Saturday, 18 July 2015
16 October 2021
طنز در پزشکی- قسمت چهل‌و‌چهارم

«سه‌شنبه‌ها با حوری»

2011 May 06

علی انجیدنی/ رادیو کوچه

وارد اولین رواق شدیم. مثل یکی از پاساژهای مدرن اون دنیا بود. چندین ردیف مغازه در دو طرف بود و در وسط هم آب‌نما و مکانی برای بازی و تفریح. یه گوشه هم کافه‌ای بود که چند نفر پشت میزهای کوچولویش نشسته بودند‌. به حوری گفتم: «مطمئنی اسمش رواق بود؟ این‌جا به همه‌چی می‌خوره غیر از رواق.» گفت‌: «بیا بریم ببینیم مغازه‌هاش چی می‌فروشن؟» فروش‌گاه اول پوشاک بود شبیه نمایندگی بنتون در اون دنیا. حوری دست من رو گرفت و به داخل برد. روبه‌روی فروشنده که دختر جوان و بسیار جذابی بود ایستادیم. قیافه‌اش یه جورایی آشنا می‌زد. گفتم‌: «ببخشید این‌جا اجناس مجانی است؟» خندید و گفت‌: «چرا مجانی؟ چه‌طور مگه؟» جواب دادم: «آخه ما در محضر خدا بودیم گفتند برید در رواق اول. مگه در محضر خدا کسی از کسی پول می‌گیره؟»

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

چشم‌های فروشنده از تعجب گرد شده بود و رو به حوری کرد و گفت: «ایشون چی می‌فرمایند من متوجه نمی‌شم؟» قبل از این‌که حوری جواب بده گفتم: «ببخشید خواهر، یه سوال؟ ما الان تو کدوم شهر هستیم و چه تاریخی هست امروز؟» فروشنده به انتهای مغازه نگاهی کرد و خطاب به آقایی که اون ته پشت یه میز نشسته بود و به‌نظر می‌رسید صاحب مغازه است گفت‌: «آقا، لطفا بیاید این‌جا، ببینید این خانم‌های عجیب و غریب چی می‌گن؟ فکر کنم از غار اصحاب کهف بیرون اومدند.» یک‌دفعه احساس ترس کردم و دست حوری رو کشیدم و از مغازه به بیرون دویدیم. حوری گفت‌: «چرا فرار می‌کنی‌؟ مگه می‌خوان چکارمون کنند؟» گفتم‌: «ندیدی گفت عجیب و غریب، الان ما رو تحویل پلیس می‌دن و گرفتار می‌شیم و نمی‌تونیم رواق‌های بعدی رو ببینیم.»

وارد فروش‌گاه دوم شدیم. کیف و کفش‌های خوشگلی رو می‌فروختند‌. بازهم قیافه فروشنده برایم آشنا بود. همین‌جور که داشتم بروبر به فروشنده نگاه می‌کردم یکی از مشتری‌های مغازه به من گفت: «شما دوتا چرا قیافه‌تون این‌جوری است. خیلی عجیب و غریب لباس پوشیدی.» تازه متوجه لباس‌های خودمون شدیم که بسیار پوشیده و به قول معروف باحجاب بود. وقتی به بقیه نگاه کردیم دیدیم اون‌ها لباس‌هایی کاملن راحتی و لختی پوشیده بودند و به همین علت براشون عجیب به نظر می‌اومدیم. به حوری گفتم‌: «ببین، این پاساژ تو کشور من که نیست با این وضع لباس پوشیدن‌شون، تو کشور تو هم نیست این رو از لهجه نداشتن‌شون می‌شه فهمید. فارسی هم صحبت می‌کنند. حجاب ما هم براشون عجیبه؟ این‌جا کجاست و ما تو کدوم زمان هستیم؟» فروشنده در رو بست و گفت: «الان پلیس میاد و همه‌چیز روشن می‌شه.»

چند دقیقه بعد دو افسر پلیس وارد مغازه شدند. یکی از آن‌ها به من گفت: «این چه مدل لباس پوشیدنه؟ چرا در هوای به این گرمی خودتون رو حوله پیچ کردین؟ مدارک شناسایی تون رو ببینم؟ من با ترس گفتم‌: «عذر خواهی می‌کنم تیمسار، می‌تون بپرسم این‌جا کدام کشور است؟ اگر کشور ماست که باید از این خانم‌ها بپرسید چرا لباس مناسب ندارند نه از ما که لباسمان کاملن منطبق بر موازین ….»

حوری توی حرفم پرید و گفت: «جناب افسر محترم، داستان ما خیلی مفصله، جبرییل امین به ما گفتند باید بیایم و رواق‌ها رو بگردیم این هم اولین رواقه. ما در این‌جا هیچ‌کاری خلافی انجام ندادیم‌.» من گفتم‌: «نازنین به ما گفت‌ که اون چهار تا کار رو انجام ندین ما هم هنوز …» پلیس مثل بقیه افراد داخل مغازه که معلوم بود از حرف‌های ما هیچ چیزی نفهمیده‌اند با اشاره دست من رو ساکت کرد‌. صاحب مغازه رو به افسر پلیس کرد و گفت: «فکر کنم دیوانه‌اند قربان، فقط باید ببینیم از کدام دیوانه‌خانه فرار کرده‌اند‌. تا جایی که من می‌دانم هیچ‌جا زنان را این‌جوری بقچه‌پیچ نگه‌داری نمی‌کنند.»

من گفتم‌: «ببین داداش، اولن دیوانه هفت جد و آبادته، دومن ما در محضر خدا بدون حجاب بودیم نمی‌دونم چه‌طور شد وارد این‌جا شدیم حجاب‌مون کامل شد. آخرن نمی‌دونم شما چه دینی دارید و خداتون کیه. اصلا جبرییل رو می‌شناسین. ولی بدونید که ما در حال کسب آمادگی برای دیدار خدا هستیم و اگر این‌جا همون دنیای قدیمی خودمون باشه شماها باید حجاب داشته باشید نه این‌که ما بی‌حجاب باشیم.»

افسر پلیس دست به بی‌سیم‌اش برد که حوری جلو پرید و گفت: «عزیزم چرا این‌ها رو گیج می‌کنی؟ ببینید قربان، ما امروز قرص‌های‌مان را نخورده‌ایم و این مدل لباس پوشیدن رو از روی یک کتاب قدیمی تاریخی تقلید کردیم.» من گفتم‌: «اه، چرا دروغ گفتی‌؟ مگه نازنین نگفت دروغ نگیم. حالا یه بار من توی عمرم راست گفتم تو من رو ضایع می‌کنی؟» افسر پلیس به هم‌کارش گفت: «بابا بیا بریم اینا کلن تعطیل‌اند و داریم وقت‌مون رو تلف می‌کنیم.» رو به ما کرد و گفت‌: «فورن از این‌جا خارج بشید و برید خونه وگرنه مجبورم دستگیرتان کنم.»

حوری گفت: «چشم قربان، الساعه می‌رویم.» من هنوز داشتم غرغر می‌کردم. حوری گفت: «بببین عالیه جون، این‌ها در جریان مراحل کسب آمادگی ما نیستند لازم نیست تو ماجراهای جبرییل و بقیه رو برای همه تعریف کنی.» در همین زمان پسری از کنار ما رد شد و دستی به باسن من زد و گفت: «چرا این خوشگل‌ها رو تو ملافه پیچیدی خواهر؟» من داد زدم: «برو به اون‌جای مادرت دست بزن الدنگ، الان میام یه خواهری …. » حوری گفت: «نه به اون دروغ نگفتن‌ات نه به این ادبیات حرف زدن‌ات، حتمن پیش خدا هم‌، می‌خوای همین‌جوری صحبت کنی؟»

مغازه سوم فروش‌گاه عرضه محصولات فرهنگی بود. پرا از فیلم و دی وی دی. گفتم‌: «آهان الان می‌تونم بگم ما در چه دوره‌ای و کجا هستیم. من اون دنیا خیلی فیلم باز بودم و از روی فیلم‌ها میشه تاریخ رو فهمید‌.» حوری گفت‌: «بیا اول از شر این لباس‌ها خلاص شیم. وارد دست‌شویی پاساژ شدیم. حوری مقنعه و مانتویش رو درآورد و لباس زیر آن که یه تاپ و شلوار بود خیلی مناسب به نظر می‌رسید. ولی من مشکل اساسی داشتم. به‌علت این‌که فاقد برجستگی‌های جلوی تنه بودم لباس زیر مانتو به تنم زار می‌زد و موهایم هم کوتاه بودند و قیافه‌ام واقعن شبیه دیوانه‌ها شده بود.

گفتم: «این مانتو و مقنعه هم عجب استتاری است برای خودش. آدم را از این رو به آن رو می‌کند لامصب، حوری جان، این دوروبر کلاه‌گیس ندیدی؟ تا حالا به قیافه‌ام بعد از زن‌شدنم دقت نکرده بودم خیلی زاغارته.» حوری گفت: «بیا بریم، کی میاد این‌جا به تو نگاه کنه‌؟» داخل مغازه فروش فیلم شدیم. چشمم به اولین فیلم روی قفسه که افتاد از تعجب دهانم باز ماند. رویش نوشته بود: «ظهور: خیلی دور خیلی نزدیک…» ( ادامه دارد)

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , , , , ,