Saturday, 18 July 2015
05 December 2020
مجله جاماندگان-سایه‌ای هراسان در شبستان عتیق-قسمت ششم

«جهل شاه و حرص ملا»

2011 February 15

شراره سعیدی/ رادیو کوچه

در ادامه برنامه روز گذشته و ماجرای آخوند مظفرالدین شاه به نکات ظریفی از نفوذ آهسته اما بسیار عمیق و ریشه‌دار آخوندها در اندیشه‌های زاییده ذهن‌های محافظه‌کار و هراسان خواص و عوام ایرانیان مشاهده نمود، خاطرات عین‌السلطنه، اطلاعات جالب دیگری از «سید حسین ‌بحرینی»، روحانی کوتاه قد و چاقی که با چشمانی ریز و درخشان و چهره‌ای سبزه و متمایل به زرد، به سرعت توانست به مدد ترس موهوم و خرافه‌گرایی مظفرالدین‌شاه، در دست‌گاه حکومت او جایی برای خود دست و پا کند، به دست می‌دهد:

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

«سید اصلن بحرانی است و من وقتی که شیراز رفتم معلوم شد. بحران قریه کوچکی است در گرمسیرات فارس. طلبه فقیری بود از گرسنگی طهران آمد و از طهران تبریز رفت. خودش را بحرینی قلمداد و محض آن که غریب بود کسان ولی‌عهد به او التفاتی کردند و خدمت ولی‌عهد بردند روضه‌خوان شد و کم‌کم ترقی کرد. بعد از سلطنت دیگر برای شاه هم روضه نمی‌خواند. پسرش می‌خواند. بسیار هم بدنفس آدمی بود. کسانی که در شیراز و تهران در ایام فقر و فلاکتش از او کمک و یاری کرده بودند وقتی که نزدش می‌آمدند و اظهار آشنایی می‌کردند گردن نمی‌گرفت و امتناع می‌کرد. این را هم من در شیراز باز شنیدم در تهران هم هرگز نشد عریضه‌ای از کسی به شاه بدهد، یا انعامی احسانی از شاه برای فقیری، ضعیفی، درمانده‌ای بگیرد. هر وقت شاه به دیگران نذر می‌کرد، این آدم زن و دختر خودش را می‌گفت لخت شوند لباس پاره‌پاره بپوشند و نذورات را به آن‌ها می‌داد و صبح برای شاه قسم می‌خورد فلان پول یا فلان پارچه را به کسی دادم که لخت و عریان بود و نان شب نداشت.»

«این سید از دولت سر این رعد و برق صاحب یک اعتبار و احترام و جبروتی بود که بازدید علمای بزرگ بزرگ و شاه‌زادگان و وزرای محترم (نیز) هرگز نمی‌رفت. به قدری شال، انگشتر، طلا، نقره، خز، سنجاب، پول، شاه به او داده بود که خانه او صندوق‌خانه او مخزن جواهرات و اشیا‌ی قدیمی شده بود. قریه نهاوند قزوین را به او بخشید که سالی سی‌هزار تومان منافع می‌بردند. میرزا ابوالقاسم خان مباشر آن‌جا حاکم قزوین را نوکر خود حساب نمی‌کرد. خانه مرحوم حاجی حسین‌خان را در دروازه دوشان تپه برایش خرید.»

«سید سه پسر داشت دو معمم یکی کلاهی، هر‌کس روزنامه خاطرات شاه را به اروپ «اروپا» خوانده باشد همه‌جا دیده که پس از بال‌ها، مهمانی‌ها، «آقا سیدحسین روضه خیلی خوبی خوانده» ذکر شده است، سیدحسین با کلاه و فکل و کراوات در میان راه‌آهن روضه‌ها خوانده و شاه، امیر‌بهادر جنگ و متملقین دیگر در حضور مهمان‌دارها و فرنگی‌ها گریه‌ها، ناله‌ها، ندبه‌ها کرده‌اند که صدای آن‌ها به قول روضه‌خوان‌ها به کربلا رسیده. بصیرالسلطنه پسر دیگرش پیش‌خدمت مخصوص بود. (قریه) شادمهان قزوین را به او بخشید. در فوت مظفرالدین‌شاه علی‌التحقیق هشتاد‌هزار تومان پول نقد در بانک داشت سوای جواهرات و اشیا‌ی قیمتی دیگر. سید و پسرانش دارای دو سه کرور ملک و پول و جواهر و سایر چیزها فعلن هستند.»

شاید خواندنی‌ترین بخش از نقش سید بحرینی در دربار مظفرالدین شاه، حکایت استخاره معروف سید در بازگرداندن امین‌السلطان از تبعید قم و تعیین دوباره او به عنوان صدراعظم است.

«امین‌السلطان پس از برکناری به حالت تبعید و تحت‌الحفظ ره‌سپار قم شد. اما شاه یک‌سال و نیم پس از برکناری امین‌السلطان، امین‌الدوله ‌را بی‌کفایت و نالایق تشخیص داد و در تعیین صدراعظم جدید مستاصل شد. او میان حاج‌ محسن‌خان مشیرالدوله سفیر سابق ایران در عثمانی که مدتی ریاست شورای وزیران را بر عهده داشت،‌ میرزا‌ عبدالوهاب نظام‌الملک والی فارس و وزیر عدلیه بعدی و هم‌چنین میرزا علی‌اصغر خان امین‌السلطان صدراعظم برکنار شده و تبعیدی در شک و تردید بود که کدام یک لایق‌ترند.

در این میان طرف‌داران امین‌السلطان که بسیاری از درباریان نیز از آن جمله بودند، به تلاش افتادند تا شاه را به گزینش نام‌برده و بازگرداندن وی از قم متقاعد سازند. شاه پذیرفت که میان نظام‌الملک،‌ مشیرالدوله و امین‌السلطان یکی گزینش شوند. او تاکید کرد که طبق رفتار پدرش (ناصرالدین شاه) باید به استخاره متوسل شود و هیچ‌کس را برای انجام این مسوولیت دینی لایق‌تر از «سیدعلی اکبر بحرینی» نمی‌دانست.

اطرافیان شاه به سرعت با بحرینی تماس گرفته و موضوع درخواست شاه را به اطلاع وی رساندند. آنان سپس در یک تبانی با بحرینی از یک‌سو و هم‌چنین با تشریفات‌چی‌هائی که همواره پشت سر شاه می‌ایستادند از جانب دیگر، تلاش کردند تا نقشه خود را در جریان استخاره به پیش ببرند.

ترتیب استخاره چنین داده شد که «حکیم‌الملک» پشت صندلی شاه بایستد، تا اسمی را که شاه داخل قرآن می‌گذارد، ببیند. سید بحرینی هم حین انجام تشریفات استخاره،‌ به بالا بنگرد و از اشاره مثبت و یا منفی حکیم‌الملک تکلیف را بداند.

روز موعود فرا رسید و مجلس استخاره در نارنج‌ستان بلور که بنایی مستقل و زیبا و در جنوب غربی دیوان‌خانه واقع بود، منعقد شد… شاه بالای صندلی قرار گرفت و گفت تا آقای بحرینی را به حضور بخوانند. او مردی کوتاه قد و سمین (چاق) بود و چشمانی ریز و درخشان و چهره‌ای سبزه متمایل به زرد داشت. او «بسم‌الله»‌گویان و ذکرکنان با ترتیبی خاص به حضور آمد. شاه به او گفت: «آقا، بیایید روبه‌روی من بنشینید که امر مهمی در پیش است و از خداوند راه می‌خواهیم.»

سید بحرینی برابر شاه روی قالی‌چه به زمین نشست. شاه نام یکی از افراد مورد نظر را که بر ورق‌های جداگانه نوشته و به پشت روی میز گذاشته شده بود برداشته،‌ میان اوراق قرآن قرار داد و به دست آقا سپرد.

سید بحرینی با آداب تمام قرآن را بوسیده،‌ به خواندن دعای لازم پرداخت و در پایان ذکر، سر را به آسمان بلند کرد،‌ سوی حکیم‌الملک نگریست و او سر را با علامت منفی بالا برد. آقا قرآن را گشود و پس از مطالعه سربرآورده،‌ عرض کرد: آیه نهی است و راه نمی‌دهد.

شاه ورقه دوم را لای «کلام‌الله» نهاد و باز اشاره حکیم‌الملک کار خود را کرده، آیه نهی آمد. بار سوم که نام امین‌السلطان میان اوراق مقدس رفت، سر حکیم‌الملک به علامت اثبات به زیر آمد و سید بحرینی گفت: «قربان،‌ آیه امر است و به‌تر از این نمی‌شود.»

شاه بدون این‌که سخن گوید اوراق را درهم ریخت و بار دیگر نام امین‌السلطان را از میان آن‌ها برداشته،‌ لای قرآن نهاد. این مرتبه نیز اشاره حکیم‌الملک فهماند که باید آیه امر بیاید و چنین شد.

شاه نفسی برآورده خیالش راحت شد و گفت: «معلوم می‌شود که خداوند این‌طور خواسته که باز او بیاید.» فی‌المجلس امر کرد تا صدراعظم معزول را از گوشه عزلت قم بار دیگر به صدارت بخوانند.»

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , , , , , , , ,