Saturday, 18 July 2015
15 August 2020
دایره‌ی شکسته

«یاران که رسیدند صدا کن مرا»

2011 June 05

مه‌شب ‌تاجیک/ رادیو کوچه

ما داغ‌داریم…عزاداریم…زخم خورده‌ایم، زخمی شده‌ایم…قتل‌ها دیگر کشتن نیست، شنیع است و پر از وقاحت، دردهای‌مان عصب می‌سوزاند. هاله سحابی را می‌گویم و یک لگد، تنها یک لگد؟ نه تنها یک لگد نیست، لگدی است که به دهان ما کوبیده شده است. در روز‌مرگی مادری عزادار دو مرگ می‌شود، هنوز هفتم دیگری را نگرفته، سوم آن یکی می‌شود…ما داغ‌داریم، خیلی صدمه خوردیم، سی سال و دو سال…پس باید برویم شمال تا کمی استراحت کنیم. ما ناراحتیم، هاله چه گناهی داشت، دو اسم داشت هر دو برای تا ابد ماندن او کافی بود، مادر صلح، یعنی هم مادر و هم صلح…لگد را با کدامین قدرت چنان در سینه‌ی یک مادر کوبیدی؟

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

روزها رجز‌خوانان می‌آییم، سرفراز و قدرت‌مند، فحش می‌دهیم، ناله‌ی شبگیر نه همان غرغر می‌کنیم، آن هم بلند بلند، آن هم کجا در فیسبوک‌های‌مان که گوش فلک‌الافلاک را کر می‌کنیم، به نیروی انتظامی، همان مرد مهربان که چشمانش قرمز است و خونین زل می‌زنیم و در دلمان به او فحش‌هایی می‌دهیم که همان‌جا از ترس و خجالت قالب تهی می‌کند. بعد با سربلندی از هر نوع اعتراضی سعادت‌مند جمع می‌کنیم تا برویم شمال در جنگل‌هایش که زیباست، جوجه کبابی بزنیم و کنار دریا آتشی روشن کنیم، ما حتا آتش را خاموش نمی‌کنیم تا اعتراضی باشد بر ظلمی که در این چند روز بر سحابی‌ها رفت.

چشم‌های مادرانی فواره شده است، فواره هم مگر چشم می‌شود؟ چشمان دیگری هم فواره خواهد شد…در روزهای آتی.. مثل چشمان ندا که باز ماند و مرد و بعد هاله هم با چشمان باز رفت. برای آن هم فکرهای بکری دارم بگذار از سفر برگردم، چنان کمپین‌هایی تشکیل می‌دهم برای مبارزات مدنی‌ که سنگ را آب کند. فکرهای محالی دارم، گیجی خوابم که رفت، بیدار که شدم، استوار و پرغرور، خسته و ماسیده به آن‌ها هم می‌رسم. خون‌ها شعله‌ور شده است بس‌که به زمین ریخته، ولی این‌ها تحلیل می‌خواهد، بی‌گدار که به آب بزنی به فنا می‌رود، خون است بیهوده که نیست، برای آزادی است، کم چیزی نیست، حتا ببین که آزادی را با چه غروری می‌شود هجی کرد. باید رفت و در آرامش جنگل‌ها به این خون‌ها فکر کرد، بعد آمد ناله‌ها کرد که دل سنگ‌ها بترکد، در خواب هم فرورفته‌ایم به خداوندی خدا، چنان خوابی که بیداریش مرگ مغز انسانی است که با لگد به سرش می‌کوبند برای خداحافظی با مادرش درست همان لحظه‌ای که یله شده‌ام در آغوش مادرم…مادرم است و من هم عزیزش، از جانش برایش عزیزترم…

در این دیار روزی چوپانی آمد و گفت رمه‌ها دریده می‌شوند، گله‌ها پاره‌، گرگ‌ها هرروز بی‌شمارترند، من آن روزها لاس‌وگاس بودم، خونم به جوش آمد، رمه‌های من، برو برادر، برو که من هم آمدم، چوپان رفت، چند وقتی است که خبری از او نیست،  ما هم داریم آذوقه و مهمات جمع می‌کنیم، گرگ‌ها آمده‌اند پشت در، ولی خوب ما زرنگیم و درها را به روی‌شان بسته‌ایم، حالا تا از دیوار بالا آمدن‌شان هم، ما داریم یک بیانیه امضا می‌کنیم که با کلماتی غرا آن‌ها را محکوم کنیم.

خاطرات مرده‌ها در خیال ما زندگی می‌کند، همیشه و همیشه….فقط یک چیز دلم را هم آزرده می‌کند، خبر مرگ هاله را که دادند پسرک کوچک احمد زیدآبادی خون می‌گریسته است، پسرک سنی ندارد، زود است که این‌گونه بگرید برای هاله و غم دوری پدرش….بوی رخوت‌ناک سوختن چوب با خون‌ها قاطی شده است، شاید کوچک‌ترین حق ما باشد، آسایش ولی نمی‌شود تا آرامش رفته را بازنگردانیم، رسالتی است بر عهده ماست، باید به لحظه‌لحظه‌های آن فکر کنیم، دردمان بیاید ولی فکر کنیم، به این همه لگد که سی و دو سال است به نشیمن‌گاه ما زده شده، حتا کنار دریا جایش می‌سوزد، برای همین از سفر که برمی‌گردیم خسته‌تریم، چون چشم‌های نیمه‌بازی بدرقه‌ی راهمانند. گلوی ما اکنون را باید فریاد کند، شاید  شاید گلوی‌مان خراشیده شود، شاید حقش نباشد ولی چاره‌ای نیست، ما تک به تک مسوولیم در قبال اشک‌های کودک ده ساله‌ای که برای زنی با چشمان نیمه‌باز می‌گرید که تنها جرمش دویدن به دنبال تابوت پدر بود.

 

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , , , ,