Saturday, 18 July 2015
06 August 2020
پرسه‌ای در دیار غربت

«تنهایی عشق در غربت تن»

2011 April 07

شکوفه‌ای

از کنار بهار می‌گذشت

که باد نیمه‌جان سردی

دستش را گرفت و گفت

من می‌روم

تو بمان

سیمین/ رادیو کوچه

simin@koochehmail.com

با وجودی که دو هفته‌ای از آغاز بهار می‌گذرد اما برنامه‌های من هم‌چنان حال و هوای نوروز و آغاز بهار را دارد.

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

امروز در این برنامه گپی کوتاه و از راه دور دارم با «امیر کارگر» یکی از هم‌وطنان مهاجر که نوزده سالی است دور از وطن زندگی می‌کند اما نوشته‌های او هم‌چنان رنگ و بوی صفا و صمیمیت وطنی را دارند.

او در این سال‌ها کتابی را منتشر کرده‌است با عنوان «تنهایی عشق در غربت تن» و این کتاب را تقدیم کرده به تمامی کسانی که عشق را تنها با کلمه نمی‌شناسند.

با امیر کارگر هم‌راه می‌شویم و گوش جان به چند برگی از دفتر اول این کتاب می‌سپاریم.

photo by Azlan hashim

هفت سین

گفت عید است

هفت سین‌ات کو ؟

گفتم جور نشد

او که نیست

صداقت، صفا، صمیمیت

سین نیستند

و غایبند

اما همه‌ی سین‌های دیگر

مرا به سین سر درگمی برده

سین سردی وجودم

سین سرمای دلم

سین سرمستی‌های الکی

سر خوشی‌های دروغی

….

بعد او

سین سرزمین خوشبختی‌ها

همه را چیدم

سر سفره‌ی تنهایی

و رفتم

سبزه را یادکنم


و نوشته‌ی دیگری با عنوان «عید»

عید

کسی گفت که بهار آمد

تبریک باید که بگویی

زود باش دیر نکنی

هدیه‌هایت کو ؟

گفتم آخر

من که فصلی حس نکردم

کی بهار آمد؟

زمستان کی سرد شد؟

پاییز آیا زرد بود؟

من کجا بودم ؟

همین جا چندی پیش

انگار چیزی مرا یک فصله کرد

از همان روز اول عشق تو

نبض زندگیم

درطبیعت تو بیدار شد

صدای تو

آبشار علاقه است

نگاهت

گرمای بهار

حضورت

همان باغ پراز گل

من چه می‌خواهم

وقتی بهارم تویی

هر روز عید را

با لبخند تو

جشن می‌گیرم

تا عشق تو هست

بهار من مهیا است

عید من تویی

بهارم تویی

دوستت دارم

……………

نقطه

اومدم شعری بنویسم از احوال خودم که فهمیدم قافیه های زندگیم چندان هم به هم نمی‌خورن

فکر کردم بهتره داستانمو بنویسم، که فهمیدم قهرمان داستان یه جایی توی قصه‌ی خودش گم شده

گفتم بهتره آوازی بخونم از احوالم

که فهمیدم نه شعری دارم که تموم باشه نه صددایی که رسا باشه

و نه کوچه‌ای که در آن آوازه خوانی هنوز رسم باشه

آخه تصنیف فروش‌های قدیم تو ظهر یه تابستون همه شعرهاشون یخ زد و صداهاشونو باد برد

اونا هم با آوازهاشون رفتن

گفتم شاید بهتره حال و احوال خودم رو از بس که نالان و  خسته‌کننده است فراموش کنم

و از تو بنویسم که لطیف‌تر …و شنیدنی‌تر …و دوست‌داشتنی‌تر …و حقیقی‌تر …و شیرین‌تره

قلم را برداشتم گذاشتم روی کاغذ

داشتم به تو فکر می‌کردم که از کجا شروع کنم

هر چیزی از تو دنیایی گفتنی و شنیدنی و نوشتنی بود

از بوی جذابیتت که مشام خواهشم را می سوزاند…یا برق چشمات …گرمی نگاهت…

نفس گرمت…شیرینی زبونت…لب‌های زیبای پر از شکوه اما آرزومندت…

آتشفشان بوسه‌هات…هرم داغ خواهشت …

دست‌های پر از مهرت که روی هر چین و چروکش هزار داستان عاشقانه سرگردونه …

قلب سرشار از عشق و انتظارت … پاهای خسته‌ات …

یا امید خستگی ناپذیرت؟

خلاصه ساعت‌ها به تو فکر کردم و خواستم شروع کنم به نوشتن

که فهمیدم قلم روی کاغذه

اونو  برداشتم

نقطه‌ای روی کاغذ بود

با خودم گفتم حالا می‌فهمم که چرا یک کلمه هم نتونستم از تو بنویسم

وقتی که تمام این‌ها فقط یک نقطه از تو بود

«امیرکارگر  2008»

 

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , , , ,