Saturday, 18 July 2015
20 October 2021
طنز در پزشکی - قسمت چهل‌و‌سوم

«سه‌شنبه‌ها با حوری»

2011 April 29

علی انجیدنی‌/ رادیو کوچه

نازنین نمی‌دانست به من بخنده یا اخم کنه گفت: «باز دیونه شده‌ای‌ها؟ این حرف‌ها چیه می‌زنی؟» من خودم رو کنترل کردم و گفتم: «ببین عزیزم، این حوری خانم به من گفت داریم می‌ریم پیش خدا. بعد یه آقای جاهل ما رو آوردند تو آسانسور و یه دفعه طی‌الارض کردیم و اومدیم تواین خونه مجردی. پس نتیجه می‌گیریم که این‌جا خونه خداست و این اتاق هم اتاق خواب خدا‌. حالا شما بفرمایید تو این خونه و تو این اتاق چه کار می‌کردی؟» نازنین به زور جلوی خنده‌اش رو گرفت و گفت: «نمی‌دونم چی صدات کنم علی‌جان، از موقعی که زن شده‌ای با صدا زدنت مشکل پیدا کردم ولی نمی‌دونستم رگ غیرتت، دست‌خوش تغییر نشده.»

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

گفتم‌: «چه ربطی داره؟ من رو‌، همین خدا، به زور‌، تبدیل به زن کرد. حالا اومده زن مهربون من رو قر زده، آورده تو خونه مجردی‌اش. اه اه اه، اگه این‌کار رو یکی از بندگانش می‌کرد هزار تا حرف و حدیث و آیه می‌آورد‌. راست گفته‌اند که واعظان کاین جلوه……» حرفم رو قطع کرد و گفت: «باز تو آمپرت زد بالا و رفتی روی منبر و هرچی به دهنت رسید رو گفتی‌؟  عزیزم، چه‌قدر تو اون دنیا بهت گفتم کلمات رو چند بار تو دهانت بچرخون و ببین حرفی که داری می‌زنی منطقی است‌؟» داد زدم: «منطق‌؟ من یاد جوک فلسفه و منطق افتادم به یارو هم همین رو گفتند و من هم در همان موقعیت گیر کرده‌ام. آقاجان، خیلی ساده و رک می‌پرسم، این‌جا خونه خداست؟» نازنین اخم‌هایش را در هم کرد و گفت: «مگر خدا هم خونه داره‌؟»

گفتم‌: «آره بابا، اون دنیا هم داشت. حالا شاید این‌جا خونه اصلی‌‌اش نباشه ولی خونه مجردی‌اش که هست. حالا هست یا نیست؟» نازنین رو به حوری کرد و گفت: «این علی ما‌، یا هرچی تو صداش می‌کنی، عالیه، مدلش این‌جوریه. از قدیم الایام وقتی قاط می‌زد شروع می‌کرد به چرت و پرت گفتن. این مواقع هرچی براش دلیل و منطق بیاری فایده‌ای نداره.» گفتم‌: «می‌شه لطفن این کلمه منطق رو این‌قدر تکرار نکنی؟ من به این کلمه در موقعیت‌های ناموسی آلرژی دارم.»

در همین موقع در اتاقی که نازنین از آن بیرون آمده بود باز شد و پیرمردی با ریش یک‌دست سفید و بلند با سری کم مو‌، بدون کلاه یا عمامه در حالی‌که لباس یک‌دست سفیدی شبیه صوفی‌ها پوشیده بود خارج شد و به سمت ما آمد. زبونم بند آمده بود‌. با خودم گفتم‌: «این دیگه خود خود خداست، نامرد چه‌قدر خودش رو شیک و پیک و نورانی کرده تا تونسته نازنین من رو تور بزنه.» حوری تعظیمی کرد و گفت‌: «سلام بر حضرت جبرییل امین، از زیازت شما بسیار خوش‌وقت شدم.»

من بعد از این‌که فهمیدم اون پیرمرد خدا نیست و جبرییل معروفه‌، زبونم باز شد و گفتم‌: «من هم سلام عرض می‌کنم قربان، ببخشید این سووال رو می‌کنم، این اتاقی که شما در آن تشریف داشتید به جایی دیگه راه داره یا یه اتاق معمولی و دربسته است؟» جبرییل خندید و گفت‌: «چه‌طور مگه دکتر جان؟ می‌خوای در بری؟ در رو ندارد.» قبل از این‌که من حرفی بزنم نازنین خندید و گفت‌: «نه قربان، ایشان شوهر سابق من در دنیای فانی بوده‌اند و با وجود این‌که در این جهان تغییر جنسیت داده‌اند هنوز هم روی من غیرت دارند و چون من هم از این در خارج شدم دچار شک‌های جنسییتی شده‌اند. شما ببخشید ایشان را.»

جبرییل با همان روی گشاده نزدیک من آمد و در حالی‌که دست روی شانه من می‌گذاشت گفت: «نگاه ما به جنسیت اون نگاهی نیست که شما آدم‌ها در آن دنیا داشتید عزیزم، در این‌جا جنسیت فقط در زن و مرد بودن خلاصه نمی‌شود‌. این‌جا مهم خوب و بد بودن جنس است. به قول خودتان در آن دنیا‌، جنس خوب و خانه مجردی و ….» خنده جبرییل بلند شد و نازنین هم هم‌راه او خندید. من مثل آدم‌های گیج سری تکان دادم و گفتم‌: «ببخشید این جناب خدا کی تشریف می‌آورند؟ مثل این‌که قرار شده ما به دیدارشان نایل بشویم.» نازنین گفت‌: «عزیز جان، دیدار با خدا که همین‌طور الکی نیست. شما باید در ابتدا برای این دیدار آمادگی کسب کنید. شما را به این مکان آورده‌اند تا دورانی را به‌عنوان دوران آمادگی دیدار با خدا بگذرانید و بعد در صورت کسب صلاحیت به زیارت ایشان نایل می‌شوید.» گفتم‌: «بازم که سرکاری شد، موقعی که می‌خواهید ملت را بپیچانید صحبت از کسب آمادگی می‌کنید.

اون دنیا به ما گفتند برای رسیدن به معبود باید آمادگی کسب کنید و هزار و یک جور کار بدنی و فکری از ما خواستند تا برای رسیدن به این مرتبه مجبورن انجام بدیم‌. بعد مردیم و دیدیم آمادگی نمی‌خواسته و همه بین جهنم و بهشت و برزخ رفت و آمد دارند. تازه فهمیدیم که ای دل غافل، غیر از بهشت و جهنم‌، هفت هشت دیار دیگر وجود داشته که از آن بی‌خبر بوده و من بی‌چاره بدشانس بین آن‌ها پاس کاری شدم. حالا که اومدیم در خونه خدا بازم باید آمادگی کسب کنیم؟ شما خدای بدون آمادگی ندارید ما چند دقیقه مزاحم وقت‌شون بشیم؟»

از این حرف من همه زدند زیر خنده‌. جبرییل دست من و حوری رو گرفت و به سمت در همان اتاق برد. چشمکی به حوری زدم و گفتم‌: «این جبرییل هم خیلی خوش اشتهاست دونفری می‌بره تو اتاق.» وارد اتاق شدیم. همه‌جا سیاه بود هیچ‌چیزی دیده نمی‌شد. نازنین هم دنبال ما آمد و به محض این‌که در را بست‌. همه‌جا روشن شد و با کمال تعجب سالن خیلی بزرگ و زیبای را دیدم که دو طرف آن در‌های زیادی دیده می‌شد. جبرییل رو به نازنین کرد و گفت: «دکتر و حوری از اولین در شروع کنند و پس از این‌که تمام رواق را بازدید کردند من آن‌ها را برای امتحان نهایی از شما تحویل می‌گیرم.» گفتم‌: «تا دیروز بازی دیار به دیار داشتیم امروز رواق به رواق، این امتحان نهایی شما تستی است قربان، بدون این‌که جواب بدهد با لبخندی به لب یک‌هو غیبش زد.»

نازنین من و حوری را به سمت در اولین رواق برد و گفت: «من باید بیرون منتظر شما باشم. فقط مواظب باشید در رواق‌ها چند کار را نباید انجام دهید: دروغ گفتن‌، غیبت کردن‌، تهمت زدن و ناسزا گفتن.» من به نازنین گفتم‌: «خوب یه دفعه بگو می‌خواین من رو مردود کنید دیگه، من که بدون این چهار کار می‌میرم. حوری اولین در را باز کرد و من را با خودش به داخل برد…» ( ادامه دارد)

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , , ,