Saturday, 18 July 2015
24 September 2020
کوچه سلامتی‌ـ دل نوشته‌ی یک مسوول سلامتی

«سلامتی یعنی آزاد بودن»

2011 August 26

دکتر آویده مطمئن‌فر/ رادیو کوچه

avideh@Koochehmail.com

بیماری‌های متعددی، از سرگیجه حرکت تا سرماخوردگی و سرطان می‌تواند بدن انسان را پریشان کند. اولین پزشکان تصور می‌کردند که بیماری نشانه ای از خشم خدا، خشم اجداد، عدم رعایت احکام، بد شانسی، راحت‌طلبی و یا کار ارواح شیطانی بوده است. بعد از آن، بقراط و جالینوس کانسبت ‌humorism، نظریه‌ای که بنابرآن، بیماری از عدم تعادل چهار مایع اولیه در داخل بدن انسان، یعنی خون، بلغم، صفرای سیاه و صفرای زرد، به وجود می‌آید، را ارایه کردند.‌Celsus، پزشک یونانی قرن اول پیش از میلاد، معتقد بود که پیدا کردن علت بیماری بی‌اهمیت است، و باید بر تسکین بیماری متمرکز بود. شاگرد سوییسی او که نام Paracelsus رابرای خود انتخاب کرد و به عنوان یک پزشک، فیلسوف طبیعی، و بنیان‌گذار یک مدرسه جدید پزشکی شیمیایی دوران رنسانس شناخته شد، عقیده دیگری در مورد علل بیماری داشت .‌Paracelsus، که در سال‌های پایانی قرن ۱۵ و آغاز قرن ۱۶ زندگی می‌کرده، معتقد بود که پنج علل عمده برای بیماری وجود دارد. عوامل خارجی یعنی محیط‌زیستی، سموم یعنی ناخالصی‌ها، عوامل روانی یعنی احساسات، عوامل ارثی، عوامل Karmic یعنی معنوی.

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

ما اکنون می‌دانیم که مرکز احساسات و عواطف ما، سیستم لیمبیک، که در مغز واقع شده است، در بروز بیماری‌ها تاثیر به سزایی دارد. تجربه یک احساس به هیپوتالاموس فرستاده می‌شود که در عمل به نوبه خود بر غده هیپوفیز اثر می‌گزارد. از غده هیپوفیز، پیام سپس به غدد فوق کلیوی که هورمون‌ استرس را در خون انتشار می‌دهند ارسال می‌شود. برخی از این هورمون‌ها می‌توانند اثرافسردگی بر روی سیستم دفاعی ما داشته باشند به طوری که امروزه حتا صحبت از یک محور هورمونی ـ روانی ـ عصبی ـ ایمنی است. بسیاری از مطالعات اهمیت روابط متقابل بین سیستم ایمنی و غدد عصبی درون ریز را روشن کرده‌اند.

ما می‌دانیم که استرس حاد می‌تواند ما را در تطابق با موقعیت های جدید کمک کند و استرس بد در بسیاری از علایم جسمی و روانی بیماری که توسط جامعه مدرن ایجاد می‌شوند، ریشه دارد. استرس به عنوان یک پاسخ غیراختصاصی بدن نسبت به یک حمله تعریف می‌شود. در برابر خطر، تصور شده یا واقعی، مغز فورن یک «توفان هورمونی» و افسردگی سیستم ایمنی بدن را ایجاد می‌کند. این واکنش به منظور بهتر آماده‌سازی بدن برای جواب به حمله است. وقتی استرس وجود دارد لازم است که به سرعت از آن خلاص شد. معمولن به طور ناخودآگاه، فرد یک «استراتژی  مقابله» را برای آزاد کردن تنش‌های عصبی خود در پی می‌گیرد. به عنوان مثال، کودکی که در مدرسه در شرایط استرس زا واقع شده، در راه بازگشت به خانه خود، به یک حیوان سنگ پرتاب می‌کند و یا به یک شی لگد میزند.‌

انسانی که در یک وضعیت ناامید کننده گیر کرده است و نمی‌تواند عکس‌العمل‌های فرار یا مبارزه را داشته باشد و در‌واقع در شرایط « مهار عمل کرد » یا تسلیم باشد در وضعیت جسمی و روحی ناسلامتی قرار می‌گیرد

وضعیت نامساعد، ناامیدی، احساس خیانت، سرکوب اجباری غرایز طبیعی، ناتوانایی در ابراز وجود، ناتوانایی دست‌یابی به محیط خود، مشکلات شغلی، زناشویی و اجتماعی معمولن احساساتی هستند که باعث بروز استرس می‌شوند‌.

اثرات استرس به عوامل ارثی، سابقه پزشکی هر فرد، محیط زیست عاطفی، و شیوه زندگی شخص بستگی دارد. در اغلب موارد، اثرات با تغییر در رفتار یا مشکلات جسمی مانند احساس خستگی ناگهانی و یا خستگی دایم، سرگیجه، ضعف، فراموش کاری، پرخاش گری، تنش عصبی، از دست دادن صبر، مشکل با امور معمولی و روزمره، از دست دادن میل جنسی، اختلالات خواب، تنش عضلانی، احساس گره در معده، احساس تنگی گلو، مشکل تنفسی و غیره خود را نشان می‌دهد.

 تا وقتی که ما می‌توانیم در برابر یک وضعیت استرس‌زا مقابله کنیم، یعنی یک پاسخ فرار یا مبارزه داشته باشیم، در وضعیت جسمی و روحی سالمی قرار داریم. انسانی که در یک وضعیت ناامید‌کننده گیر کرده است و نمی‌تواند عکس‌العمل‌های فرار یا مبارزه را داشته باشد و در‌واقع در شرایط «مهار عمل‌کرد» یا تسلیم باشد در وضعیت جسمی و روحی ناسلامتی قرار می‌گیرد.

برای ما، علت اصلی اضطراب، عدم امکان دست‌یابی به پاداش عمل است، و حتا اجتناب از درد و رنج از طریق فرار و یا مبارزه هم یک راه برای پاداش و تشویق خود است و بنابراین فرار از اضطراب. ولی چه دلایلی ما را از عمل باز می‌دارد؟ شایع‌ترین علت، درگیری است که در مسیر عصبی ما در بین غریزه و یادگیری مجازاتی که ممکن است از ارضاع غریزه نتیجه یابد به وجود می‌آید. مجازاتی که از محیط فیزیکی ما، و در اغلب موارد، از محیط زیست اجتماعی و فرهنگ ناشی می‌شود.

یک منبع دیگر اضطراب، نتیجه کمبود اطلاعات و آگاهی ما از عواقب ناشی از یک عمل برای ما و یا این که چه اتفاقی روز بعد خواهد افتاد است. خیال انسان می‌تواند از طریق تجربه ذخیره‌شده، سناریو‌های غم‌انگیزی بسازد که ممکن است هرگز رخ ندهد اما ما از امکان آن می‌ترسیم.‌

ترس از مرگ، ناآگاهی از آن‌چه می‌تواند پس از مرگ وجود داشته باشد، ناآگاهی از زمانی که مرگ ما رخ خواهد داد و یا، برعکس، آگاهی از رسیدن اجتناب‌ناپذیر مرگ بدون احتمال فرار یا مبارزه، اعتقاد به نیاز به تسلیم به قواعد اخلاقی یا فرهنگی برای داشتن یک زندگی لذت بخش، نقش تخیلی برزخ یا جهنم که مذاهب در به تصویرکشیدن آن تلاش می‌کنند که حتا برای بی‌خدای متقاعد شده هم، در تاریکی ضمیر ناخودآگاه خود و در پیچ و خم سرکوب‌هایش، میراث فرهنگی او است، منابع دیگر اضطراب به شمار می‌آیند.

ما تنها برای حفظ ساختار بیولوژیک خود برنامه ریزی شده‌ایم. از زمانی که تخم بارور می‌شود، فقط برای این منظور برنامه‌ریزی شده است. تمام موجودات زنده هیچ هدف دیگری جز حفظ ساختار بیولوژیک خود در زندگی ندارند. سیستم عصبی اساسن به ما این امکان را می‌دهد که برای نگه‌داری این ساختار عمل کنیم و در رابطه با محیط‌زیست استقلال حرکتی داشته باشیم. اگر انگیزه‌ اساسی زندگی حفظ ساختار خود است اما این انگیزه به پاسخ به نیازهای اولیه، و یا دست‌آوردهای یادگیری شده نیاز و بستگی دارد. در‌واقع در سیستم عصبی، سه سطح سازمان‌دهی عمل کرد وجود دارد. ابتدایی‌ترین سطح، در پاسخ به یک تحریک داخلی یا خارجی، به صورت خودکار، عمل را سازماندهی می‌کند و قادر به انطباق نیست. سطح دوم، عمل را، با توجه به تجربه گذشته از طریق حافظه که کیفیت خوشایند یا ناخوشایند، مفید یا مضر احساسی که از آن‌ها به وجود آمده را نگه‌داری می‌کند، سازمان می‌دهد. و سطح سوم، سطح میل است. این سطح به ساخت خیالی پیش‌بینی شده از نتیجه اقدام، و استراتژی به اجرا در آمده برای اطمینان حاصل کردن از پاداش دار بودن عمل و این که این عمل از محرک مضر اجتناب کند، در رابطه است.

بنابراین، سطح اول شامل تنها یک فرایند است، عمل در حال حاضر. سطح دوم، تجربه گذشته را به عمل اضافه می‌کند. و سطح سوم به عمل در حال حاضر، با تجربه قبلی و پیش بینی از نتایج آینده پاسخ می‌دهد. سیستم عصبی به طور کلی فرمان یک عمل را صادر می‌کند. اگر آن عمل به یک محرک مضر دردناک پاسخ دهد، آن عمل در اجتناب حل و فصل خواهد شد. اگر فرار امکان‌پذیر نباشد، عمل، عکس‌العمل دفاعی پرخاشگری و مبارزه خواهد بود.

اگر این عمل موثر باشد و باعث حفظ یا ترمیم تعادل محیط‌زیست شود و یا به عبارت دیگر پاداش آور باشد، به عنوان یک استراتژی موثر به منظور تکثیر ذخیره می‌شود. بنابراین فرایند یادگیری وجود دارد. اگر این عمل موثر نباشد، چیزی که تنها یادگیری می‌تواند نشان دهد، یک فرایند مهار به وجود خواهد آمد.

علاوه بر تجاوز مستقیم، فیزیکی یا شیمیایی، تجاوز روحی و روانی، بر عکس حتمن از طریق حافظه و یادگیری می‌گذرد، چیزی که می‌تواند برای شخص مضر باشد. اگر تجاوز روحی و روانی نتواند یک راه حل در عمل مناسب پیدا کند، به یک رفتار دفاعی یا تهاجمی و یا خودکشی منجر می‌شود. اما اگر یادگیری مجازات شامل سیستم «‌مهار عمل» شود، تنها راه حل تسلیم خواهد بود که با اثرات روانی خود به افسردگی و یا فرار دردنیای خیالی مواد مخدر و بیماری‌های روانی و یا خلاقیت خواهد بود.

و اما عشق. کلمه‌ای که با آن، همه چیز را توضیح می‌دهیم، همه چیز را می‌بخشیم. به همه چیز اعتبار می‌دهیم. و هرگز تلاش نمی‌کنیم دریابیم که چه در آن وجود دارد. این کلمه، رمز عبوری است که قلب‌ها و جوامع انسانی را باز می‌کند.‌ و با حجابی ظاهرن بی‌طرفانه، حتا متعالی، برای تسلط و غریزه ادعای مالکیت تلاش می‌کند. عشق کلمه‌ای است که  مدام دروغ می‌گوید و این دروغ  مورد قبول واقع می‌شود. و پوشش محترمی برای همه، قاتل، مادر، روحانی، ارتشی، شکنجه‌گر، و سیاست‌مدار درست می‌کند.

عشق ما را بی‌تقصیر می‌کند. چرا که برای این که تمام گروه‌های اجتماعی زنده بمانند، به عبارت دیگر ساختارهای سلسله مراتبی خود و قوانین سلطه را حفظ کنند، لازم است که انگیزه‌های اساسی همه اقدامات انسانی نادیده گرفته  شود. و عشق کلمه‌ای است برای توجیه تسلیم، برای تغییر شکل اصل لذت، برای رضایت به تسلط.

عاشق دیگری بودن به این معنی است که باید قبول کنیم که او می‌تواند فکر کند، احساس کند، و عمل کردی غیر از اساس تمایلات و لذت ما داشته باشد. به عبارت دیگر، آزاد باشد. اما آموزش‌های فرهنگی بیش از هزار سال است که احساس عشق را تا حدی به دراختیار داشتن، مالکیت، و وابستگی ما به تصویری که از یک دیگر داریم، گره زده است،  که اگر کسی این‌طور عمل کند از سوی دیگران در واقع بی تفاوت توصیف می‌شود.

عاشق دیگری بودن به این معنی است که باید قبول کنیم که او می‌تواند فکر کند، احساس کند، و عمل کردی غیر از اساس تمایلات و لذت ما داشته باشد. به عبارت دیگر، آزاد باشد

چیزی که ما «عشق» می‌نامیم از تقویت عمل پاداش‌آور مجاز توسط دیگری که در فضای عملیاتی ما قرار دارد متولد می‌شود و بیماری عشق ناشی از این واقعیت است که آن شخص می‌تواند دیگر حاضر به شی پاداش‌آور بودن ما نباشد و یا تبدیل به شی پاداش آور شخص دیگری شود، و در نتیجه کم و بیش از فضای عملیاتی ما خارج شود. این به تصویر ایده‌آلی که از خود داریم  و به خود پرستی ما صدمه می‌زند و باعث شروع افسردگی، پرخاش‌گری، و یا بد نام کردن معشوق می‌شود.

به نظر من این مهم است که بدانیم که ما تنها به دنیا می‌آییم، تنها زندگی می‌کنیم و تنها در این جهان خواهیم مرد در حالی که در ساختار بیولوژیک خود، تنها یک هدف داریم، ادامه زندگی.

حتا با چشم‌های باز، انسان هیچ چیز را نمی‌بیند و در جاده‌های تاریک زندگی می‌لغزد. نمی‌داند که از کجا آمده و به کجا می‌رود. هم‌چنان مانند یک کودک مضطربی است که در یک اتاق تاریک تنبیه شده است. این دلیل موفقیت مذاهب، پیامبران، اسطوره ها، طالع‌بینان، شفا‌دهنده‌گان، جادوگران و علم امروز است. با این خرت و پرت‌های باطنی، انسان می‌تواند عمل کند.

منبع احساس وحشت و نگرانی عمیق ما، تحت تاثیر قراردادهای زندگی روزمره و روابط میان فردی در یک جامعه تولیدی و مصرفی، تنهایی ما است که در ساختار بیولوژیک ما پیوسته شامل تجاربی است که از دیگران نه آموخته‌ایم. احساس وحشت از عدم درک آن‌چه که هستیم و زندانی اسیر و زنجیرشده به جهانی از تناقض و مرگ.

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , , , , , , , , ,