Saturday, 18 July 2015
30 October 2020
تماشاخانه 31

«فیروزه»

2009 December 09

مجید بهشتی/ رادیو کوچه

majid@radiokoocheh.com

نمایش «فیروزه» آن‌گونه که بهزاد فراهانی نویسنده و کارگردان نمایش در بروشور اثر مورد اشاره قرار می‌دهد، تمرینی است برای دست‌یابی به تئاتر ملی. فراهانی چندین سال است که در گروه تئاتر «کوچ» می‌کوشد این راه را با یارانش بپیماید و در این میان با نقاط اوج و فرود نیز مواجه بوده‌است.

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

«فیروزه» برخلاف نمایش «گل و قداره» که فراهانی آن را اواخر دهه گذشته روی صحنه برد، تمرین خوبی برای تئاتر ملی نیست. او خود در بخش دیگری از بروشور نمایش فیروزه به نام‌هایی اشاره می‌کند که در راستای دست‌یابی به تئاتر ملی تلاشی سترگ کرده‌اند و در بخش دیگری از همین نوشته به جوانانی اشاره می‌کند که پا به عرصه درام نویسی گذاشته‌اند.

صحنه ای از نمایش فیروزه

صحنه ای از نمایش فیروزه

اولین پنجره‌ای که «فیروزه» به روی مخاطب خود می‌گشاید بیگانگی با دنیای تئاتر امروز است. این به معنی غیبت روح مضمونی زمان در اثر نیست، بلکه به ساختارهای جدیدی باز می‌گردد که دنیای نمایش امروز آن را تجربه می‌کند. منظور دستیابی به رئالیسمی است که تئاتر امروز دایم با آن دست و پنجه نرم می‌کند. تئاتر امروز در گریزان‌ترین شکل خود از واقعیت نیز سعی می‌کند به ترکیبی از درام و رئالیسم دست یابد.

ممکن است نخ تسبیح داستان‌های پراکنده نمایش «فیروزه» یعنی شخصیت نویسنده ،آدمی واقعی و امروزی باشد، اما این کفایت نمی‌کند،چون داستانک‌های طولانی که این نویسنده تعریف می‌کند ما را از دنیای نویسنده نیز دچار گسست می‌کند.

ایده اصلی فراهانی در مواجهه مرگ و نویسنده قابل تامل به نظر می‌رسد. اگرچه فرخ نعمتی در افتتاحیه نمایش با اشاراتی که می‌کند هم‌سانی بین خود و راوی اصلی داستان‌ها یعنی فراهانی برقرار می‌کند. البته بیان حدیث نفس توسط هنرمند به هیچ وجه نکوهیده نیست، اما آن‌چنان که روایت شتاب‌زده نمایش‌های فرعی داستان فیروزه می‌نماید، فراهانی نتوانسته منسجم و حول یک محور مشخص به سخن بنشیند. داستان‌های پراکنده که از هردری سخنی می‌گویند و در بیشتر اوقات به شعار نزدیک می‌شوند ما را دایم از دنیای واقعی که انتظارش را می‌کشیم دور می‌کنند.

به دلیل تعدد داستان‌ها فراهانی زمان زیادی را در گسترش دراماتیک داستان‌ها نداشته بنابراین برای ارتباط با مخاطب به چند نکته متوسل شده‌است. اول این‌که حرف خود را مستقیم بیان کند و آن را از لفافه هنری دور کند. شاید سعی کرده که در نگارش از زبانی نغز سود بجوید، اما این زبان کنش‌ها را پیش نمی‌برد و ما را دچار ایستایی می‌کند، بنابراین تنها پیرنگی باقی می‌ماند که از این سو و آن سو داستان را چفت و بست می‌دهد و مایه‌هایی را پدید می‌آورد تا بتواند تم نمایش را گسترش دهد. در واقع داستان همان دکمه‌ای است که خیاط سعی کرده برای آن یک کت بدوزد. نمونه‌اش آشکار است به صحنه‌هایی که نویسنده و مرگ درباره شعرای ایرانی سخن می‌گویند و یا به گفت‌و‌گوهای دو معدن‌چی دقت‌کنیم تا متوجه موضوع شویم. البته در همین صحنه نمی‌توان تلاش کارگردان را برای تصویرسازی که به کمک نورهای اندک انجام داده از نظر دور داشت.

صحنه ای از نمایش فیروزه

صحنه ای از نمایش فیروزه

دیگر پاشنه آشیل نمایش فیروزه تکیه بر احساسات‌گرایی است. بازی‌های غلوشده و بخصوص در نمایش «فیروزه» میزانسن‌های نمایشی می‌کوشد بر نقایص داستان‌گویی پرده افکند. بازهم توجه شما را جلب می‌کنم به صحنه رویارویی خان و پیرمرد در داستان فیروزه و بیان پر جوش و خروش پیرمرد که از خان می‌خواهد برای دو عاشق از دست رفته مقبره‌ای جاودان بسازد. یا داستان ایران خانم که همه شخصیت با حرکت‌های اضافی، دایم توجه مخاطب را از نقاط مورد نظر میزانسن دور می‌کنند. این احساسات‌گرایی در همین داستان ایران خانم باعث شده تا فضاهای کار نیز با هم در آمیزند و قسمت ابتدایی و بعدتر دیدار ایران خانم با پسرش را که فضایی ذهنی دارد کاملن دوپاره کند.

از سوی دیگر فراهانی در چینش میزانسن‌ها نیز ساختاری منسجم را در نظر نمی‌گیرد. به‌طور مثال سکوی میان صحنه چه کارکردی می‌تواند داشته باشد؟ آیا این سکو فضای ذهنی شخصیت نویسنده از نمایش است؟ پس چرا برخی صحنه‌ها روی آن اجرا می‌شود و برخی بیرون آن. هرچقدر در داستان‌های مختلف این نمایش دقت کردم نتوانستم به تعریفی دقیق از این بخش صحنه دست یابم.

»گلچین و تهمورث در «فیروزه

گلچین و تهمورث در «فیروزه»

بهزاد فراهانی بارها در نمایش‌های دیگرش نشان داده درام را می‌شناسد و می‌تواند روی صحنه بدیع باشد،اما این بار نوعی سهل‌نگری در کلیت اثر خود را می‌نمایاند. عجله‌ای در بیان حرف‌هایی که آن‌قدر کلی است که نمی توانیم ادعا کنیم آن‌ها را نشنیده‌ایم یا در بیانش با بداعتی رو به رو هستیم. حتی در زمینه اجرای آخر و سیاه بازی عناصر تیپیک نمایش‌های تخت حوضی هم به درستی رعایت نمی‌شود و گویا مرگ به راستی در برخورد با این صحنه به وعده خود عمل کرده‌است زیرا نمایش در این بخش هم چندان موجب انبساط خاطر نیست.

در پایان باید از بازی خوب «فرخ نعمتی» و «بیوک میرزایی» یاد کرد که توانسته‌اند در بسیاری از فصول کسل‌کننده نمایش لحظه‌ای موجب فراغ بال تماشاگران شوند.

منبع:  ایران تاتر

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , ,