Saturday, 18 July 2015
06 December 2021
مهارت‌های زندگی

«عشق‌ورزی هنر می‌خواهد»

2011 February 11

سیمین/ رادیو کوچه

simin@koochehmail.com

امروز بنا‌دارم از یک مهارت شورانگیز در زندگی سخن بگویم. مهارت عاشقی‌کردن و عشق‌ورزیدن.

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

راستش هر وقت سخنی از «عشق» به میان می‌آید ناخودآگاه یاد داستان «شازده کوچولو» می‌افتم، اون قسمتی که به قول «احمد شاملو»، «شهریار کوچولو» با روباه برخورد می‌کند و از او می‌خواد که باهاش دوست بشه و روباه به او یاد می‌دهد که باید او را اهلی کند.

شهریار کوچولو گفت: «بیا با من بازی کن. نمی‌دانی چه‌قدر دلم گرفته…»

روباه گفت: «نمی‌توانم بات بازی کنم. هنوز اهلیم نکرده‌اند آخر.» شهریار کوچولو آهی کشید و گفت: «معذرت می‌خواهم.» اما فکری کرد و پرسید: «اهلی‌کردن یعنی چه؟» روباه گفت: «تو اهل این‌جا نیستی. پی چی می‌گردی؟» شهریار کوچولو گفت: «پی آدم‌ها می‌گردم. نگفتی اهلی‌کردن یعنی چه؟» روباه گفت: «یک چیزی است که پاک فراموش شده. معنیش ایجاد علاقه کردن است.»  «ایجاد علاقه کردن؟»

روباه گفت: «معلوم است. تو الان واسه من یک پسر بچه‌ای مثل صد هزار پسر بچه‌ی دیگر. نه من هیچ احتیاجی به تو دارم، نه تو هیچ احتیاجی به من. من هم واسه تو یک روباهم مثل صد هزار روباه دیگر. اما اگر منو اهلی کردی هر دوتامان به هم احتیاج پیدا می‌کنیم. تو واسه من میان همه‌ی عالم موجود یگانه‌ای می‌شوی من واسه تو.» شهریار کوچولو گفت: «کم‌کم دارد دست‌گیرم می‌شود. یک گلی هست که گمانم مرا اهلی کرده باشد.»

روباه آه‌کشان گفت: «زندگی یک‌نواختی دارم ….. اما اگر تو منو اهلی کنی انگار که زندگیم را چراغان کرده باشی. آن وقت صدای پایی را می‌شناسم که باهر صدای پای دیگر فرق می‌کند. صدای پای دیگران مرا وادار می‌کند تو هفت تا سوراخ قایم بشوم اما صدای پای تو مثل نغمه‌ای مرا از سوراخم می‌کشد بیرون. تازه، نگاه کن آن‌جا آن گندم‌زار را می‌بینی؟ برای من که نان بخور نیستم گندم چیز بی‌فایده‌ای است. پس گندم‌زار هم مرا به یاد چیزی نمی‌اندازد. اسباب تاسف است. اما تو موهات رنگ طلا است. پس وقتی اهلیم کردی محشر می‌شود. گندم که طلایی رنگ است مرا به یاد تو می‌اندازد و صدای باد را هم که تو گندم‌زار می‌پیچد دوست خواهم داشت…» خاموش شد و مدت درازی شهریار کوچولو را نگاه کرد. آن وقت گفت: «اگر دلت می‌خواهد منو اهلی کن.» شهریار کوچولو جواب داد: «دلم که خیلی می‌خواهد، اما وقت چندانی ندارم. باید بروم دوستانی پیدا کنم و از کلی چیزها سر در آرم.»


روباه گفت: «آدم فقط از چیزهایی که اهلی کند می‌تواند سر در آرد. انسان‌ها دیگر برای سر در آوردن از چیزها وقت ندارند. همه چیز را همین جور حاضر آماده از دکان‌ها می‌خرند. اما چون دکانی نیست که دوست معامله کند آدم‌ها مانده‌اند بی‌دوست… تو اگر دوست می‌خواهی خب منو اهلی کن» شهریار کوچولو پرسید: «راهش چیست؟»

روباه جواب داد: «باید خیلی خیلی حوصله کنی. اولش یک خرده دورتر از من می‌گیری این جوری میان علف‌ها می‌نشینی. من زیر چشمی نگاهت می‌کنم و تو لام‌تاکام هیچی نمی‌گویی، چون تقصیر همه‌ی سوتفاهم‌ها زیر سر زبان است. عوضش می‌توانی هر روز یک خرده نزدیک‌تر بنشینی.»

و حالا بعد از اهلی‌شدن روباه، او به شهریار کوچولو رازی را می‌گوید: «به این ترتیب شهریار کوچولو روباه را اهلی کرد. لحظه‌ی جدایی که نزدیک شد روباه گفت: «آخ، نمی‌توانم جلو اشکم را بگیرم.»

شهریار کوچولو گفت: «تقصیر خودت است. من که بدت را نمی‌خواستم، خودت خواستی اهلیت کنم.» روباه گفت: «همین‌طور است.» شهریار کوچولو گفت: «آخر اشکت دارد سرازیر می‌شود.» روباه گفت: «همین طور است.» «پس این ماجرا فایده‌ای به حال تو نداشته.» روباه گفت: «چرا، واسه خاطر رنگ گندم.» بعد گفت: «برو یک‌بار دیگر گل‌ها را ببین تا بفهمی که گل خودت تو عالم تک است. برگشتنه با هم وداع می‌کنیم و من به‌عنوان هدیه رازی را به‌ات می‌گویم.»

شهریار کوچولو بار دیگر به تماشای گل‌ها رفت و به آن‌ها گفت: «شما سر سوزنی به گل من نمی‌مانید و هنوز هیچی نیستید. نه کسی شما را اهلی کرده نه شما کسی را. درست همان‌جوری هستید که روباه من بود. روباهی بود مثل صدهزار روباه دیگر. او را دوست خودم کردم و حالا تو همه‌ی عالم تک است.» و برگشت پیش روباه. گفت: «خدانگه‌دار.»

روباه گفت: «خدانگه‌دار… و اما رازی که گفتم خیلی ساده است: «جز با دل هیچی را چنان که باید نمی‌شود دید. نهاد و گوهر را چشم سر نمی‌بیند.» «ارزش گل تو به قدر عمری است که به پاش صرف کرده‌ای.»

روباه گفت: «انسان‌ها این حقیقت را فراموش کرده‌اند اما تو نباید فراموشش کنی. تو تا زنده‌ای نسبت به چیزی که اهلی کرده‌ای مسوولی. تو مسوول گلتی…» شهریار کوچولو برای آن‌که یادش بماند تکرار کرد: «من مسوول گلمم.»

این هنر «اهلی‌کردن» و «مسوول‌بودن» مطلبی است که در این برنامه بر آن تاکید دارم.

آن‌چه مسلم است این است که عشق یکی از نیازهای بشری است اما نباید آن‌گونه به آن نگاه شود که احساسی است که بدون هیچ آمادگی شخصیتی ظاهر می‌شود. عشق‌ورزی هنری است که باید رمز و راز آن را فرا گرفت.

«اریک فروم» در کتاب معروف خودش با عنوان «هنر عشق ورزیدن» می‌نویسد: «عشق با دو چیز شناخته می‌شود: «عمق ارتباط متقابل و شادی.» او تاکید دارد هرگاه رابطه یا حسی را دیدیم که از این دو خالی است، نام عشق را باید از آن باز پس بگیریم.

در این کتاب گفته شده که به هر رابطه و کششی میان دو جنس مخالف نمی‌توان نام عشق نهاد. عشق یک فعالیت است که هم‌چون هر فعالیت دیگری صرف توجه، انرژی و زمان می‌خواهد. از آن مهم‌تر این که عشق‌ورزیدن یک هنر است و مانند هر هنر دیگری به آموزش و تجربه نیاز دارد.

اما چند ویژگی برای آموختن این هنر لازم است:

انظباط، برای فرا گرفتن هر هنری باید نظم و ترتیب داشت.

تمرکز، توانایی تمرکزدادن فکر که به معنی توانایی تنها‌بودن با خویش است و این توانایی لازمه‌ی توانایی دوست داشتن است. باید واقع‌بین و باشعور بود. این امر طی‌کردن نیمی از راه هنر عشق‌ورزی است. در یک رابطه بر اساس یک عشق واقعی افراد باید یاد بگیرند به هم نزدیک باشند، بدون این‌که به بهانه‌های مختلف رایج و عادی، از هم بگریزند.

ایمان، تمرین هنر عشق‌ورزیدن، به تمرین ایمان‌داشتن نیازمند است. عشق ایمان است، و آن‌که ایمانش کم است از عشق بهره چندانی نخواهد داشت.

تسلیم، دوست‌داشتن بدین معنی است که انسان خود را بدون هیچ ضمانتی واگذارد و خود را به‌طور کامل تسلیم کند.

احترام، توانایی درک طرف مقابل، آن‌چنان که هست و آگاهی از این که دیگری آن‌طور که هست، باید رشد کند و شکوفا شود. اگر در عشق، احترام وجود نداشته باشد، احساس مسوولیت به آسانی به سلطه‌جویی و میل به تملک دیگری تبدیل می‌شود.

تصمیم، عاشق‌بودن تنها یک احساس شدید نیست، بلکه تصمیم است، قضاوت است، قول است.

نشاط، زمانی که  دو نفر بدون گریختن از خود، در کنار یک‌دیگر احساس یکی‌بودن می‌کنند، نشان از عمق ارتباط دارد که در نتیجه سرزندگی و نشاط  در هر دو طرف ایجاد می‌کند و می‌توان عشق را از آن نشانه تشخیص داد.

و اما در این راه باید در نظر داشت که:

«بی‌تفاوتی دشمن عشق است. با بی‌‌تفاوتی نه تنها خود را از دیگری یا چیزی جدا می‌کنید بلکه خود را از نیروی زندگی و منشا عشق و قدرت درونی‌تان جدا می‌سازید.»

و نکته‌ای دیگر این‌که عشق، آزاد و رها و فراتر از هر وابستگی است. عشق، عاشق را هر روز شادتر می‌کند. حرکت عشق تنها رو به جلوست. غم و شادی در عشق واقعی، مساوی و لذت‌بخش است. معشوق پژمردنی و بی‌وفا نیست. لذا عاشق هم به همین صورت پایدار، قوی و رو به رشد است.

از این روست که چنین عشقی این‌چنین توصیف می‌شود که:

مرده بدم زنده شدم گریه بدم خنده شدم            دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم

هر روزتان را با عشق ورزیدن به زندگی و تمامی زیبایی‌های آن آغاز کنید.

منبع

«کتاب شازده کوچولو برگردان احمد شاملو»

برداشتی از ترجمه کتاب «هنر عشق‌ورزیدن»

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , , , , , , ,