Saturday, 18 July 2015
05 December 2020
پس‌نشینی تند

«ساندویچ‌هایم را پس بده»

2011 February 01

اکبر ترشیزاد/ رادیوکوچه

همه‌چیز از یک عصر پاییزی گرم شروع شد. عصر بود و داشتیم تو محل با بچه‌ها گل کوچیک بازی می‌کردیم. بازی سر نوشابه بود و همه از دل و جون می‌دویدن، شوخی نبود که، اگه می‌باختیم پول توجیبی یک روزمون، حروم نوشابه‌ی رفقا می‌شد. وسط بازی بود که توپ به من رسید، منم با یه دونه یه‌پا دوپای تمیز یار جلومو رد کردم و با یه کات بیرون پا توپ رو فرستادم طرف دروازه، که تو آخرین لحظه حسن پاشو گذاش جلو توپ و توپ کمونه کرد و رفت رو هوا و افتاد جایی که نباید می‌افتاد، خونه‌ی «آقا کاظم 18چرخ.»

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

ای بخشکی شانس بیا و درستش کن. «آقا کاظم 18چرخ»، که اسم فامیل واقعیش رو هیچ وقت نفهمیدم، یه کامیون هیجده چرخ داشت، که الان باهاش بار برده بود جنوب. خانمش زهرا خانومم، وقتی اون می‌رفت سفر، راهشو می‌گرفت، می‌رفت خونه ننش، اونا بچه نداشتن، ننم می‌گفت بچشون نمی‌شد، راست و دروغش با خدا. با بچه‌ها رفتیم دم درشون. اومدم در بزنم مجید گفت:

«در نزن خونه نیستن، من دیروز خودم دیدم زهرا خانوم رفت خونه ننش.»

حسن که خیکی بود و از در بالا رفتن و این کارا اصلن ازش بر نمی‌اومد، کار خودم بود. درسته کلاس سوم دبستان بودم، اما هیکلم ریزتر از هم سن و سالای خودم بود. تیز و بز بودم. درو گرفتم و رفتم بالا. بالای دیوار که رسیدم، دور و برو خوب نیگا کردم، خبری نبود، آروم پریدم تو حیاط و شروع کردم به گشتن دنبال توپ دو لایه‌ی قرمز. تو باقچه که نبود، تو پله‌های زیرزمینم خوب نگاه کردم، نه نیست. از پله‌ها رفتم بالا و دیدم توپ افتاده گوشه‌ی ایوون. رفتم برش دارم، ولی جلوی پنجره که رسیدم، دیدم دو نفر تو اتاقن، تو یه لحظه همه‌ی بدنم یخ کرد، نمی‌دونم از ترس بود یا خجالت یا یه چیز دیگه. زهرا خانوم لبه‌ی تخت نشسته بود، یه دامن گل‌گلی پاش بود و یه لباس زیر مشکی تنش. اما مردی که با شورت سفید و سینه‌ی پشمالو کنارش نشسته بود، «کاظم آقا 18چرخ» نبود. یا خدا این که «سیداسمال ساندویچیه.»

پاهام شده بود دو هزار کیلو، نمی‌توستم از جام تکون بخورم. اومدم توپ رو وردارم برم، که زهرا خانوم یهو برگشت و منو دید. یه جیغ کشید و پشت تخت قایم شد. «سیداسمال ساندویچی» هم دست‌پاچه شلوارشو کشید پاش و تند اومد بیرون. اول دست‌شو بلند کرد که منو بزنه، ولی تصمیمش عوض شد و با دست‌پاچگی خندید و گفت:

«تو اسمت مسعود بود نه؟ »

منم جوری که خودمم درست نشنیدم گفتم:

«آره»

ادامه داد: «ببین بچه جون کاظم آقا، خودش وقتی می‌رفت جنوب، به من گفتش، اگه زهرا خانوم کاری داشت، من بیام کمکش، الانم کولر زهرا خانوم خراب شده من اومدم درست کنم.»

بعد کمی فکر کرد و گفت:

«اما تو به کسی چیزی نگی‌ها، باشه پسر خوب »

منم آروم و با ترس و لرز گفتم:

«باشه.»

بعد با لب‌خند گفت:

«تو ساندویچ دوست داری ها؟ فردا که از مدرسه که برمی‌گردی بیا یه سر به مغازه‌ی من بزن باشه؟»

منم گفتم باشه و بعد سید اسمال خم شد و توپو برداشت داد دستم و گفت:

«برو پسر خوب، برو از بالای در برگرد تو کوچه.»

من روزی دو تومن پول توجیبی می‌گرفتم. با این پولا نمی‌شد به راحتی ساندویچ خورد. من همیشه حسرت بچه پول‌دارایی رو می‌خوردم که هر روز میشستن تو ساندویچی و با لذت ساندویچ سوسیس و کالباس می‌خوردن. مغازه‌ی «سیداسمال ساندویچی» سر راه مدرسمون بود. سیداسمال دو جور ساندویچ داشت، «مینی‌ساندویچ» که پنج تومن بود و تو نصف نون بولکی می‌پیچید و ساندویچ‌ معمولی که تو یه نون کامل بود، هشت تومن. جلوی در مغازش که رسیدم، خجالت کشیدم برم تو، وایستادم و یه کم زیر‌چشمی تو مغازشو نیگا کردم. یهو خودش از پشت یخچالش منو دید و با دست اشاره کرد که برم تو. رفتم تو، سلام کردم، سیداسمال با خوش‌رویی جوابمو داد. انگار اون از من خوش‌حال‌تر بود. رو به شاگردش کرد و گفت:

«امیر یه مینی کالباس بزن واسه آقا مسعود.»

وای نمی‌دونین چه حالی داد، خوش‌مزه‌ترین ساندویچی بود که توی همه‌ی عمرم خورده بودم، مفتی و خوش‌مزه.

دیگه شده بود کار هر روزم. مثل یه قرارداد نانوشته بین منو سیداسمال. دیگه کم‌کم روم به شاگردش باز شده بود و ساندویچارو خودم سفارش می‌دادم.

سوسیس بزن داش امیر، پیاز نذاری‌ها، امروز خیاشورشو بیش‌تر بذاری‌ها.

یه روز که رفتم تو ساندویچی دلو زدم به دریا و با صدای لرزون به امیر گفتم:

«داش امیر من امروز خیلی گرسنمه، ساندویچو مینی نزن، بزرگ بزن.»

این‌که از دهنم بیرون اومد انگاری که سیداسمالو آتیش زده باشی از پشت یخچال سرشو آورد بیرون و گفت:

«چیه؟ چی فکر کردی، فکر کردی علی‌آبادم شهریه؟ ساندویچ همون مینی، اونم از سرت زیاده، نمی‌خوای هری.»

چندتا دانش‌آموز دیگه تو مغازه بودن، خیلی بهم برخورد و کلی خجالت کشیدم. شب موقع خواب یه عالمه فکر کردم. فرداش که اومدم مغازه، از راه که رسیدم، گفتم:

«سلام سیداسمال. میدونی دیروز عصر کیو دیدم؟»

سیداسمال که کمی جا خورده بود جواب داد:

«کیو دیدی مثلن؟»

«آقا کاظم 18 چرخو. »

گوشای سیداسمال تیزتر شد.

«خوب؟»

هیچی می‌خواستم بهش بگم که شما چقدر آدم خوبی هستین و وقتی اون می‌ره سفر، شما می‌ری خونش، به زهرا خانوم کمک می‌کنی.

جا خورد، از پشت یخچال اومد بیرون و با صدای مهربون گفت:

«نه مسعود جون، من دوس ندارم دیگران کارای خوبمو بدونن، شمام به بقیه چیزی نگو، باشه؟» و رو کرد به شاگردش و ادامه داد:

«امیر در ضمن از امروز ساندویچ آقا مسعود و کامل بزن، بزرگ شده ماشاله.»

و از فرداش سهم هر روزه‌ی من شد یه ساندویچ بزرگ و کامل. خلاصه خوب دورانی بود، فرمان‌روایی می‌کردم و هر روز دلی از عزا در می‌آوردم.

چند ماهی گذشت تا این‌که یه روز از مادرم که تو خونه داشت با ننه‌ی حسن، غیبت اهالی محلو می‌کرد، شنیدم که میونه‌ی «آقا کاظم 18چرخ» با زنش خراب شده و کارشون به طلاق و طلاق‌کشی افتاده. یه هفته بعد این‌که «آقا کاظم 18چرخ» زهرا خانومو طلاق داد، «سیداسمال ساندویچی» هم زنشو سه طلاقه کرد، بعدشم خونشو فروخت و از اون محل رفت، اما مغازش هنوز همون جای قبلی بود. سیداسمال، پنج شش روزی مغازه نمی‌اومد و من از شاگردش سهمیه ساندویچمو می‌گرفتم. داش امیر بهم گفت، با زن تازش زهرا خانوم رفتن مسافرت شیراز. روز اول که سیداسمال برگشت سرکار، صورتشو سه تیغه کرده بود و عطر ادکلنش تمام مغازرو پرکرده بود. با خوش‌رویی تموم یه ساندویچ ویژه داد خوردم.  یه هفته بعد، مغازشم ازون محل برد، یه جای جدید نزدیک خونش، جایی که من آدرسشو نداشتم. روزگار خوشی من و ساندویچ مفت خوری، تموم شده بود.

پنج، شش ماهی طول کشید تا جای مغازه‌ی تازشو پیدا کردم. وارد مغازه که شدم دیدم پشت دخل نشسته و با صورتی که ته ریشی روش داشت، یه دستو زده بود زیر چونشو با قیافه‌ی اخم کرده و درهم،  به بیرون خیره شده بود. وارد شدم و سلام کردم، جواب نداد. بلندتر سلام کردم، با ابروهای درهم کشیده برگشتو نیگام کرد و گفت:

«علیک»

دودل بودم، اما به عشق ساندویچ مفتی دلمو زدم به دریا و گفتم:

«سیداسمال میشه یه ساندویچ کالباس…»

کالباسش کامل از دهنم در نیومده بود که دیدم دادش رفت هوا و شروع کرد به فریاد کشیدن.

برو گمشو بیرون، تخم‌سگ‌ مفت‌خور، چی فکر کردی؟ فکرکردی من این‌جا خیریه راه انداختم؟ می‌خوای چه گهی بخوری‌ها؟ برو هر غلطی می‌خوای بکن، می‌خوای بری بگی چی؟ از عشق و عاشقی من بگی؟ اگه یه بار دیگم این طرفا پیدات بشه، همه‌ی اون ساندویچای مفت قبلی رم که خوردی، از حلقومت می‌کشم بیرون، حالیت شد.»

بعد انگار که طرف صحبتش یکی دیگه باشه گفت:

«ای بمیری زری، که هر چی می‌کشم، از تو می‌کشم، ایهاالناس، بابا ما یه گهی خوردیم، حالا فهمیدیم، اینم یکی لنگه‌ی اون قبلی‌اس، ای بمیری عاشقی، ای بمیری.»

داشت همین‌جوری هوار می‌کشید که من از مغازه زدم بیرون و دیگه‌ام اون‌طرفا پیدام نشد.

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , , , , , 

۳ Comments


  1. ماهک
    1

    ای بی معرفت!


  2. خودش
    2

    مسخره شو در آوردین؟

    هر چی که می زنیم پلی بشه که می فایل رو پیدا نمی کنه
    ای بابا

    رادیو کوچه:
    با احترام فایل های قدیمی در رادیو کوچه به دلیل تغییر سرویس و بارگذاری بر روی سرویس های ابری دانلود می شود برای شنیدن لطفن با فشار دادن دکمه پایین پخش دانلود بفرمایید
    متشکریم


  3. آشنا.س.ا
    3

    بسیار جالب و دلنشین بود