Saturday, 18 July 2015
20 October 2021
طنز در پزشکی - قسمت چهل‌و‌ششم

«سه‌شنبه‌ها با حوری»

2011 May 20

علی انجیدنی/ رادیو کوچه

اصلن انتظار مواجهه با چنین خدایی را نداشتم‌. همیشه در مواقعی که فکر می‌کردم خدایی هست و او را یک موجود می‌دانستم بیش‌تر او را در قالب انسانی شیک و مرتب و قد بلند تصور می‌کردم که روی یک تخت بزرگ و بلند نشسته است و فرشتگان و ملازمان زیادی در دوروبر او گوش به فرمان ایستاده‌اند. حالا در برابر خدایی ایستاده بودم که تنها در یک اتاق اداری با قیافه‌ای بسیار معمولی و قدی کوتاه پشت یک میز نشسته است و انتظار دارد که من از او بترسم و فرمان ببرم.

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

هیچ ترسی را حس نمی‌کردم و بدون لکنت زبان گفتم: «می‌دونی من رو خیلی اذیت کردی‌؟ چه اون دنیا چه این دنیا.» خندید و گفت‌: «جان‌؟ بدهکار هم شدیم‌؟ فقط شش تا فرشته نگهبان گذاشته بودم که گندهای روزانه حضرت‌عالی را رفع و رجوع کنند‌.» با پررویی جواب دادم‌: «مگه خودت نگفته بودی که بر همه‌چیز آگاهی داری و جنبیدن بال یک مگس هم با اراده توست‌؟ مگه نگفته بودی سرنوشت همه بندگانت از قبل مقدر و معین شده است؟ پس حالا چرا منت سر من می‌ذاری؟»

خدا کمی مکث کرد‌. به نظر می‌رسید که دارد عصبانیت‌اش را کنترل می‌کند، گفت: «حالا من یه چیزی گفته بودم دلیل نمی‌شد که تو راه بیفتی و هرچی زن و دختر تو دنیا رو گول بزنی و بدبخت‌شان کنی، من سرنوشت تو را مقدر کردم که با علمت بتونی جون آدم‌ها رو نجات بدی نه این‌که بیش‌تر علیل و ذلیل‌شان کنی و همه رو راهی دیار آخرت بنمایی‌؟»

بدون این‌که اجازه بگیرم روی صندلی کنار میز نشستم و گفتم‌: «خوب، حالا که چی؟ من همه این‌کارها رو انجام داده‌ام و آمده‌ام این دنیا‌. این‌جا هم کلی اتفاق برایم افتاده‌. منظورت از این دیدار چی بود؟ می‌خوای تو هم مثل بقیه سرزنشم کنی؟» از این‌همه اعتماد به نفس خودم کف کرده بودم‌. هر آن انتظار داشتم با یک فوت خدا دود شوم و بروم دیار سکون و تا ابد همان‌جا لنگ در هوا باقی بمانم.

برخلاف انتظار خدا به پشتی صندلی‌اش تکیه داد و گفت: «عجول نباش، تمام اتفاقاتی که در آن و این دنیا برایت افتاده یک حکمتی داشته است‌. تو بالاخره باید بتوانی چیزهایی را درک کنی، اون دنیا که هر‌چی زور زدم به تو بفهمانم…….» حرف خدا را قطع کردم و گفتم که: «یک من ماست چه‌قدر کره دارد.» خودم هم خندیدم. خدا هم خندید. گفتم‌: «چه عجب به یک لبخند ما را مهمان کردید‌؟» گفت:‌ «من به خل بازی‌های تو خندیدم‌. هیچ‌چیزی رو جدی نمی‌گیری، من مانده‌ام با این بنده به قول خودش یلخ چه‌کار کنم‌؟» در اتاق باز شد‌. فرشته‌ای بسیار زیبا وارد اتاق شد و گفت: «در خدمت هستم حضرت حق.» خدا رو به فرشته کرد و در حالی‌که به من اشاره می‌کرد گفت: «این بنده من تا اطلاع ثانوی در بارگاه الهی کار خواهند کرد. من تاکنون مسوول دفتر نداشته‌ام ولی از امروز این بنده مسوول دفتر خدا خواهند بود.»

من گفتم‌: «نه بابا، من و مسوول دفتری خدا، جل الخالق، این یه دونه ماجرا را کم داشتم که به یاری شما این هم اتفاق میاقتد. شما بیا یه لطفی هم بکن و ما رو به همون سیستم مردونگی‌مان برگردان تا حداقل این‌جا بتونیم از نعمات و مزایای مسوول دفتری بهره‌مند بشیم.»

خدا دوباره خندید و اشاره‌ای به فرشته کرد. فرشته لبخندی ملیح زد و چشم قربانی گفت و از در خارج شد. من در حالی‌که از جایم بلند شده بودم گفتم‌: «حتمن بهش گفتی مراقب باشه گیر من نیوفته آره؟» روبه‌روی میز ایستادم و در حالی‌که دست‌هایم را روی میز گذاشته بودم به خدا گفتم: «خوب جناب باری‌تعالی یا خدای متعال، حالا شما شدی رییس مستقیم من‌. من هم شدم کارمند زیر دست شما. تا دیروز که بنده‌ات بودم اون بلاها را سرم آوردی‌. حالا ببینیم با کارمندت چه می‌کنی؟ ولی این تغییر جنسیت رو جدی گفتم‌ها، از این زن‌بودن نصفه‌نیمه خسته شده‌ام. الان خودم هم نمی‌دونم زنم یا مردم. تکلیفم معلوم نیست. هیچ احساس زنانه‌ای در من ایجاد نشده است. فقط ظاهر یه جاهایی رو اون دکتر عوضی و نادان بهم ریخته و به حساب خودش عوض کرده.»

خدا گفت: «می‌خوای احساس کامل زنانگی رو بهت بدم‌؟» گفتم‌: «جون هرکی دوست داری، بیا و مردانگی‌ام رو به من برگردان، این‌جوری راحت‌ترم. جون حضرت مریم، جون…» خدا حرفم رو قطع کرد و گفت: «اه، بنده پررو، حالا ولش کنند خدا رو هم به همه چیز قسم می‌ده، بذار ببینم چی می‌شه، فعلن صبر کن.» با گفتن این حرف از جایش بلند شد و در حالی‌که به سمت در انتهایی اتاق می‌رفت گفت: «ساعت کار دفتر خدا از صبح زود تا نیمه شب است‌. همه روزهای هفته. بدون تعطیلی یا مرخصی. برو دنبال اون فرشته کارپرداز و جای اقامتت رو ببین. اون بقیه کارهای مربوط به شغل جدیدت رو ردیف می‌کنه. من هم خسته‌ام باید برم چند ساعت استراحت کنم.» آمدم بگم این که شد کار فوق فول تایم که خدا از در خارج شده بود.

تازه ترس در من ایجاد شد‌. گفتم مسوول دفتر خدا دیگه چه ماجراییه؟ نکنه کار پرمسوولیت و خطرناکی باشه. عجب گرفتاری شده‌ایم با این خدا، فرشته خوشگل وارد اتاق شد و گفت: «شما برای برعهده‌گرفتن این مسوولیت باید چند تغییر نمایید.» گفتم‌: «کجاش رو دیدی قراره به یاری خدا تغییرات اساسی‌تری پیدا کنم تا بهتر بتونم در خدمت شما باشم.» فرشته گفت: «این تغییرات ضروری و اساس است. شما برای این‌که بتوانید در بارگاه الهی کار کنید و مسوول دفتر خدا باشید لازم است از کسوت انسان‌بودن خارج شوید و به موجودی حدفاصل فرشتگان و انسان‌ها تبدیل شوید. ما به این موجودات جن می‌گوییم.»

تقریبن جیغ زدم: «چی‌؟ من تبدیل به جن بشم‌؟ عمرن، همین مونده بود جز‌ اجنه بشیم با اون پاهای گرد و پشمالوشون. برو به خدا بگو بی‌خیال ما بشه.» فرشته‌ خندید و گفت: «کی گفته جن‌ها پاهاشون گرد و پشمالوست. مگه نازنین خودت که این‌قدر هم دوستش داری تبدیل به جن شده تغییر شکل پیدا کرده؟» گفتم‌:‌ «چی؟ نازنین من جن شده، بسم‌الله، دیگه کی جن شده من خبر ندارم. عجب اوضاعی شده، نکنه این حوری ما هم جزو اجنه‌ها بود که یه دفعه غیبش می‌زد. یعنی من با جن رابطه برقرا کرده بودم‌؟»

فرشته گفت: «می‌شه بی‌خیال این بحث شوید خیلی کارها داریم که باید انجام بشه. در باز شد و نازنین و حوری وارد اتاق شدند و با هم گفتند: «خیر مقدم جناب مسوول دفتر بارگاه الهی..» ( ادامه دارد…)

 

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , , ,