Saturday, 18 July 2015
03 December 2020
پس‌نشینی تند

«اعتراف می‌کنم به حضور ظلمت»

2011 March 03

اکبر ترشیزاد/ رادیوکوچه

سال 1370 و یا 71 بود و در محفلی خصوصی، پای صحبت‌های یکی از دوستان هنرمند در مشهد نشسته بودیم که بازی‌گر تاتر بود و در ضمن چون مانند بسیاری دیگر از انسان‌های دردمند نمی‌توانست که نسبت به شرایط مملکت و آن‌چه که بر وطن و هم‌وطنانش می‌رود، بی‌تفاوت باشد، هم پیش و هم پس از انقلاب ‌اسلامی، میهمان زندان‌های دو دولت بود. این دوست، از شخصیت بازجویان و ماموران اطلاعاتی و مقایسه‌ی رفتار آن‌ها با زندانیان در دو دولت برای‌مان می‌گفت.

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

آن رفیق تعریف می‌کرد که: «وقتی برای نخستین بار به عنوان یک فعال چپ به زندان افتادم، زمانی بود که به عنوان یک هنرمند به دانش سیاسی خود در برابر دیگر دوستانم می‌بالیدم و خود را یک سر و گردن از آنان بالاتر می‌دیدم، مطالعات به نسبت منظمی در فلسفه‌ی ماتریالیستی داشتم و تاریخ ایران و غرب را به قدر نیاز خوانده بودم. اما هنگامی‌که با بازجویم روبه‌رو شدم، دیدم که کارم با او آسان نخواهد بود، نه من از آن آرمانی‌گراهایی بودم، که همه‌چیزم را فدای ایدوئولوژی‌ام کنم و نه او از آن‌هایی که بتوان به راحتی سرش کلاه گذاشت. به حرفم می‌کشید و طرز فکرم را به چالش می‌طلبید، با سواد بود و روش کار خود را خوب می‌دانست، هر مثالی که می‌زدم چیزی درباره‌اش می‌دانست و چون، من هم خودم به نوعی منتقد برخی از روش‌های مبارزاتی چپ‌ها بودم، بعضی وقت‌ها به برخی نقاط مشترک در صحبت‌های‌مان می‌رسیدیم. البته بگویم که همیشه فضا آن‌قدر دوستانه نبود و بعضی اوقات کارمان بالا می‌گرفت و او برخوردهای تندی نیز با من می‌کرد و مرا تحت فشارهای شدید روحی و روانی می‌گذارد، اما در مجموع این تجربه‌ای بود که سال‌ها بعد دریافتم، چقدر به کارم آمده است. به لحاظ رفتاری، این‌ها نخستین نسل بازجویان سازمان ‌امنیت ‌کشور بودند که برای این کار آموزش دیده بودند.»

آن دوست در ادامه می‌گفت: «چهار، پنج سال بعد از آن، انقلاب پیروز شد و ما سرخوش، که عمر زندان و بازجویی و شکنجه و فشار به سر آمده است، اما بعد از یکی دو سال، نه تنها اوضاع به وضعیت سابق بازگشت، بلکه بدتر هم شد. سال 60 به علت حضور مداوم در جمعی که برخی از آنان از فعالان گروه‌های سیاسی مخالف دولت جمهوری ‌اسلامی بودند، من هم بازداشت شدم، در حالی‌که پس از انقلاب هیچ‌گونه فعالیت سیاسی نداشتم و در واقع از سیاست و هر چیزی‌ که به آن مربوط می‌شد، سرخورده شده بودم. در تفتیش خانه‌ام، تنها چیزی که توانسته بودند بیابند، تعدادی از رمان‌های بزرگ دنیا بود، که البته سهم نویسندگان روس در آن میان از دیگران بیش‌تر بود. وقتی بازجویم به سراغم آمد با قیافه‌ای عاقل اندر سفیه به من نگاه کرد و گفت: «خوب می‌بینم که سیاسی رفتی، کتابای ماکسیم گورگی رم که مخنی» فکر کردم که شوخی می‌کند، تا آمدم بخندم، ادامه داد: « فکر نکنی این‌جام تیارته و متنی وسه ما تیارت بازی کنی؟ ما خودما ختم روزگارم.» دیدم که نه، شوخی نیست، طرف آن‌قدر از مرحله پرت بود، که اسم نویسنده‌ی مشهوری چون «گورکی» را هم درست نمی‌دانست. حالا چطور می‌شد با چنین آدمی بحث و گفت‌وگو کرد. طرف می‌آمد سراغ ما و بعد از یک کتک مفصل که به ما می‌زد، وضو می‌گرفت و می‌نشست نمازش را می‌خواند. البته خط قرمزهایی هم برای خودش داشت و آن‌ها را رعایت می‌کرد. برای مثال هیچ‌وقت به خواهر و مادر آدم فحش نمی‌داد و یا تهمت‌های ناموسی به کسی نمی‌زد. به نظر من این‌ها نسل دوم بازجوهای وزارت ‌اطلاعات کشور ما بودند، آدم‌های بی‌سواد و در عین حال معتقد به درستی کاری که انجام می‌دهند.»

وقتی پس از جریانات قتل‌های زنجیره‌ای فیلم بازجویی از همسر «سعید‌ امامی» منتشر شد و نحوه‌ی برخورد آن‌ها با هم‌کار سابق خودشان را دیدم، به یاد حرف‌های آن دوستم افتادم که دیگر در میان ما نبود و یکی دو سالی از مرگش می‌گذشت. فهمیدم که نسل جدیدی از اطلاعاتی‌ها متولد شده‌اند، که هیچ حد و مرزی برای رفتار غیراخلاقی خود ندارند و برای رسیدن به اهداف‌شان، به هر عمل غیرانسانی دست می‌زنند. این بحث‌ها البته بیش‌تر در میان قشر خاصی از مردم ما مطرح می‌شد، اما با گسترش رسانه‌های جمعی و اینترنت و شبکه‌های مجازی، کم‌کم شرایطی فراهم شد، تا توده‌های مردم نیز با این افراد و منش آن‌ها آشنا شوند و آخرین نمونه‌ی آن فیلمی بود که از برخورد نیروهای شبه‌نظامی بسیج با دختر «هاشمی ‌رفسنجانی» بر روی شبکه‌های اجتماعی انتشار یافت. اکنون دیگر این افراد آن‌قدر به انحطاط اخلاقی دچار شده‌اند که برای برخورد با مخالفان‌شان، میان حریم‌خصوصی و عمومی تفاوتی قایل نمی‌شوند.

در حقیقت باید گفت که نسل اول نیروهای امنیتی اطلاعاتی کشور، بر اساس آموزش‌هایی که دیده بودند عمل کرده و به‌طور معمول پا را از خطوطی که اخلاق حرفه‌ای‌شان تعیین می‌کرد فراتر نمی‌گذاردند. نسل دوم نیروهایی بودند که کارشان را بر اساس ایمان و اعتقاد خود و صادقانه انجام می‌دادند. اما حکایت نسل سوم این نیروها، چیز دیگری است، اینان  فقط مزدورند و بر اساس دست‌مزدی که ‌می‌گیرند دست به انجام هر کاری می‌زنند. این‌ها نه می‌فهمند که اخلاق حرفه‌ای چیست و نه به هیچ دین و آیینی ایمان دارند و لذا خطرناک‌ترین انسان‌هایی هستند که تاریخ نیروهای امنیتی در ایران به خود دیده است.

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , , , , , ,