شنبه, ۲۷ تیر ۱۳۹۴
26 August 2016
کافه قصـه- امروز با قصه‌ای از «هوشنگ گلشیری»

«ملــخ»

۱۳۹۰ تیر ۰۵

مهرداد/ رادیو کوچه

امروز و در چهارمین برنامه‌ی «کافه قصه»، داستان کوتاه دیگری از «هوشنگ گلشیری» را می‌شنوید.

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

ساعت هفت صبح بود که راه افتادیم. بارها را که فقط سه تا ساک بود گذاشتیم توی خورجین یکی از خرها و دنبال جاده را گرفتیم. آن‌ها سه نفر بودند، یکی که خرها را می‌برد به «ایشوم»، دو تای دیگر با هم برادر بودند و مثل ما بارهای‌شان را گذاشته بودند روی یک خر. برادر بزرگ‌تر چشم‌سبز و خنده‌رو بود، آن یکی جوان و بلندقد با چهره‌ای که مثل صخره سخت و گوشه‌دار بود، تازه توی چشم‌های نیم‌بسته و زیر پوست سوخته شده‌اش یک چیز وول می‌خورد که آدم مورمورش می‌شد و می‌رفت توی نخ این‌که ساعتش را بگذارد توی جیبش و پول‌هایش را یک جایی گم‌وگور کند. هر سه‌تاشان کلاه‌های دو گوشی سرشان بود و یکی یک چوب داشتند …

 

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , ,