Saturday, 18 July 2015
28 October 2020
روز‌مرگی‌ها

«چه کسی دست دوستیمان را جدا کرد؟»

2010 December 15

مهرزاد موسوی/ رادیو کوچه

نمی‌دانم در ایمیل‌های در‌یافتی خود تا به حال با این مطلب که چندین بار برای من رسیده برخورد کرده‌اید یا نه؟ عکسی قدیمی از دوران مبارزات قبل از انقلاب که در یک گروه دختران و پسران با ظواهر متفاوت در کنار هم نشسته‌اند و یا در تظاهرات خیابانی دست در دست یک‌دیگر دارند. حالا که به مالزی آمده‌ام در خیابان‌ها و رستوران‌ها در قطا‌رهای شهری و … صحنه‌های مشابه را با ملیت‌های متفاوت زیاد مشاهده می‌کنم. دختری با پوششی اندک و با اعتقاداتی متفاوت در کنار دوستش که کاملن محجبه است، قرار دارد. خود مالایی‌ها هم با چندین و چند ظاهر متفاوت به راحتی با هم کار‌، زندگی و دوستی می‌کنند و این برایشان بسیار عادی و طبیعی است، چیزی که در یک دورانی برای ما هم عادی و طبیعی بود.

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

به راستی چه شد که دست دوستیمان جدا شد؟ زمانی که به جو خانواده‌ها در اوایل انقلاب به بعد نگاه می‌کنیم به فضایی که هر روز بسته‌تر می‌شد، متوجه می‌شویم که چه اتفاقی در این سال‌ها رخ داده که خانواده‌ها تبدیل به طاغوتی و حزب‌الهی شدند، پیوند‌ها گسسته، رفت و آمد‌ها قطع شد‌. صدا و سیما هم به کمک آمد‌، در طول سال‌ها آدم خوب‌ها ریش‌دار و چادری به جنگ آدم بد‌های مانتویی و سه‌تیغه  رفتند که هرکدام قاچاق‌چی و بد‌اخلاق و خیانت‌کار بودند.

به راستی چه شد که دست دوستیمان جدا شد؟

البته به هیچ عنوان نباید این نکته‌ی مهم را نادیده گرفت که این اتفاق در آن طرف ماجرا هم رخ داده است. در مصاحبه‌ای از سید‌مهدی شجاعی ‌او نیز به این نکته اشاره می‌کند که نویسندگان و هنر‌مندان به اصطلاح غیر‌مذهبی آنان را به عنوان هنر‌مندان و نویسندگانی که دیدگاه مذهبی داشته‌ا‌ند به خود راه نمی‌دادند و برخورد‌های نامناسبی با آن‌ها داشته‌اند که البته شاهد این برخورد‌ها در سایر نها‌دهای جامعه‌مان بودیم و هستیم و حکومت هم به این اختلافات  دامن می‌زده است.

در این چند ساله تضادها‌، تناقضات و این ایجاد دشمنی‌ها را به قدری زیاد به خوردمان دادند که با این باورها رشد کردیم‌، فرار از این واقعیت‌ها مانند گریختن از سر فصل‌های زندگیمان شده  است. سال‌هاست که این باور‌ها  وارد گوشت و پوستمان شده و حالا ما در این‌جا از آن محیط دور شده‌ایم. اتفاقاتی افتاد که ما آدم‌ها با ظواهر متفاوت به یک هدف و تفکر مشترک رسیدیم‌. ولی هنوز گروهی از ما در حصار این ذهنیت‌ها و دسته‌بندی‌ها هستیم.

چه خوب بود این خط‌کش تقسیم را کنار بگذاریم‌، بالغ بشویم و بیش‌تر دنبال وجوه مشترک باشیم. وقتی در خیابان و فروش‌گاه‌ها به یک‌دیگر می‌رسیم لب‌خند بزنیم و دست دوستی ‌بفشاریم. چه باک که مانند هم نیند‌یشیم و نپوشیم فارغ از تمام جبرها و ذهنیت‌هایی که با آن بزرگ شده‌ایم خود را در عالم انسانی و مهربانی غرق کنیم‌. نگارنده خود در جنگ با این عادت ذهنی است. سخت است، ولی شدنی است‌. مانند آن روزها که در عکس‌ها و خاطره‌ها ثبت شده  و در ایمیل‌ها می‌چر‌خد و می‌چرخد.

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , , ,