شنبه, ۲۷ تیر ۱۳۹۴
30 August 2016
قصه‌های ما، از رویا تا واقعیت

«زن‌بابای محمد»

۱۳۸۹ اسفند ۲۸

شهره شعشعانی / رادیو کوچه

ghesseha@koochehmail.com

«زن‌بابای محمد» دومین داستانی است که پس از «خانه رویا» از عزیز معتضدی نویسنده ساکن کانادا در برنامه «قصه‌های ما از رویا تا واقعیت» پخش می‌شود از همین رو گفت‌و‌شنودی کوتاه با نویسنده در مورد داستانش داشتیم که در پی می‌آید.

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

«زن‌بابای محمد» به نظر داستانی نزدیک به زندگی و خاطره‌های کودکی نویسنده می‌آید، از عزیز معتضدی این را می‌پرسم، پاسخ می‌دهد:

شاید بتوان این را گفت. داستان‌های زندگی‌نامه‌وار شاخه‌ای از شاخه‌های مختلف داستان‌نویسی‌اند. این داستان‌ها شرح خاطره و مشاهده‌هایی هستند که نویسنده آن‌ها را زندگی کرده، یا این‌طور وانمود می‌کند، یا فقط گمان می‌کند، در حالی که ممکن است این‌طور نباشد.

یعنی گمان می‌کند اتفاق‌هایی را زندگی کرده که در واقع زندگی نکرده؟

تا جایی که می‌دانم حتا این هم ممکن است.

تفاوت «داستان زندگی نامه‌وار» با داستان معمولی را در چه می‌بینید.

این دو آن‌قدر با هم فرقی ندارند که داستان زندگی نامه‌وار با زندگی‌نامه‌ی غیر‌داستانی دارد، هر‌چند یک زندگی‌نامه خلدست و مطلقن خالی از هر‌گونه تهمید‌های داستانی هم در نهایت خالی از عناصر داستانی نیست.

پس تمهیدهای داستانی حتا در زندگی‌نامه رسمی هم وجود دارد.

تمهیدهای داستانی حتا در گفت‌وگوی روزانه ما هم وجود دارند و این فرق انسان است با دیگر موجودات زنده. قدمت داستان‌گویی به قدمت باز شدن زبان انسان است. انسان نیت‌هایش را در پوشش زبان آشکار یا پنهان می‌کند و این یعنی داستان. گفت‌وگوهای روزمره ما پر از داستان است، داستان‌های واقعی و غیر‌واقعی، راست و دروغ… اما در داستان زندگی نامه‌وار نویسنده وارد قلمرو دیگری می‌شود، قلمروی که می‌تواند تا رسیدن به رمان «دیوید کاپرفیلد» پیش برود.

یعنی نویسنده در این قلمرو زندگی کرده… این «قلمرو دیگر» چه جور جایی است.

این قلمرو دیگر همان عرصه داستان‌نویسی است. جایی که نویسنده‌ها داستان‌شان را می‌نویسند. وقتی می‌گویم می‌توان تا رسیدن به رمان «دیوید کاپرفیلد» پیش رفت منظورم مهارتی‌ست که نویسنده در توصیف آن‌چه زندگی کرده و حتا آن‌چه زندگی نکرده به کار می‌گیرد. رمان و داستان‌های زندگی‌نامه‌واری مثل «کودکی، نوباوگی و جوانی» تولستوی، «سیمای هنرمند در جوانی» جیمز جویس، «تام سایر» و «هاکلبری فین» تواین و داستان‌های نیک آدامز، همینگوی و «ناطور دشت» سالینجر از این ویژگی برخوردارند. در سینمای چاپلین از این مهارت که از سنتی ادبی و دیکنزی می‌آید به وفور استفاده شده.

برگردیم به «زن‌بابای محمد». این داستان چقدر واقعی است.

این داستان کوچک بی‌ادعایی‌ست که ربطی به آن‌چه درباره بزرگان ادبیات در بالا گفتم ‌ندارد و من آن را طی دو روز تعطیل سال نو اخیر صرفن برای سرگرمی نوشتم، ردش هم از  فیلم‌نامه‌ای در سال‌های رواج و رونق سینمای کودک در ایران می‌آید. فیلم‌نامه‌ای زندگی‌نامه‌وار نوشته بودم، پر از اتفاق‌هایی که برای خودم و اطرافیانم در سال‌های کودکی و نوجوانی رخ داده بود، یا فکر می‌کردم رخ داده. امیدوار بودم شاید بتوانم بسازم، ولی تصویب نشد. نه به دلایل چند مورد قبلی و بعدی که با مشکل زن‌ها و مردهای بزرگ سال در فیلم‌نامه رو‌به‌رو بودم، زن‌ها و مردهایی که یا باید زن و شوهر می‌بودند یا خواهر و برادر یا در غیر این دو صورت گورشان را فورن از فیلم‌نامه گم می‌کردند. اما به این فیلم‌نامه ایراد دیگری وارد شد و آن «عدم انسجام» بود، درست هم بود ولی به نظرم این عدم انسجام ناگزیری است و تا حدی ملازم آثار زندگی‌نامه‌وار، و بد هم نیست.

یعنی چفت و بستی از آن نوع که در فیلم‌های پلیسی و جنایی و جنگی می‌بینیم و نمی‌بینیم، ندارد و نمی‌خواهد. در این ژانر زندگی روال عادی خودش و اتفاق‌های تلخ و شیرین خودش را دارد، و تنها نقطه انسجام شخصیتی است که این اتفاق‌ها برایش می‌افتد، شرط موفقیت هم داشتن لحن مناسب و متقاعد کننده است که مخاطب را تحت تاثیر قرار دهد. ولی شما نمی‌توانید ادعا کنید لحن‌تان مناسب و متقاعد کننده است وقتی مخاطب متقاعد نشده و تحت تاثیر قرار نگرفته، این بود که من برای دفاع یا اگر مایل‌اید «نجات» فیلم‌نامه‌ام از ایراد عدم انسجام که به آن وارد شده بود بی‌ادعا به مناقشه‌ی در مثل دست زدم و دامن فلینی و تروفو را گرفتم و به مسوول گفتم ایراد شما به «آمارکورد» و «چهارصد ضربه» هم وارد است. مسوول گفت ما در مقابل اسم‌های بزرگ «خودباخته» نیستیم، و راست می‌گفت، عصر دلیری انقلابی بود و عرصه‌های فرهنگی هم میدان کارزاری دیگر.

تردید زیر خم ناقصی از یقین می‌گرفت و یقین به قول گزارش‌گرهای مسابقه‌ی کشتی زیر خم تردید را «باقلدری» رد می‌کرد. فیلم‌نامه را کنار گذاشتم و دیگر به آن فکر نکردم تا همین کریسمس امسال که پشت پنجره‌های پوشیده از برف نشسته بودم و موتور جست‌وجوگر خاطره ناگهان این داستان را از میان صفحه‌های فیلم‌نامه‌ای که فعلن در دسترسم نیست گوگل کرد. حالا شاید تا کریسمس بعدی چند داستان مستقل دیگر هم از آن فیلم‌نامه درآید. اسمش را هم اگر مجموعه‌ی قابل آراستن به زیور طبع شد می‌گذارم «داستان‌های بی‌چفت و بست.»

موسیقی متن:

George Enescu: Ciocarlia

Grigoras Dinicu: Hora Staccato

 

 

 

 

 

 

 

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , , , , , , ,