Saturday, 18 July 2015
18 September 2020
داستانی از مهارت‌های زندگی

«عبور از پل‌های زندگی»

2009 November 26

مریم انجیدنی/ رادیو کوچه

سال‌های سال بود که دو برادر در مرزعه‌ای که از پدرشان به ارث رسیده بود با هم  زندگی می‌کردند، یک روز به خاطر یک سوء تفاهم کوچک با هم جر و بحث کردند، پس از چند هفته سکوت اختلاف آن‌ها زیاد شد و کار به جایی رسید که از هم جدا شدند.

از دست بر قضا یک روز صبح در خانه برادر بزرگ‌تر به صدا در آمد، وقتی در را باز کرد، مرد نجاری را دید، نجار گفت: «من چند روزی است که دنبال کار می‌گردم ، فکر کردم شاید شما کمی خرده کاری در خانه و مرزعه داشته باشید، آیا امکان دارد که کمکتان کنم.»

20091126-soc-polhayezendegy

برادر بزرگ‌تر جواب داد: «بله اتفاقن من یک مقدار کار دارم، به آن نهر در وسط مزرعه نگاه کن، آن همسایه برادر کوچک‌تر من است، او هفته گذشته چند نفر را استخدام کرد تا وسط مزرعه را کندند و این نهر آب بین مزرعه ما افتاد، او حتمن این کار را به خاطر کینه‌ای که از من به دل دارد،انجام داده‌است.»

سپس به انبار مزرعه اشاره کرد و گفت: «در انبار مقداری الوار دارم از تو می‌خواهم تا بین مزرعه من و برادرم حصار بکشی تا دیگر او را نبینم.»

نجار پذیرفت و شروع کرد به اندازه‌گیری و اره کردن الوار. برادر بزرگ‌تر به نجار گفت: «من برای خرید به شهر می روم، آیا وسیله ای نیاز داری تا برایت بخرم.»

نجار درحالی که به شدت مشغول کار بود جواب داد: «نه چیزی لازم ندارم، هنگام غروب وقتی کشاورز به مزرعه برگشت، چشمانش از تعجب گرد شد، حصاری در کار نبود، نجار به جای حصار یک پل روی نهر ساخته بود.»

کشاورز با عصبانیت رو به نجار کرد و گفت: «مگر من به تو نگفته بودم برایم حصار بسازی؟»

درهمین لحظه برادر کوچک تر از راه رسید و با دیدن پل فکر کرد که برادرش دستور ساختن آن را داده از روی پل عبور کرد و برادر بزرگ‌ترش را در آغوش گرفت و از او برای کندن نهر مغدرت خواست.

وقتی برادر بزرگ‌تر برگشت نجار را دید که جعبه ابزارش را روی دوشش گذاشته و در حال رفتن است.

کشاورز نزد او رفت و بعد از تشکر، از او خواست تا چند روزی مهمان او و برادرش باشد.

نجار گفت: «دوست دارم بمانم ولی پل‌های زیادی است که باید آن‌ها را بسازم.»

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , ,