Saturday, 18 July 2015
06 August 2020
پرسه‌ای در دیار غربت - گام پنجم

«این‌جا غربت …»

2011 February 09

سیمین/ رادیو کوچه

simin@koochehmail.com

با پرسه‌ای دیگر در دیار غربت هم‌راه می‌شویم و گوش جان می‌سپاریم به دل‌نوشته‌های پرنده مهاجر دیگری که ما را با خود به سفری به درون احساسش از زیستن در دیاری غریب می‌برد.

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

میزبان امروز ما «فرشته امیری» دانش‌جوی جوانی است که در ایتالیا درس می‌خواند و عشق عمیقی به موسیقی و ادبیات دارد.

اما پیش از قدم‌گذاردن در این راه، دلم می‌خواهد که تاکیدی دوباره داشته باشم بر این‌که اگر دوستی در این پرسه‌ها ما را به دل‌نوشته‌های خود میهمان می‌کند نه از این جهت است که قصد خودستایی یا مطرح‌کردن خود را دارد، این سخنان و نوشته‌ها بیان شجاعانه احساس‌هایی است که شاید بسیاری افراد توان، شجاعت و یا راه بیان آن را نمی‌دانند.

این حس‌ها، برای تمامی مهاجران، تمامی افرادی که نگاهی به سفر و یا زیستن در دیاری دیگر دارند و تمامی آن‌ها که تجربه‌هایی در این زمینه دارند، زنجیره‌ای مشترک به عواطف و احساسات انسانی ایجاد می‌کند و آن‌ها را به هم پیوند می‌دهد. پیوندی که در این روزگار غریب می‌تواند به دل انسان‌ها گره بخورد و آن‌ها را هم‌راه کند.

پس بنویسید و برای من بفرستید از همه‌ی این جریان سیال زیبای حستان. بنویسید برای پرسه‌ای در دیار غربت…

و اما فرشته امیری در یادداشت کوتاهی از زندگی چنین یاد می‌کند:‌

«راستش این است که زندگی‌ درست همان فنجان قهوه‌‌ اول صبح است که با ۱۰۰۰ قاشق شکر هم شیرین نمی‌شود فقط کمی‌ قابل تحمل‌تر می‌شود … تلخی‌ طعم این زندگی‌ است. گاهی‌ کسی‌، صدایی، جمله‌ی یادگاری عزیزی می‌شود همان شکر، قابل تحمل‌ترش می‌کند، همین.»

این شعر نیز از انتخاب‌های او برای پرسه‌ای در دیار غربت است:

ز ل ز ل ه

من

کنار پنجره

روی صندلی نشسته‌ام

بیرون را نگاه می‌کنم

و

صندلی‌ام می‌لرزد

سر برمی‌گردانم

تابلو‌ها هنوز روی دیواراند

لامپ هم تکان نمی‌خورد

و خواهرم،  نگاهم می‌کند، لبخند می‌زند…می‌رود

نشسته‌ام

روی صندلی

بیرون را نگاه می‌کنم

لرزه همه‌جا را گرفته است

اما این زمین زیر پایم نیست

من

یک‌سره

دارم

می‌لرزم

و

فرو می‌پاشم

در

من

و باز با فرشته هم‌راه می‌شویم با دل‌نوشته‌ای از او:

«مسافرین گرامی‌ خوش آمدید، این‌جا…»

هرقدر هم که نقشه‌ها را نگاه کنی‌ و خط بکشی بین این فاصله‌ها از بین نمی‌روند. بهترین کار روزهای خاکستری و سرد همان نسخه‌ی قدیمی‌ چای و سیگار و زمزمه‌ی دو خط شعر یا جمله‌ای ست که همه‌مان خوب می‌دانیم‌اشان.

وقتی‌ کوله‌بارت را برداری و مهاجرت خود خواسته کنی‌ هزار و یک حرف نه اما شاید همه‌ی راه بشود یک حرف که در گلویت گیرکرده و فریادش نمی‌توانی‌.

این‌جا ‌هرکاری که بکنی‌ رنگ و بوی جایی‌ را نمی‌گیرد که نمی‌توانی‌ فراموش‌اش کنی‌، سنگ‌فرش‌هاشان آسفالت‌های سوراخ‌داری نیست که موقع زمین خوردن زخمی‌ات کرده باشند و زخم‌هایی‌ که درد را به تو چشاندند و بزرگت کردند

این‌جا، یعنی‌ روزهای سرد زمستان و گرم تابستان آن‌قدر وقت داری که سنگ‌هایت را با خودت که هیچ با تمامی‌ باورهایت هم و‌ا بکنی‌. آن‌قدر وقت می‌آوری که بفهمی دچار سانسور شده‌ای، دچار سانسور طبیعی‌ترین حقوقت، دچار خود سانسوری شده‌ای. یعنی‌ ترست را هم هم‌راه خودت این همه راه آورده‌ای و ناخوداگاه آن‌طور پیش می‌روی.

این‌جا، ‌واژه‌ها معنی‌ پیدا می‌کنند و خوب می‌فهمی دغدغه یعنی‌ چه. این‌جا وقتی‌ بار دغدغه‌ای‌ات کم‌تر شد و جایش دل‌تنگی‌ آمد تازه می‌فهمی که شاید زندگی‌ یعنی‌… در‌ گیر و دار همین فهم جدید هستی‌ که روزت را با قهوه‌‌ تلخ و تلخی‌ خبر‌های خبر رسانی‌ها شروع می‌کنی‌.

این‌جا ‌هرکاری که بکنی‌ رنگ و بوی جایی‌ را نمی‌گیرد که نمی‌توانی‌ فراموش‌اش کنی‌، سنگ‌فرش‌هاشان آسفالت‌های سوراخ‌داری نیست که موقع زمین خوردن زخمی‌ات کرده باشند و زخم‌هایی‌ که درد را به تو چشاندند و بزرگت کردند.

این‌جا غربت…»

[youtube]http://www.youtube.com/watch?v=aLgpXs5l6_k[/youtube]

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , , , , , , , , , 

۱ Comment


  1. Avideh Motmaen-Far
    1

    مجالی نیست برای غصه خوردن