرده‌اند. اعتقاد آن‌ها به آیین، سنت و مذهب و اطاعتی که همین اعتقاد در آن‌ها به وجود می‌آورد، تقدیر ناگزیر آن‌ها است.

در پنج‌سال آخر عمر خویش لورکا کم‌تر به سرودن شعری مستقل پرداخت. می‌توان گفت مهم‌ترین شعر پیش از مرگ او و شاه‌کار تمامی دوران سرایندگیش مرثیه عجیبی است که در مرگ دوست گاوبازش «ایگناسیو ‌سانچز‌ مخیاس» نوشته و از لحاظ برداشت‌ها و بینش خاص او از مرگ و زندگی، با تراژدی‌هایی که سال‌های آخر عمر خود را یک‌سره وقف نوشتن و سرودن آن‌ها کرده بود در یک خط قرار می‌گیرد. یعنی سخن از سرنوشت ستم‌گر و گریزناپذیری به میان می‌آورد که قاطعانه در ساعت پنج عصر لحظه احتضار و مرگ ایگناسیو را اعلام می‌کند. لورکا هرگز یک شاعر سیاسی نبود اما نحوه‌ی برخوردش با تضادها و تعارضات درونی جامعه اسپانیا به گونه‌ای بود که وجود او را برای فاشیست‌های هواخواه فرانکو تحمل‌ناپذیر می‌کرد. و بی‌گمان چنین بود که در نخستین روزهای جنگ داخلی اسپانیا  در نیمه شب 19 اوت  سال 1936  به دست گروهی از اوباش فالانژ گرفتار شد و در تپه‌های شرقی گرانادا در فاصله کوتاهی از مزرعه‌ی زادگاهش به فجیع‌ترین صورتی تیر باران شد بی‌آنکه هرگز جسدش به دست آید یا گورش شناخته شود. او تنها شاعر، نمایش‌نامه‌نویس و ترانه‌سرا بود با فرانکو هم‌کاری نکرد. خانه سفید رنگی که لورکا در آن زاده شد هنوز در میان جلگه‌های سبز گرانادا باقی مانده و یادآور اوست. مردم آن روستای کوچک با افتخار به توریست‌هایی که می‌خواهند از موزه یادبود لورکا در آن خانه سفید دیدن کنند، کارت‌پستال‌هایی از درخت‌های زیتون می‌فروشند. و کولی‌های دوره‌گرد هنوز با لباس‌های رنگی، ترانه‌های عاطفی لورکا را با آواز می‌خوانند.

آواز خداحافظی‌ام‌ را در چهارراه‌ خواهم‌ خواند.

و از میان روح‌ِ خود خواهم‌ گذشت

خاطره‌ها را

و ساعات اندوه‌ را زنده‌ خواهم‌ کرد

در آوازم‌

در آواز سفیدم‌

به‌ باغی‌ خواهم‌ رسید

و چونان‌ ستاره‌ی‌ سحری‌،

خواهم‌ لرزید.

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , , , , , , , 

۲ Comments

  1. 1

    wh0cd5799283 cialis online

  2. 2

    wh0cd234191 Antabuse Online buy viagra online buy viagra online