Saturday, 18 July 2015
20 October 2021
طنز در پزشکی- قسمت چهل‌و‌‌پنجم

«سه‌شنبه‌ها با حوری»

2011 May 13

علی انجیدنی/ رادیو کوچه

به حوری گفتم با توجه به اسم این فیلم‌، اگر غلط  فکر نکرده باشم ما الان در دوره آخرالزمان هستیم حالا چرا تو این دوره حجاب برداشته شده من نمی‌دانم‌؟ این به قول جبرییل رواق‌، مارو به دوره آخرالزمان آورده. این‌جا آمادگی چه‌چیزی رو باید کسب کنیم من نمی‌دانم‌؟‌ حوری گفت: «دوره آخرالزمان چیه؟ ما که تو کشور خودمون هم‌چین چیزی نداشتیم.» گفتم: «واه، شما تاجیک‌ها فارسی حرف می زدید ولی به ظهور و دوره آخرالزمان اعتقاد نداشتین؟ چه جالب.»

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

حوری متوجه یه حفره بزرگی در گوشه‌ای از فروش‌گاه شد و نزدیک آن شد و چند ثانیه بعد غیبش زد. گفتم: «ای بابا، باز تو ادای زمان بهشت بودن‌مان را درآوردی‌؟» من با کنجکاوی به داخل حفره سرک کشیدم و ناگهان خودم را در جای جدیدی دیدم. حوری بغل دستم ایستاده بود. گفت: «فکر کنم اومدیم رواق دوم.» گفتم: «ما که از اولی چیزی نفهمیدیم این دومی چه به‌دردمون می‌خوره من نمیدونم؟» حوری جواب داد: «باز تو مثل پیرزن‌ها شروع کردی به غرغر‌کردن ومنفی حرف زدن؟ صبر کن ببینیم چی می‌شه؟»

چند نفر داشتند به سمت ما می‌اومدند تا به ما رسیدند گفتند: «شماها چرا لخت هستید. سریع لباس بپوشید که مامورین ارشاد میان شمارو دستگیر می‌کنند.» گفتم: «ای بابا، چرا اینا شل‌کن، سفت‌کن دارند. حالا ما لباسامون رو از کجا پیدا کنیم؟» حوری گفت: «بیا برگردیم رواق اول دنبال لباس‌هامون بگردیم. امیدوارم کسی اونارو برنداشته باشه.» گفتم: «اولن اون حوله و بقچه  به چه درد آدم‌های اون‌جا می‌خوره؟ دومن ما چه جوری می‌خوایم برگردیم اون‌جا. حالا نمی‌شد این‌قدر کشف حجاب نمی‌کردیم و یه کم ملایم‌تر با قضیه کنار می‌اومدیم؟»

حوری گفت: «من چه می‌دونستم می‌خوایم بیایم جایی که حجاب باید کامل باشه.» در حین همین حرفها سرو کله چند تا مامور پیدا شد و اونا فورن مارو با یک ملافه پوشاندند و به داخل اتاقی که روی اون حراست نوشته بود بردند. کسی که در آن اتاق پشت میز نشسته بود درحالی‌که سرش را پایین انداخته بود گفت: «فکر کردید این‌جا کجاست؟ لخت و عور اومدین بیرون؟» گفتم‌: «واله ما هم نمی‌دونیم این‌جا کجاست شما به ما بگین؟»

طرف فکر کرد دارم دست‌اش می‌اندازم گفت: «الان که فرستادمتون آب خنک بخورید و دستی هم به سر و بدن‌تان کشیدیم می‌فهمید این‌جا کجاست.» به حوری گفتم: «این‌جا دیگه کشور منه مطمئن شدم همون زمانی که مردم…» حوری گفت: «یعنی چی دست به سر و بدن‌مان می‌کشند؟» گفتم: «غصه نخور برای تو زیاد ناراحت‌کننده نیست، مشکل بیش‌تر برای منه که باید هم عذاب اینارو تحمل کنم هم عذاب دکتر عینک‌چی با اون بازسازی معروف جنسی‌اش برای من.»

مامور حراست از جایش بلند شد و دستی به سرو‌گوش حوری کشید. گفتم: «این‌جارو نیگا داداش، مگه خودت خواهر و مادر نداری؟» رو به من کرد و گفت: «تو که زاغارتی کی به تو نگاه می‌کنه‌؟» داد زدم: «ایشون حوری مخصوص درگاه باری‌تعالی هستند و اگه بهشون دست بزنی خدا تورو می‌کشه.»

طرف با پررویی تمام گفت: «من که الان کشته و مرده این حوری جون شما شدم. دیگه چه غم؟» با خودم گفتم: «باز خدارو شکر که این یارو از ما خوشش نیومد البته نباید زیاد دلم رو خوش کنم چون ممکنه بعد از حوری جهت خالی نبودن عریضه و کفاره گناهان یاد من هم بیفته.» فکری به ذهنم رسید و شروع کردم به داد و بیداد و فحش‌دادن به زمین و زمان. از خدا شروع کردم و اومدم پایین هیچ‌کس رو بی‌نصیب نذاشتم.

یک آن خودم و حوری رو در یک باغ سرسبز دیدم. نازنین و جبرییل زیر یک درخت ایستاده بودند و داشتند با هم صحبت می‌کردند. تا متوجه ما شدند به سمت ما اومدند و نازنین گفت: «مگر من نگفتم دروغ و ناسزا ممنوع است؟ شما هردو رواق رو به گند کشیدید با این کاراتون.» قبل از این‌که حوری چیزی بگه من جلو پریدم و گفتم: «اول بذار من بگم این‌ها کجاش رواق بود‌؟ اولی که یه پاساژ بود و ما حدس زدیم در دوران آخرالزمان هستیم هرچی دنبال سیصد‌و‌سیزده نفر گشتیم غیر از چند تا زن لخت و سکسی چیزی پیدا نکردیم‌.

بعد هم که رفتیم به زمان پیش از ظهور. می‌شه به ما هم بگین منظورتون از این کار چی بود؟ چه آمادگی قرار بود ما کسب کنیم ما که هیچ‌چیزی نفهمیدیم.» جبرییل با لبخند همیشگی‌اش گفت: «عزیز من قرار بود از زمان قبل از ظهور شروع کنید و به زمان ظهور برسید و جز لشکر خواص وارد قیامت شوید تا بتوانید به دیدار خدا نایل شوید ولی همه‌چیز را به هم ریختید.»

گفتم: «یعنی اون اولی پیش از ظهور بود و دومی زمان ظهور. من فکر کردم برعکسه؟» حوری گفت: «یعنی الان ما لیاقت دیدار رو نداریم؟ حتمن همین یک‌راه برای دیدن باری‌تعالی وجود داره‌؟ نمی‌شه یه فرصت دیگه به ما بدین؟» نازنین گفت: «نمی‌دونم این علی آقای ما، البته علی آقای سابق ما، چه مهره مار و شانسی داره که همه کارها براش ردیف می‌شه. الان خبر دادند که شما می‌توانید بدون حضور در لشکر خواص به‌طور جداگانه باری‌تعالی را ببینید. جناب جبرییل الساعه شما را به درگاه ایزد منان می‌برند.»

من گفتم‌: «این جناب خدا هم دمدمی‌مزاج شده‌اند اول گفتند با آمادگی بیان حالا گفتند بدون آمادگی هم خوبه، می‌ترسم برسیم اون‌جا نظرشون عوض بشه بخوان آمادگی فوری به ما بدن.» حوری لباش رو گاز گرفت و گفت: «می‌شه این کفر گویی‌ات رو تموم کنی. می‌ترسم من به‌خاطر تو عذاب بشم. البته صابون تو قبلن به تن من خورده.» جبرییل گفت: «عزیزان من چشمان‌تون رو ببندید تا به حضور خدا برسیم.» پلک‌هایم رو بستم و وقتی باز کردم جلوی میزی بزرگ ایستاده بودیم‌.

یک آقای قد کوتاه کچل پشت میز نشسته بود. گفتم: «خدا که پشت‌میز نشین نیست پس احتمالن این آقا رییس دفتر هستند؟ درست جناب جبرییل؟» اثری از جبرییل و حوری نبود. من تک وتنها جلوی میز مسوول دفتر خدا ایستاده بودم. طرف حتا نگاه هم به من نمی‌کرد و مرتب داشت چیزهایی روی کاغذ می‌نوشت. چند دقیقه ایستادم و وقتی دیدم کسی من رو تحویل نمی‌گیره سرفه‌ای کردم و گفتم: «عذر می‌خوام، من یه وقت برای دیدن باری‌تعالی داشتم البته یه هم‌راه هم دارم که نمی‌دونم کجا رفته. چه‌قدر باید معطل بشم؟» مرد پشت میز سرش رو بالا آورد و گفت‌: «قرار ملاقات با کی داشتی؟ باری‌تعالی؟ کی هست؟»

گفتم‌: «ببین داداش، می‌دونم شما مسوول دفترها همیشه کلاس می‌ذارین و برای خودتون دکان و دست‌گاه راه می‌ندازین ولی من کلن آدم بی‌حوصله‌ای هستم و باید زودتر کارم رو انجام بدم. می‌شه من رو کم‌تر معطل کنی؟» لبخندی زد و در حالی‌که قسمت کچل سرش رو می‌خاروند گفت: «تعریفت رو زیاد شنیده بودم ولی دیدنت یه چیز دیگه است. من خدا هستم بنده بی‌حوصله و نافرمان من.» ( ادامه دارد…)

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , , , ,