شنبه, ۲۷ تیر ۱۳۹۴
25 August 2016
در پی دیدار‌ جلال طالبانی از ایران،

«یک کرد ایرانی‌الاصل، رییس جمهوری عراق»

۱۳۹۰ تیر ۰۶

تذکار از رادیو کوچه: یکی از سیاست‌های کاری در رادیو کوچه انتشار نظرها و نامه و ایده‌های خوانندگان است. بی‌شک رادیو کوچه تایید و یا تکذیبی بر این مطالب ندارد. اما با توجه به روش این رسانه، اگر منطبق با اصول کاری رادیو باشد -که در بخش‌هایی به این نکات اشاره شده است- آن را منتشر خواهد کرد. مخاطب اینمطالبدر هر شرایطی حق دارند که نوشته‌ای در پاسخ به این نامه‌ها به رادیو ارسال کنند. بی‌شک این نوشته بی‌کم و کاست در پایگاه اینترنتی رادیو کوچه منتشر خواهد شد. برای هر نوع پاسخ به این نوشته شما می‌توانید با آدرس پست اکترونیکی: contact(at)koochehmail.com در تماس باشید.

لازم به اشاره است پیش‌تر این مطلب در روزنامه اعتماد منتشر شده است که به دلیل حذف بخش‌هایی از آن توسط این روزنامه نویسنده مجدد بدون حذف و اضافه مایل به انتشار آن در رادیو کوچه بوده است که در زیر می‌آید:

عرفان قانعی‌فرد / محقق تاریخ معاصر

سالیان پیش، ئاغا رستم (خان) که از بی‌رحمی شاه عباس صفوی از بوکان به عراق رفت و در قره‌داغ سکنی گزید، شاید نمی‌دانست که روزگاری نواده او در قامت رییس جمهوری عراق، به ایران رفت و آمد دارد و از پیران سیاست خاورمیانه باشد که 2 سال دیگر در 80 سالگی، کرسی ریاست جمهوری را  ترک می‌کند. در 13 سالگی و دوران نوباوگی ، روزی خبر اعدام پیشوا قاضی محمد فقید را شنید، پر پهنای صورتش اشک ریخت و دوان دوان و پریشان از حیاط مدرسه می‌گذشت با کتاب‌های زیر بغل، که معلم‌اش – کمال عبدالقادر – از بالکن مشرف به حیاط ، دل‌داری‌اش می‌داد و فردا صبح‌اش از جلال خواست که در برابر هم‌سالانش‌، سرود حماسی بخواند! شاید آن معلم نمی‌دانست که «‌پس از 60 سال» خود جلال در سرنوشت کردها و عراق، نقشی بر عهده خواهد گرفت که همانا آرزوی قاضی محمد بود و آن هم مشارکت در قدرت و شناختن هویت مردمان زادگاهش.

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

ابراهیم احمد، روشن‌فکر و منتقد اندیشه‌ورز، زیر پر و بالش گرفت و بنا به تفکر غالب بر آن ایام و برهوت اندیشه‌، جلال به چپ گروید و گزاف نیست که هنوز در تار و پود ذهنش، فکر مائو، خانه کرده و شاید همان وفاداری در دوستی‌اش باشد، که به عهدش با ابراهیم باقی ماند که ماند. ‌در دانش‌کده حقوق در روزنامه حزبی، در دفاع از زندانیان سیاسی کرد که در زندان شاه و ساواک، به اعدام محکوم بودند، قلم زد. شاه ایران را کهنه‌پرست و خود‌پرست نامید و وعده داد که حکومت مطلقه‌اش بنا به رمز تاریخ، فرو خواهد پاشید‌! قلم منتقد و روحیه عصیان‌گرش در داخل حزب موجب پرخاش خودکامه قبیله محور شد و به قصد کشتن او و خفه کردن زبان و اندیشه‌اش، هجوم بردند و لاجرم در 1964 راه تبعید به تهران و همدان را در پیش گرفت. گرچه ساواک نخواست که جلال از ایران خارج شود تا غلام حلقه بگوشش‌، دمی در آسایش، تک‌سوار رستم‌نمای میدان ملت عوام‌زده و خرافی و ساده‌دل باشد. زمستان سال بعد دوباره به عرصه حزب بازگشت اما این بار هم آن امی، هوس قتلش را داشت که جلال معتقد بود بر خط استقلال و آزادی و بدون تکیه بر نیروی خارجی باید حرکت کرد، لاجرم به سوی حکومت عراق کشیده شد اما هرگز جمله‌ای خلاف ایران و ایرانیت به زبان جلال و ابراهیم احمد رانده نشد چون باورشان آن بود که «‌کردها هرکجا که باشند، ایرانی‌اند»‌. جلال شیفته ایران زمین ماند اما دل از ساواک و شاه برکند!

به مخالفان شاه پناه داد تا جوانان چریک آرمان‌گرا، راه شان را بروند و آرزوی نابودی‌ شاه‌- ایران‌زمین تحقق یابد. روزگارانی گذشت تا 1975 که شاه و ساواک بازی ورق کردی را کنار نهادند و اختیار ادامه مبارزه و جنبش علیه ظلم و خودکامگی بعث در عراق را به خود کردها سپردند، دیگری به ایران آمد و نمی‌خواست دل اعلی‌حضرت همایونی مکدر شود اما در ان ایام‌– که خود طالبانی هم ماه قبل به زبان راند‌– شعله روح مبارزه و اراده ضدیت با فردپرستی و خودمحوری و رهبری مطلقه در کردستان را برفروخته‌تر کرد و بیرق مبارزه علیه استبداد صدام حسین را برافراشته نگاه داشت، پرده نو زد و راه دیگر گرفت. دست به قلم برد و پس از سالیان دراز پویش و کاوش و آزمون ، سرگذشت حرکت کردی و آسیب‌های راه سنگلاخی مبارزه را برشمرد و امراض‌اش را بازشناخت. شاید جزو معدود رهبران آگاه و کتاب خوانده کردها بود که قبل از او تنها در پیشوا قاضی محمد، متجلی بود.

سال‌های چندانی نگذشت که حرکت رستاخیزی ایران شکل و قوام گرفت و ایران آخرین انقلاب قرن را شاهد بود. در قم به دیدار رهبر انقلاب رفت و از امیدش به روح آزادگی کردها، سخن‌ها گفت و رهبری هم آرزویش، پیروزی ملت‌های تحت ستم‌– شیعیان و کردها- و« مرگ دیکتاتور» عراق بود. جنگ تحمیلی آغاز شد، شانه به شانه فرزندان رشید این مرز و بوم، علیه صدام جنگید، ذره‌ای- در رشد و اعتلای کردستان‌- ناامید نشد و فکری جز پیروزی به مخیله‌اش خطور نکرد، حتا در آن ایام که چرخ کج رفتار برایش شکست‌های پیاپی فاجعه حلبچه، قطع‌نامه 598، ترور یار دیرین و هم آوازش – قاسملو – را خبر داد. با پاسپورت ایرانی‌اش، صدها سفر کرد تا شرح پریشانی و سیه روزی ملتش را به گوش هر که در عالم برساند. چند بار به دیدار صدام رفت و حتا او را بوسید تا شاید در دل سنگ‌اش اثر کند و بویی از انسانیت ببرد، اما نشد. جلال برای خودش بدنامی خرید، اما هدفش را مقدس‌تر می‌دانست. 1991 جنگ خلیج پارس رخ داد که شاید دریچه‌ای پس از دوران نا امیدی و سیاهی‌ها بود و کردها، کاشانه‌ای ساختند.

اما در 1995 دوباره فکر خودکامه قبیله‌واره، به هزار حلیه جنگ برادر‌کشی برانگیخت اما جلال ذره‌ای از صلح‌خواهی و اخوت و صداقت، عقب ننشست و پیر امروزه سیاست ینگه دنیا، کلینتون، سبب خیر شد و رقیب را به خاطر سوار شدن بر تانک صدام و بعث به هوس کشتن هم‌زبانانش در 31 اوت 1996 نکوهش کرد  و در 2003 کاخ منحوس استبداد صدام فرو ریخت و در 2005 جلال بر کرسی ریاست جمهوری نشست، گویی جلال به آرزویش رسیده بود. دیگر برف پیری بر سر و رویش باریده بود، نه آن کرسی به او شان داد، بلکه شخصیت و منش و اندیشه او بود که به آن کرسی قدر و منزلت داد و فرق داشت با رجاله‌هایی که در این کرسی بوده و منفورترین چهره تاریخ سرزمین‌شان شده‌اند.

امروزه برای سفری دوباره راهی ایران شده است و شاید 40 و چندمین سفر رسمی او به ایران باشد و طنز تاریخ این که از نخستین پناه جستن‌اش به ایران در سال 1964، دیگر 47 سال می‌گذرد!… این بار هم با عصایی در دست و دلی پر امید که روزی مژده نهادینه شدن دمکراسی و آزادی و صلح در عراق و کردستان را به ارمغان بیاورد. کسی نمی‌داند که پس از مام جلال، چه بر سر عراق و کردستان خواهد آمد ، «‌آواز سگان» و «‌مویه گرگ‌ها» یا نوزایی پس از «‌درد زایمان ملت‌»‌؟

 

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , , , , 

۲ Comments


  1. آزاد
    1

    خیلی دری وری بود خیلی


  2. ahmad
    2

    عرفان خواست با متلک بگه احمدی نژاد – رجاله است
    بارزانی هم خواسته ترور بکنه
    و ایران و ایرانیت مهم تره

    به نظرم خوب بود مطلبش

    با تشکر از رادیو کوچه که درباره کرد و کردستان مطلب منتشر می کند