Saturday, 18 July 2015
19 September 2020
مهارت‌های زندگی

«درسی برای زندگی»

2009 October 29

مریم انجیدنی/ رادیو کوچه

20091029-soc-mahathayezendegi-gonjeshk.jpg1

مدتی بود گنجشگ با خدا هیچ سخنی نمی‌گفت …

فرشتگان سراغش را از خدا می‌گرفتند و خدا هربار به فرشتگان می‌گفت: من تنها گوشی هستم که غصه‌هایش را می‌شنود و یگانه قلبی که دردهایش را در خود نگه می‌دارد

و سرانجام گنجشگ روی شاخه ای از درختان دنیا نشست.

فرشتگان چشم به لبهایش دوختند….

گنجشک هیچ نگفت …

خدا لب به سخن گشود و گفت: با من بگو از آن‌چه سنگینی سینه توست

گنجشک گفت: لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی‌هایم بود و سرپناه بی کسی‌ام …

طوفانت آن را از من گرفت !!… تنها داراییم  همان لانه محقر بود که آن هم … !!

و سنگینی بغض، راه را بر کلامش بست … سکوتی در عرش طنین انداز شد … همه فرشتگان سر به زیر انداختند.

خدا گفت: ماری در راه لانه‌ات بود و تو خواب بودی، به باد گفتم تا لانه ات را واژگون کند ، آنگاه تو از کمین مار پر گشودی.

گنجشک خیره در خدایی خدا مانده بود و خدا گفت چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی‌ام برخاستی …!!!

اشک در دیدگان گنجشک نشسته‌بود، ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت و هاهای گریه‌هایش ملکوت خدا را پر کرد…

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , ,