شنبه, ۲۷ تیر ۱۳۹۴
19 September 2016
یادی از علی اشرف درویشیان

«فریادپیر قصه گو، درآغوش اقیانوس»

۱۳۹۰ شهریور ۱۳

مطلب‌هایی که در این بخش تارنمای رادیو کوچه منتشر می‌شود یا انتخاب دبیر روز سایت و یا پیشنهاد دوستان رادیو است که می‌تواند از هر گروه یا دسته و یا مرامی باشد. نظر‌های مطرح شده در این بخش الزامن نظر رادیو کوچه نیست. اگر نقد و نظری بر نوشته‌های این بخش دارید می‌توانید برای ما ارسال کنید.

عرفان قانعی‌فرد

5:30  عصر‌، از تلفن‌، صدای خسته دوستی برآمد‌، درپاسخ به پیام تلفنی‌ام‌، گفت که در ایست‌گاه قطار منتظر من است. او چند روزی است میزبان علی اشرف است‌، نویسنده سال‌های ابری‌، آبشوران و قصه‌های کردی و همان پیر سینه سوخته کانون نویسندگان‌، بی‌اختیار دچار هیجان شده بودم‌، آخر در دیدار با دوست‌، یک لحظه آرام و قرار ندارم…درایست‌گاه قطار که مردمان چشم آبی و سفید چهره سیدنی‌، خسته از کار روزانه‌، در آغاز شب تعطیل راهی منزل بودند‌: اما تازه شور جوانی‌، گر گرفته بود و به دیداری می‌رفتم…انگار کسی را نمی‌دیدم‌، خداخدا می‌کردم که زود برسم و بیش‌تر با او حرف بزنم‌، از همه چیز و همه جا….آخر در این‌جا با کسی آن‌چنان عیاق نشده‌ام‌، تنها صبوری دل‌تنگ و نا آرامم شده است یاد و خواندن بعضی چهره‌ها و آشنایی با برخی اندیشه‌ها…..صبح‌ها گرفتار معیشتم و‌ ظهر‌ها در بند دانش‌گاه و شب‌ها در خلوت و سکوت در جستن فرصتی برای نگاشتن، در آرامشی که گویی‌، ملیجک آوازه خوانی، ترنم بهاری نو سر می‌دهد‌!  بسته‌اند.

در این افکار بودم و از پنجره قطار شتابان‌، که در میان درختان شهر خاموش سیدنی‌، هر از گاهی سوتکی می‌زد‌، بیرون را تماشا می‌کردم‌، خورشید بر بام بندر پهلو گرفته بود و کم‌کم به غروب می‌رفت‌، درخت‌ها را می‌نگریستم که هر از آن‌، صحنه‌ها در برابر چشمانم تغییر می‌کرد‌. پس از دو ساعتی‌، به ایست‌گاه آخر رسیدم‌، چهره خسته و چشمان منتظر آن دوست را دیدم‌، که خیره به رفت و آمد مردمان غریبه می‌نگریست. در اتومبیل او فقط به لحظه دیدار فکر می‌کردم و او هم پکی به سیگارش می‌زد و از پنجره دودش را به بیرون حواله می‌کرد‌، غروبی دل‌تنگ و سرد‌، که نسیم درختان سر سبز جاده را به رقص در آورده بود و صدها مرغک دریایی آزاد، جیر‌جیر‌کنان به هر سو بال و پر می‌گشودند، غروبی در آغوش اقیانوس مواج…

گرد‌ا گردش میهمانان مشتاق و دل‌تنگ نشسته بودند‌، یاد همان صحنه غم‌انگیز شهر «بم» افتادم که دور و بر‌ش را کودکان یتیم گرفته بودند و به شنیدن پدر قصه‌گوی داغ دیده‌، گوش می‌دادند و یا برایشان زیر لب آواز کردی می‌خواند‌، اما با یک تفاوت‌، آنان نوباوگان آتی‌ساز وطن بودند و اینان پیران گوشه‌نشین غربت‌، اما هر دو چشم به انتظار فردای میهن که شاید بهاری برسد‌، بعد این همه خزانی که درویشیان در آثارش وعده می‌دهد!

چهره‌اش را بوسیدم‌، ولی نه بوییدم!‌، بوی ایران داشت‌، بوی وطن‌، بوی خاک زادگاهم…چون به تعبیری با او هم‌شهری‌ام و هم‌زبان‌، مانند محمد قاضی و ابراهیم یونسی و….، «کاک چونی‌؟» گفتنش «انگار واژه گم شده من در شهر بود‌، که مدت‌هاست جز تلفن زدن مادر رنجورم‌، به آن زبان سخنی نمی‌گویم.

از ملاطفت و مهربانی‌اش‌، ذوق‌زده شده بودم‌، چهره بعضی یاران و هم‌رزمان او و نور چشمان درخاطرم زنده می‌شد… «محمود دولت‌آبادی‌، سیمین بهبهانی‌، محمد علی سپانلو‌، سید‌علی صالحی‌، محمد رضا باطنی‌، کاظم کردوانی و…..»

آری‌، دنیایی حرف و سخن در ذهن عجول و شتابانم تلنبار شده بود …..غذای سفره «کوفته کردی» بود‌، اما او که سال‌هاست در کردستان و کرمانشاه‌، سخن‌رانی و ندارد و قصه نمی‌گوید، گویی ممنوع است درمیان هم‌زبانان مهربانش‌، لب به زبان مادری بگشاید و دست به نوشته بردنش هم با محاق سانسور و کینه و عتاب. هم‌چو پدری دل‌سوخته و نگران‌، از کانون می‌گفت‌، شرح حال پریشان نویسندگان، بیداد پیدا و پنهان زمانه‌، گرفتاری مردمان چشم به انتظار‌، سایه‌های تلخ رایگان‌، هر از چند گاهی از نهان خانه‌ای سینه پر صدایی را می‌شکافد!…

علی اشرف‌، از میهمانان جدا شد و در پستوی خانه‌، ضبط کردن صدایش را پذیرفت‌، تا فریاد و غوغای درون سینه‌اش را مانند قاصدکی خوش خبر‌، باز گوید…..خبر از وطن و مردمانش‌، خبر از زیر گنبد مینای مه آلود و ابری میهن‌. ‌به سوالاتم نگاه می‌کرد و عینکش را روی بینی جابه‌جا و بعد تمرکز و ادای کلام. اعترافش سخت نیست اگر بگویم‌، از تواضع و فروتنی و شرافت و حرمت این جهان سوز رند‌، بعض داشتم‌، از سر جوانی و شتاب عاشقانه شرمسار بودم.‌ چند دقیقه از نصف شب گذشت که به او و شب خاطره انگیزش بدرود گفتم‌!..عین آن شبی سرد که روشنک داریوش را در بیمارستان رها کردم….انگار همیشه در غربت این شب‌ها برایم خلق می‌شوند و تکرارش محال‌‌.

درراه بازگشت‌، در ایست‌گاه خلوت قطار‌، تنها‌ی تنها نشستم‌، با ذهنی آشفته‌، بی‌هیچ ریا و دروغ یا با هیجان و مبالغه‌، خود‌زنی می‌کردم و به خویش می‌گفتم «چرا چنین باید‌؟…چه باید کرد‌؟ و…دراین بیداد زمانه‌، سی و چند سال درزیر سقف با عشق نشستن و نوشتن‌، کار کمی نیست و یا اندک ثمری‌!، آن‌گاه برخی، حتا از آواز این میراث‌داران فرهنگ و هنر‌، سخت وحشت دارد و هراسان است. شرح دیدار امشب را می‌نوشتم. گوییا دیدن کسی هم‌چو علی اشرف در این کنج دور‌، آسان به دست نمی‌آید….هر جند او آمده است تا یک‌شنبه شب در کتاب‌خانه مرکزی سیدنی‌، حرف و سخنش را باز گوید‌، قصه بخواند و فریادش را دراقیانوس مواج‌، به گوش همه عالمیان برساند، راست می‌گفت‌: قلم نویسندگان ایران‌، زنده است‌!  (‌نوشته شده در  صبح 12 اکتبر 2004 – سیدنی)

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , ,