Saturday, 18 July 2015
26 October 2020
پس‌نشینی تند

«گل‌دان‌های شمعدانی»

2010 December 13

اکبر ترشیزاد/ رادیو کوچه

پیرزن از جایش بلند می‌شود و به سمت آش‌پزخانه‌ی آپارتمان‌اش می‌رود. سر راه به قاب عکس کهنه‌ی روی میزش نگاهی می‌اندازد. عکس مردی حدود پنجاه ساله در قاب عکس است. مرد لباس نظامی به تن دارد و دو ستاره روی هر طرف از شانه‌هایش است. ریش و سبیل تراشیده‌ شده‌ای دارد و نگاهش نافذ است. آشکارا در عکس اخمی مصنوعی کرده است، که قیافه‌اش را جدی‌تر به نظر می‌رساند. پیرزن قاب را بر می‌دارد و با کف دست‌اش روی آن می‌کشد، گرچه که شیشه‌ی آن تمیز است و نیازی به این کار نیست.

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

پیرزن برای خودش چای می‌ریزد و پارچی را هم از آب پر می‌کند و به حال خانه‌اش باز می‌گردد. لیوان چای را روی میز می‌گذارد و پارچ به دست به روی ایوان می‌رود. غروب است، اما هوا آن‌قدر تاریک نشده است، که نیازی به روشن کردن چراغ باشد. روی ایوان ده پانزده گل‌دان شمعدانی زیبا، مرتب و شاداب کنار هم قرار گرفته‌اند. پیرزن با حوصله و یکی پس از دیگری به آن‌ها آب می‌دهد و برگ‌هایشان را با دست می‌شوید. بعد شروع می‌کند به وارسی یکی یکی آن‌ها و از کنار ایوان چاقویی را بر می‌دارد و از چندتایی از آن‌ها قلمه‌هایی را جدا می‌کند و توی دو لیوان بزرگ آب کنار ایوان می‌گذارد. بعضی از قلمه‌ها ریشه درآورده‌اند. کنار لیوان‌های قلمه‌ها، چند تا گل‌دان خالی توی همدیگر گذاشته شده‌اند. پیرزن به اتاق خواب می‌رود و لباس خواب می‌پوشد. بعد ساعت کوچکی را که کنار تختش است، روی ساعت هشت صبح تنظیم می‌کند و می‌خوابد.

ساعت پنج دقیقه به هشت است، که پیرزن از خواب بر‌می‌خیزد و دکمه‌ی زنگ ساعت را از کار می‌اندازد. به آش‌پزخانه می‌رود و چای را دم می‌کند. بعد لباس‌اش را می‌پوشد و به روی ایوان می‌رود. گل‌دان‌ها را یکی‌یکی وارسی می‌کند و بعد یکی را از میان‌شان برمی‌دارد. اما مثل این‌که پشیمان شده باشد، آن را سر جایش می‌گذارد و دیگری را برمی‌دارد. گل‌دان شمعدانی را روی میز وسط اتاق‌اش می‌گذارد و بعد از اتاق خوابش کاغذ‌کادوی گل‌داری می‌آورد و دور گل‌دان می‌پیچد. پیرزن صبحانه‌اش را می‌خورد و بعد لباس می‌پوشد و گل‌دان به دست از خانه خارج می‌شود.

پیرزن در ردیف انتهای یک اتوبوس در حالی‌که گل‌دانش در آغوشش است، نشسته است. از رادیوی اتوبوس برنامه‌ی رادیویی «صبح‌جمعه با شما» در حال پخش است. هر از چندگاهی مردم به جوک‌هایی که از رادیو پخش می‌شود می‌خندند. راننده ایست‌گاه آخر را اعلام می‌کند: «ابن‌بابویه» آخرشه

مسافران از اتوبوس پیاده می‌شوند. پیرزن آرام‌آرام از جلوی امام‌زاده رد می‌شود و سلام نصفه نیمه‌ای می‌دهد و بعد وارد قبرستان می‌شود. پیرزن بدون هیچ جست‌وجویی مستقیم سر قبری می‌رود و می‌نشیند. گل‌دان را کنار قبر می‌گذارد. روی سنگ قبر نوشته شده است، مرحوم «ستوان‌دوم سهراب ‌اعتمادی»، تولد 1302 وفات 1355 . چند دقیقه بعد پیرمردی با آب‌پاشی در دست سر قبر می‌آید و سلام می‌کند و شروع به شستن قبر می‌کند. پیرزن تشکر می‌کند و از کیفش اسکناسی را به او می‌دهد. بعد پیرزن گل‌دان را روی سنگ قبر می‌گذارد. روی قبر حداقل ده‌تایی گل‌دان شمعدانی دیگر است. پیرزن مثل این‌که به چیزی شک کرده باشد، با انگشت‌اش گل‌دان‌ها را می‌شمارد و این کار را دوباره نیز انجام می‌دهد. چند دقیقه‌ای سر قبر می‌نشیند و بعد بلند می‌شود و می‌رود.

سر ظهر است و آفتاب شدیدی به قبرها می‌تابد. زن جوانی به هم‌راه دختر بچه‌ی چهار پنج ساله‌ای وارد قبرستان می‌شود. چادر گل‌دار سرمه‌ای رنگی به سر دارد. با چشمان‌اش دور و بر را می‌پاید. به قبرها نگاهی می‌کند و بالای برخی از آن‌ها توقفی می‌کند و چادرش را باز می‌کند و ساک بزرگی را در می‌آورد و بدون آن‌که دیده شود چیزی را درون آن می‌گذارد و باز سراغ قبر دیگری می‌رود. بعد به سراغ قبری می‌آید که گل‌دان‌های شمعدانی فراوانی روی آن است. روی قبر نوشته شده است «ستوان‌دوم سهراب‌ اعتمادی». یکی دو تا از گل‌دان‌ها را بر‌می‌دارد و توی ساک‌اش می‌گذارد و با چادرش ساک را پنهان می‌کند، بعد دست دختر بچه را می‌گیرد و از قبرستان خارج می‌شوند.

زن جوان و دخترش وارد جمعه بازاری می‌شوند و گوشه‌ای از بازار با زن دیگری خوش و بش می‌کنند و کنار او روی زمین می‌نشینند. زن از توی ساکش گل‌دان‌ها در می‌آورد و یکی‌یکی جلوی خودش می‌چیند و شروع به فروختن آن‌ها می‌کند. بازار بسیار شلوغ است و مردم با هم‌همه در حال خرید هستند و با فروشندگان چانه می‌زنند. چند دقیقه‌ی بعد مردی جلوی بساط زن جوان و دخترش می‌نشیند و گل‌دان‌ها را یکی‌یکی نگاه می‌کند و بعد گل‌دان شمعدانی را که دور گل‌دانش کادوپیچ شده است، بر‌می‌دارد و پس از چند ثانیه صحبت‌کردن با زن اسکناسی به زن می‌دهد و گل‌دان را می‌خرد و می‌رود. زن جوان اسکناس را به دختر بچه می‌دهد و چیزی در گوشش می‌گوید. دخترک بلند می‌شود و به گوشه‌ای از بازار می‌رود، که مردی بساط سیگار و نوشابه و تخمه دارد. اسکناس را به مرد می‌دهد و یک بسته سیگار و یک آب‌نباتی چوبی می‌گیرد و بر‌می‌گردد. سیگار را که به مادرش می‌دهد، کنار او می‌نشیند و شروع به لیس زدن آب‌نباتش می‌کند. زن سیگار را باز می‌کند و یک نخ سیگار از آن بیرون می‌آورد و با کبریت آن را می‌گیراند. زن به دیوار پشت‌سرش تکیه می‌دهد و بعد پکی عمیق به سیگار می‌زند و دودش را به آسمان فوت می‌کند.

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , , , ,