Saturday, 18 July 2015
25 January 2021
پاورقی
«ما از این اتاق خبر نداریم مال سپاهه»

«ما از این اتاق خبر نداریم مال سپاهه»

Ali Faridi | 2013 December 29

روی نیمکت، دم دری که آمری شماره‌اش را گفته بود، نشسته بودیم. راهروهای دادگاه خلوت بودند. تک و توک آدمی رد می‌شد. اتاق‌های دیگر کم‌کم درشان باز می‌شد اما اتاقی که ما باید واردش می‌شدیم، هنوز درش بسته بود.

«همین که به خاطر سی‌دی‌ها شلاق نخوردی خدا رو شکر کن»

«همین که به خاطر سی‌دی‌ها شلاق نخوردی خدا رو شکر کن»

Ali Faridi | 2013 December 27

بیش‌تر از این‌که حواسم به حرف‌های آقامهدی باشد، هم‌راه غریبه‌اش را زیرچشمی می‌پاییدم. حرف نمی‌زد و به یک نقطه خیره شده بود. آقامهدی گفت «وقتی آزاد شدی که با کسی حرف نزدی؟» گفتم «نه! با هیچ‌کس.» گفت …

«همه‌ی شماره‌هایی که داده‌ای قلابی هستند»

«همه‌ی شماره‌هایی که داده‌ای قلابی هستند»

Ali Faridi | 2013 December 24

از یخچال، بستنی طالبی برداشتم و آمدم نشستم جلو تلویزیون. رسیور را برده بودند و فقط شش تا شبکه‌ی داخلی را داشتیم. شبکه‌ها را یکی یکی رد کردم تا شبکه سه؛ داشت «اخراجی‌ها» را نشان می‌داد. سکانسی بود که …

«ما فعالیت‌های شما رو بررسی کردیم»

«ما فعالیت‌های شما رو بررسی کردیم»

Ali Faridi | 2013 December 23

دنبال سایت معتبری می‌گشتم که خبر حکم اعدام حسین درخشان را نوشته باشد. اما جز چند تا لینک پرت چیزی پیدا نکردم. همین‌طور بی‌هدف در نت می‌چرخیدم که دیدم چراغ مهدی عزیزی در مسنجرم روشن شد. ایمیل جدیدم را نداشت.

«خون است دلم برای ایران»

«خون است دلم برای ایران»

Ali Faridi | 2013 December 20

به پرده خیره شده بودم اما چیزی از فیلم نمی‌فهمیدم. هنوز داشتم به آشنایی که دیده بودم، فکر می‌کردم. تاریکی سینما برای پنهان شدنم کافی نبود. می‌خواستم فرار بکنم. فیلم زیرنویس نداشت. چند تا آدم احتمالن اروپایی در …

«اسم‌ دوستان قلابی را باید حفظ می‌کردم»

«اسم‌ دوستان قلابی را باید حفظ می‌کردم»

Ali Faridi | 2013 December 18

به پرده خیره شده بودم اما چیزی از فیلم نمی‌فهمیدم. هنوز داشتم به آشنایی که دیده بودم، فکر می‌کردم. تاریکی سینما برای پنهان شدنم کافی نبود. می‌خواستم فرار بکنم. فیلم زیرنویس نداشت. چند تا آدم احتمالن اروپایی …

«چرت و پرت ننویسی درست جواب بده»

«چرت و پرت ننویسی درست جواب بده»

Ali Faridi | 2013 December 15

موتورسوار بین خط ویژه و خیابان ایستاد. از موتورش آمد پایین. دور و بر را نگاه می‌کرد. انگار که مواظب چیزی بود. دورتر، پشت سرش، ماشین حمل پول جلو بانک نگه داشت. مامورهای اسلحه به دست پیاده شدند. در …

«ممکنه شنود کنن»

«ممکنه شنود کنن»

Ali Faridi | 2013 December 12

شماره‌ها را نگاه می‌کردم و مضطرب‌تر می‌شدم. شماره‌های ۴ رقمی و ١٨ رقمی. پیش‌شماره‌های ناآشنا و عجیب‌تر ساعت تماس گرفتن؛ ۶ و ٧ صبح. دو هفته‌ای ازشان خبری نبود و داشت باورم می‌شد که بی‌خیالم شده‌اند. نمی‌دانستم چه‌کار بکنم.

«احتمالن حکم حسین اعدامه»

«احتمالن حکم حسین اعدامه»

Ali Faridi | 2013 December 11

آدرس دقیق را بلد نبودم. اتوبوس که به سعادت ‌آباد رسید، پیاده شدم و دنبال کوچه گشتم که گفته بود ابتدایش یک داروخانه‌ی بزرگ است. کوچه گشاد و باز بود و خلوت. گه‌گاهی ماشینی ازش می‌گذشت. گوشه‌ی …

«باید باهامون هم‌کاری کنی»

«باید باهامون هم‌کاری کنی»

Ali Faridi | 2013 December 08

گیج وسط دفتر وکیل ایستاده بودم. شلوغ بود. منشی از داخل آشپزخانه بیرون آمد. گفت «بله؟» گفتم «با آقای نعمت احمدی قرار داشتم.» گفت «شما؟» گفتم «احمدی.» گفت «یه لحظه بشینید تا بهشون بگم.» انتهای دفتر دو تا صندلی …

«جایی همین نزدیکی‌ها»

«جایی همین نزدیکی‌ها»

Ali Faridi | 2013 December 05

هوا داشت تاریک می‌شد. قرارمان میدان هفت تیر بود. از دور شناختمش. به خاطر نوع راه رفتن و خندیدنش. رسید. قهقهه زدیم و دست دادیم و هم‌دیگر را بغل کردیم. گفت «چه‌قدر قیافه‌ت عوض شده.» راست می‌گفت. دیگر از …

«تا حالا از من دروغ شنیدید»

«تا حالا از من دروغ شنیدید»

Ali Faridi | 2013 December 02

صبح شده بود. نور از پنجره‌های بزرگ خانه، پخش شده بود وسط هال. صدای زنگ موبایل که بلند شد، خواب کامل از سرم پرید. صدای پدرم را می‌شنیدم که معلوم بود با یک غریبه حرف می‌زند. دل‌شوره‌ گرفتم.

«حواست باشه نگی کجایی»

«حواست باشه نگی کجایی»

Ali Faridi | 2013 November 29

وارد یک حیاط یا گذر کوچک شدیم که گوشه‌‌اش، چند تا تلفن روی دیوار بود. آقا مهدی آمد و گفت «می‌خوایم به خونه‌تون زنگ بزنی که بگی حالت خوبه. فقط حواست باشه نگی کجایی. چون حرفاتو دارن گوش می‌دن.»

«انگار می‌خواستن دادگاه رو برگزار کنن»

«انگار می‌خواستن دادگاه رو برگزار کنن»

Ali Faridi | 2013 November 22

دکتر گفت «چشم‌بندم رو آروم زدم بالا. تعدادشون خیلی زیاد بود. همه هم لباس یک شکل تن‌شون بود. فکر کنم دانش‌جو بودن.» حاجی گفت «دوربین هم اون‌جا بود. بردنمون جلو یکی که فکر کنم قاضی بود. گفتم اگه قراره …

«نوشته بودم مونیکا بلوچی بانوی دو عالم»

«نوشته بودم مونیکا بلوچی بانوی دو عالم»

Ali Faridi | 2013 November 19

دوباره راه افتادیم. رسیدیم به اتاقی که باید دم درش می‌ایستادم. صداهای ناآشنا می‌شنیدم. یکی گفت «اینو باید ببریم رجایی‌شهر؟» دلم ریخت پایین. اجازه دادند وارد اتاق بشوم. با ترس روی نیمکت نشستم. چند لحظه‌، از آن‌ها که به اندازه‌ی …

«طرحی دارم برای وقتی که آزاد شدیم»

«طرحی دارم برای وقتی که آزاد شدیم»

Ali Faridi | 2013 November 14

دکتر کرمی رفته بود. صدایش کردند و بدون این‌که وسایلش را جمع بکند، رفت. منتظر بودیم که برگردد. بازجویی‌اش مدت‌ها بود که تمام شده بود؛ احتمالن دوباره برای دادگاه دنبالش آمده بودند. وقت هواخوری شده بود. رفتیم داخل …

«قصه‌هایش را گوش کنید و باور نکنید»

«قصه‌هایش را گوش کنید و باور نکنید»

Ali Faridi | 2013 November 12

دکتر کرمی وارد شد. آرام شده بود. مراقب از لای در گفت «قصه‌هاش رو قشنگ گوش کنید و باور نکنید.» دکتر به روی خودش نیاورد. نشست سر جایش و شروع کرد به حرف زدن “اون روز که دست‌گیرم …

«فکر کردی اعتراف تلویزیونی این‌جوریه»

«فکر کردی اعتراف تلویزیونی این‌جوریه»

Ali Faridi | 2013 November 10

حال و حوصله نداشتم و خوابیده بودم. نزدیک ساعت هواخوری بود. به حسین گفتم «من امروز نمیام.» مجتبا هم گفت «منم!» حاجی هم خواب بود. یکی زد به در سلول و گفت «هوا خوری!» حسین گفت «فقط دو نفر …

«می‌خوام تو دادگاه بزنم زیر اتهام جاسوس بودن»

«می‌خوام تو دادگاه بزنم زیر اتهام جاسوس بودن»

Ali Faridi | 2013 November 07

در بند باز شد. از پشت سر صدای ابراهیم را می‌شنیدم که به کسی می‌گفت مرا بفرستند حمام و بعد بهم شام بدهند. مرد که با دید نصفه‌ام معلوم بود چاق است، گفت «وقت شام گذشته. دیگه رفت تا فردا.» …

«دکتر قرص‌هایش را نمی‌خورد»

«دکتر قرص‌هایش را نمی‌خورد»

Ali Faridi | 2013 November 05

گفت «مشکل ذهنی که نداری؟» داشتم فکر می‌کردم مشکل ذهنی یعنی چی. آقامهدی کلافه بود. من همان حرف‌های قبلی را مو به مو می‌گفتم. هر شب، قبل از خواب، کل قصه و شخصیت‌ها را برای خودم تکرار می‌کردم و …

«ایرانیان بازجو مخوف اوین»

«ایرانیان بازجو مخوف اوین»

Ali Faridi | 2013 November 03

از خواب پریدم. همه خواب بودند. سینه‌ام تیر می‌کشید. کابوس ترسناکی دیده بودم. کارم افتاده بود به یک بازجو که اسمش «ایرانیان» بود. می‌گفت «به من می‌گن بازجو مخوف اوین!» و در خواب مچ دروغ‌هایم را گرفت. خوابم نمی‌برد.

«کی از پول‌ بدش می‌آد»

«کی از پول‌ بدش می‌آد»

Ali Faridi | 2013 November 01

کم‌کم داشت دل‌شوره‌ی بازجویی فردا شروع می‌شد. نزدیک نیمه‌شب بود و باید می‌خوابیدم. هنوز نشسته بودم و زل زده بودم به روزن و شاخه درختی که زیر نور ماه معلوم بود. گاهی بادی می‌آمد و برگ درخت تکانی می‌خورد.

«بدبخت‌ها گول خوردین»

«بدبخت‌ها گول خوردین»

Ali Faridi | 2013 October 30

ول شده بودم کنار شوفاژ. جای مشتها و لگدها هنوز خیلی درد نداشت. بیش‌تر شوکه بودم. از صداها می‌شد فهمید که آدم‌های زیادی در رفت و آمد هستند. لابد گوشه‌ی یک سالن بزرگ بودم. لباس شخصی‌ها و بسیجی‌ها …

«من دوست دارم تیر بارونم کنن»

«من دوست دارم تیر بارونم کنن»

Ali Faridi | 2013 October 27

«وقتی دیدم دارن بچه‌های مردم رو می‌کشن، گفتم باید اسلحه دست بگیرم… رامین رمضانی تو بغل خودم تموم کرد… وقتی ریختن خونه‌مون، سه تا اسلحه پیدا کردن. مبارزه مسلحانه حکمش اعدام دیگه؛ درست می‌گم؟» من و مجتبا کپ کرده بودیم و …

«عین خود صدام شدی»

«عین خود صدام شدی»

Ali Faridi | 2013 October 24

«فرق ما همین یه دره. شما اون‌ور درین. ما این‌ورش. پس فردا هم آزاد می‌شین می‌رین اما ما این‌جا میمونیم.» ابوالفصل پشت در ایستاده بود و با حاجی حرف می‌زد و سعی می‌کرد آرامش بکند. قرار بود …