شنبه, ۲۷ تیر ۱۳۹۴
14 September 2016
برگی از عهد شباب،

«سفر به شام و زیارت آن مستانه سوری»

۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۹

عرفان قانعی‌فرد / محقق تاریخ معاصر

لازم به اشاره است این مطلب در آبان 1386 نوشته شده و بنابر شرایط فعلی سوریه و پیشنهاد نویسنده باز نشر می‌شود.

یکی از نعمت‌هایی که در دوران عهد شباب از جهان گرفته‌ام همین سفر کردن است و گاه دیدارهایم با چهره‌ها را صادقانه برای هم‌وطنانم بازگو کرده‌ام و به ندرت خاطرات و یادداشت سفری نوشته‌ام‌. دوست دارم که با صدای بلند هر آن‌چه را دیدم بازگویم‌ که همانا‌ شرح حال پریشانی انسان‌های این دیار است.

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

«برای چند دیدار با مورخین سوری‌، امروز به شام‌- دمشق رسیده‌ام‌. سرزمینی است در آسیای غربی در حد فاصل دریای مدیترانه، سواحل غربی فرات، مرز شمالی حجاز، مرز جنوبی روم شرقی قدیم و ترکیه فعلی. که این سرزمین در حال حاضر شامل کشورهای سوریه، اردن، لبنان و فلسطین است.

(در فرهنگ معین و تاریخ خلفا آمده است که‌: شام پس از رحلت پیامبر اکرم‌، در سال چهاردهم هجرت در عصر خلافت ابوبکر فتح شد و باقی مناطق نیز به مرور زمان در عصر خلافت عمر تصرف شد.‌ پس از شهادت امام علی، معاویه با نیرنگ به حکومت رسید و شام را مرکز حکومت امویان قرار داد و تا سال 127 قمری پایتخت باقی ماند. از آن پس عباسیان، حمدانیان، فاطمیان مصر، سلاجقه و عثمانیان بر آن دیار حکومت کردند تا این‌که در قرون اخیر پس از سلطه غربیان، این سرزمین از هم متلاشی و به چند کشور عربی تقسیم شد.) و مشهور است که «نام کنونی سوریه را فرانسویان پس از فروپاشی عثمانی و مستعمره نمودن این کشور از روی تاریخ کهن این بخش از جهان و آشوریان باستانی بر این سرزمین نهادند ….»

پیش از سلطه  مسلمانان بر این کشور، اقوام مختلفی از جمله: سامی، آموری، آرامی، مصری، آشوری، بابلی، یونانی، رومی و ایرانی که شاید گاه به گاه این در این سرزمین سکنی گزیده‌اند‌؛ برای تاریخ ، یادگاری از نشانه‌ها و یادگارهای تمدن و فرهنگ خود را به جای نهاده‌اند.

به شام آمده‌ام که گاه بویی از ایران و سرزمین مادری‌ام دارد‌؛ مانند کردها از تبار آریایی‌ها و آشوری و‌ ارمنی‌ که در میان عرب‌ها زندگی می‌کنند… اما چه زیستنی‌!… همان کردهای سیه‌روزی که در روزگاران خودکامگی بعث سوری هم در مرداب فقر و حرمان و سیاهی زیسته‌اند… مانند قامیشلی‌. که از مدنیت و شهری سازی دمشق و حلب و لاذقیه و حمص و حماه و معمره النعمان فرسخ‌ها فاصله دارد … یاد شعر سایه می‌افتم که‌: ارغوان‌! / این چه رازی است که هر سال بهار‌ / با عزای دل ما می‌آید؟ / که زمین هر سال از خون پرستوها رنگین است / وین چنین بر جگر سوختگان‌ / داغ بر داغ می‌افزاید؟ / ارغوان پنجه خونین زمین / دامن صبح بگیر  / وز سواران خرامنده خورشید بپرس / کی برین دره غم می‌گذرند؟

این‌جا هم‌، مانند بسیاری دیگر از شهرهای جهان عرب با خون بارها شسته شده است  و چه بسیار جنگ‌ شمشیر و نیزه و تصرف و سپاه و قشون کشی و اریکه شاهان‌ و سلطه‌گری قدرت‌طلبان و کودتا و… به خود دیده است حتا جنگ‌های صلیبی را  و یا دوران گذر خونین‌ کسانی چون نورالدین محمود زنگی‌، صلاح‌الدین ایوبی، ملک‌عادل ایوبی، ملک‌ظاهر بیبرس البندقدارى‌، سیف‌الدوله حمدانی و…

به شام رسیده‌ام‌: به دیار غازی کنعان و الاسد‌ها‌، همان شهری که پیغمبران جهان عرب روزگاری از آن گذشته‌اند و حتا اهل سنت علمای خود امام شافعی را از این بلاد برگزیده‌اند‌. در میان 20 میلیون انسان زنده این سرزمین باستانی‌، تنها مستانه‌ای سوری هم‌راه و ره‌نمای من شده است که از اقبالم‌، خوش الحان است‌، با صدایی صاف و بی‌خش‌، وحشی و رسا…. قبلن از «خسرو آواز ایران» شجریان بزرگ‌، شنیده بودم که سوری‌ها  اصاله نصری‌، شهد برمدا‌، لینا شمامیان و میاده بسیلیس را دارند ….اما هر گه این جانانه سوری لب به آواز می‌گشاید «گریه شام و سحرم» یکی است‌ مست از عهد شباب است  و نشان از عقل و فرزانگی در کرشمه و رندی‌اش شاید نیست و یا من جز مستوری‌اش چیزی نمی‌بینم‌.

به شوق و اعجاز هم‌نشینی با او به عربی سخن می‌گویم وگرنه لایق اوست لسان عرب را زمزمه کردن‌!… گاه از شلوغی خانه‌اش اعتذار می‌کند اما نزد من که منزل نیست‌، بارگه پادشه هم ‌به چنین شکوهی نباشد‌… دکور خانه‌اش قدح و پیمانه است و جام و ساغر .. هم‌چو من شیفته شراب است و گویی مجلس بزم و بانگ نوشانوشش هر شب به‌راه‌؛ در منزلی که بزرگی‌اش به اندازه 2 پاره سنگ است و بزرگی دل صاحبش از کران تا به کران‌، هم‌چو البرز…

شاید این همان آب پیکری است که روزگاری سعدی و حافظ از این شهر گذشته‌اند او را به نگاهی آزموده‌اند و چه بسا سعدی که در روزگار سلطنت «اتابک ابوبکر بن سعد» به شیراز بازگشت‌، خواسته که میهمانش کند و به نام تحفه سوری به شیراز ببرد :

میلش از شام به شیراز به خسرو مانست       که به این اندیشه شیرین ز شکر باز آمد

سعدی اینک به قدم رفت و به سر باز آمد        مفتی ملت اصحاب نظر باز آمد

سال‌ها رفت مگر عقل و سکون آموزد             تا چه آموخت کز آن شیفته‌تر باز آمد

خاک شیراز همیشه گل خوش‌بوی دهد          لاجرم بلبل خوش‌گوی دگر باز آمد

اما شاید به یاد او در همین ایام دو اثر جاودان بوستان و گلستان را آفرید‌. قیاس سخیفانه‌ای است اما با سعدی در این سفرها  چند تفاوت و تشابه دارم‌: او از شیراز به بغداد رفت‌ و من هم‌؛ و او از بغداد به  حجاز، شام و سوریه رفت ‌و من هم و شاید سوریه او را پس از تحصیل‌، روانه سفر حج کرد اما من 12 سال پیش در روزگار دانش‌آموختگی‌ام حج رفتم … سعدی در شام به سخن‌رانی می‌پرداخت  و من در شام لب می‌گزم که جز صدای سخن عشق گوشم را نیازارم!..

به شهری آمده‌ام که هم‌نسلانم فیلم «عمر مختار» از کارگردان مشهور سوری‌– مصطفی عقاد‌– را دیده‌اند … به شهر شاعر بزرگ عرب‌، نزار قبانی آمده‌ام.. در دمشق دروازه‌ها و بناهای رومی و دیوار بناهای تاریخی رخ می‌نماید.

سولاف خوابیده است و انگار در این سکوت شب‌، موجی خروشان از دریا گدشته است‌، در این چند روز از سیاست سخن نمی‌گوید هر چند پدرش را حافظ الاسد به زندان ابد محکوم کرد و اخرالامر از سرطان خون درگذشت و نوگل شکفته باغ زندگی‌اش را ندید‌. فقط کمی از گشایش اصلاحات اندک در دوران بشار الاسد سخن گفت‌، و من هم اصراری نکردم  و چه بسا به صد سهو برگرداندم این شعر را که‌: اندیشه مکن که شانه‌هایت سنگین شود‌ / اندیشه مکن که از کشیدن بار دیگران ناتوانی ….

و اکنون در نیمه‌های شبی آرام‌ و صاف در شب قبل از میلادم‌: دارم شعری با ترجمه عبدالحسین فرزاد‌ ‌از «غاده السمان»‌- نویسنده، شاعر و متفکر سوری‌- را می‌خوانم‌ که‌، جسارت زن بودن را وارد شعر عرب کرد‌:

زنی عاشق ورق‌های سپید‌ / آمدم که بنویسم…‌ / کاغذ، سفید بود‌ / به سفیدی مطلق یاسمن‌ها‌ / پاک، چونان برف / که حتا گنجشک هم بر‌آن راه نرفته بود‌ / با خود پیمان بستم که آن را نیالایم …‌ / پگاه روز بعد، دزدانه به سراغش رفتم‌ / برایم نوشته بود: ای زن ابله! / مرا بیالای تا زنده شوم و بیفروزم،‌ / و به سوی چشم‌ها پرواز کنم‌ / و باشم… ‌/ من نمی‌خواهم برگ کاغذی باشم / دوشیزه و در خانه مانده!…  و اما‌،  امشب در میانه شب چه رقصی در میانه بود و چه طراوتی‌!… راستی انگار زیستن همین چند لحظه و سفر و دیدار است .. به قول شاعر : هی فلانی زندگی شاید همین باشد!

 

 

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , , ,