Saturday, 18 July 2015
25 October 2020
این سوال‌ها از ماست،

«ادعانامه‌ی نسل بی‌تفنگ»

2010 December 14

مطلب‌هایی که در این بخش تارنمای رادیو کوچه منتشر می‌شود یا انتخاب دبیر روز سایت و یا پیشنهاد دوستان رادیو است که می‌تواند از هر گروه یا دسته و یا مرامی باشد. نظر‌های مطرح شده در این بخش الزامن نظر رادیو کوچه نیست. اگر نقد و نظری بر نوشته‌های این بخش دارید می‌توانید برای ما ارسال کنید.

منبع: فیس‌بوک مسعود حسن‌زاده

ماه‌هاست که قصد دارم این نوشته را بگذارمٰ. اما نمی‌شد و حال و حوصله‌اش نبود. حالا هم نمی‌دانم چرا گذاشته‌ام…

با لبخندش مغفرت هزار جنایت خونین را آواز می‌دهد ، باسخن‌اش سکوتی جهنمی را توجیه  می‌کند، فریادش صدای گرفته غوکی‌ست در جزیره‌‌ای مدفون و فراموش شده، صدایی بده‌کار وبی‌تاثیر، صبح که از خانه بیرون می‌رود، توبره‌اش را از خنجر و سکوت و دروغ و تفنگ و انتحار و قلم پر می‌کند. بی‌آن‌که دانسته باشد قلم برای چیست و سکوت برای چه و تفنگ چگونه می‌کشد. بی‌آن‌که سخافت این هستن بی‌دلیل و بی‌پرسش را هرازگاهی، به قدر گوش‌های نحیف‌اش زمزمه کرده باشد. دستت را که می‌فشارد رعشه‌ی یک تاریخ درد را به وجودت منتقل می‌کند، رعشه‌ی هزاران سربریده، سینه‌ی بریده، تن شکنجه‌شده، روح آزرده و کودک سلاخی شده. دروغ نمی‌گوید، خود دروغ است در هییت انسان، انسانی این‌گونه شکست خورده و پذیرنده‌ی شکست. سرکه بر سینه‌اش می‌گذاری صدای تیک تاک ساعتی زنگ زده را می‌شنوی که در میان‌ دم و بازدم سلول‌هایی آسم زده و سرطانی تکرار می‌شود … تیک… تاک… تیک… تاک

قامت‌اش را راست نگاه می‌دارد تا بی‌باوری‌اش را اعلام کند. بی‌باوری به شکست، شکستی فجیع و ناباور، که باورش نکرده بود، که باورش نکرده بودند، که باورش نکرده بودیم. در نصیحت‌اش خنجر میابی. خنجری دوسر، که یک سرش درسینه‌ی او فرورفته و حالا نوبت سر دیگر است. مگر تو فرزندش نیستی؟ توقع اکراه ندارد. این زخم زدن و زخم خوردن میراث است. میراث انسانی که خودش زخم خودش است.

واین است حکایت پدران ما

نصیحت‌مان می‌کنند بی‌آن‌که پندی انسانی را عمل کرده باشند. ما را باز می‌دارند. بی‌آن‌که پرهیزگاری را پاس داشته باشند. سکوت‌مان را می‌شکنند، با تفنگ، با گلوله، با سیلی، بافرمان، بی‌آن‌که سکوتی اندیش‌مندانه را باور‌مند بوده باشند. فریاد و هلهله‌ی‌مان را حرام می‌کنند زیرا که هلهله‌های‌شان را پدران‌شان حرام کرده بود و هلهله پدران‌شان را، پدران آنان وهلهله پدران آنان را نیز پدران آن‌ها…

وحالا ماییم و این جغرافیای درد و شکست واستیصال، این قتل‌گاه هلهله و شادی.

برهوتی پر از دست و پای بریده، سینه‌ی شکافته شده، مغزپاشان، گنداب‌های خون و چرک و هوای آبستن از نفرتی تاریخی، نفرتی فرمانده و نفرتی فرمان‌بر، نفرتی که لبخند می‌زند تا نفرتی دیگر بیافریند، نفرتی که تهدید می‌کند، نفرتی که گوش تا گوش می‌برد والبته نفرتی مملو از فرمان‌برداری و فروتنی‌ای زبون شده وشکست خورده در مقابل جهانی که بیخ گوش‌مان بود، اما تا پوست آهوی‌مان خوش خط وخال نشد، تا سیب سبز کال‌مان نگندید محل سگ‌مان نگذاشت. و اگر گذاشت برای دوشیدن بود. دوشیدن گاوی بی‌رمق وجهنمی، گاوی که نفرین خدایان نازایش کرد.

پدران ما، مارا از تیرباران عبور دادند، ازسیل اشک عبور دادند، از توفان مرمی وخمپاره عبور دادند‌ و فقط عبور دادند و حالا که چشم باز می‌کنیم صورت‌حساب این سفر سنگ را جلو چشم‌های خود می‌بینیم. صورت‌حسابی که وادارمان می‌کند تا ما نیز برای پرداخت هزینه‌های این عبور، کاری بکنیم. کاری کارستان که پدران ما نکردند که پدران شان و پدران پدران‌شان نکرده بودند.

و ما کیستیم؟ این فرهیخته‌گی ملامت‌گر را از کجا آورده‌ایم. در کدام شب طوفانی تاریخ‌، یخ شکستیم و کسی را از تشنه‌گان سیراب کردیم؟ آیا هرگز شده ماشه از گریه و استیصال برگیریم و  شلیک نکنیم؟ ما 20 ساله‌گان، 30 ساله گان، که نتیجه‌ی ناحق هم‌آغوشی‌ای پراضطراب 20 ساله‌گان قبل از خودیم، که نخواسته وبی‌پروا و بی‌حساب خلق‌مان کردند و خلق نشدیم، حال با کدام دهان لبخند بزنیم؟ حال که دگر بار هم‌چون گذشته سرآن دارند تا بگمارندمان به شلیک، به فریاد، به سکوت ، به کابوسی تازه خلق شده‌، به پذیرشی جبونانه‌، چه باید بکنیم؟ وچه گونه؟

نصیحت‌مان می‌کنند بی‌آن‌که پندی انسانی را عمل کرده باشند. ما را باز می‌دارند. بی‌آن‌که پرهیزگاری را پاس داشته باشند

حال که با ناگزیری‌ای مقابل شدیم که از ما نیست ولی برماست‌، چگونه ازین ورطه رخت برکشیم؟

حال که دگر بار و دگربار همان پدران با لباسی نو کلماتی  دگرگون، شمایل‌های حق به جانب‌تر، تیغ بر سبیل غیرت و انزجار خویش کشیده و از غرب دهان دهان لبخند تضمینی ودروغ‌های تایید شده به هدیت می‌گیرند ودیازپام‌، پاسخ مبسوطی‌ست برای ناچیز تکانه‌های جنازه وجدان شان، حال که همین پدران‌، همین پذیرنده‌گان جبون شده و له شده‌ی قاتل، فرزندان‌شان را که از تیرباران عبور داده بودند، از سیل اشک عبور داده بودند، از توفان مرمی و خمپاره عبور داده بودند، مخلصانه به آرواره‌های بی‌رحم این غول ملیارد تکه‌ی نادان وبی‌انجام و ناانسانی می‌سپارند، چه باید بکنیم؟

…و دنیا، که دیگر آن زمین زیبای نشاط‌انگیز نیست. دیگر نه نوید بهشت خالی از طایفه وطبقه و «من»‌های بی‌شمار درآن وجود دارد و نه شکنجه و قربانی‌ای تمامی گوسفندان پروارش خدایان پیر و فرتوت را به رحم میاورد. تا رسول آمرزشی بفرستند….دنیا، باهمه‌ی واکسن‌های فلج اطفالش، لبخند‌های گیج سیستماتیک و مکر و تکنولوژیک‌اش، رباط های متفکر و نوید جنگ‌های محتمل پیش رویش، جنگ‌های بشارت دهنده‌اش، جنگ‌هایی  با ضمانت کشتن صدها ملیون انسان پیچیده درخود‌، بی‌آن‌که خونی ریختانده شود. این مغاک هولناک بی‌معنی و بی‌آدمی و پر از آدمک‌هایی که «هم‌چون حباب‌های کف دریا» وانموده حیاتی غریب و نافرجام استند. دنیای که هر صبح با اخبار صبح‌گاهی هم‌چون نواری ممتد و نامریی وارد گوش‌های‌مان می‌شود: «چهل کشته در بغداد، گفت‌وگوی انگلیسی‌ها با طالبان، اعدام نوجوان در ایران، بمباردمان نیروهای آمریکایی در شیندند و کشته شدن 100 تن از مردم ملکی، سرهنگ قزافی خوب‌رویان ایتالیا را به اسلام دعوت کرد. رسوایی در واتیکان، نیروهای انگلیسی از کشت خشخاش در هلمند جلوگیری نمی‌کنند. فرمانده نیروهای ناتو: افغانستان پیچیده‌تر از آن چیزی است که گمان می‌کردیم. سلطان منادی کشته شد خبرنگار خارجی هم‌راهش نجات یافت و…»

اما این سوال‌ها از ماست، از نسل ماست، خالقش خود ماهستیم. و شاید تنها چیزی که خالق‌اش هستیم همین باشد

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , ,