Saturday, 18 July 2015
06 April 2020
پس‌نشینی تند- تقدیم به خاطره‌ی پدرم

«از من چرا رنجیده‌ای؟»

2011 September 17

اکبر ترشیزاد/ رادیو کوچه

لعنت بر این بیماری لعنتی. حالا دیگر هیچ‌کدام‌شان تا آخر عمر اسمش را فراموش نخواهند کرد، «ای‌ال‌اس». با خود فکر می‌کنم به‌تر نبود که پیرمرد «آلزایمر» گرفته بود جایش، که کسی را به جا نمی‌آورد لااقل، یا این‌که ذهنش تا آخرین دقیقه درست و دقیق همه چیز را نمی‌فهمید و گوش‌هایش نمی‌شنید و چشم‌هایش نمی‌دید آن‌چه ذره ذره بر جان عزیزش می‌رود؟ ای کاش هر‌چه بود این نبود.

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

همه چیز را می‌فهمید و می‌دید و می‌شنید اما دریغ که عاجز بود از گفتنش. دستش که بالا می‌رفت یا چشمانش که می‌چرخید خوره می‌افتاد به جان همه‌شان که این بار چه می‌خواهد پیرمرد. از چه نگران است و خاطرش از چه چیز رنجیده است. به ایوان که اشاره کرد دخترش از جا پرید. گلدان‌ها، شاید نگران گلدان‌هاست که هر روز آن‌ها را آب می‌داده است و برگ‌های‌شان را نوازش می‌کرده و حالا هنوز چشمش به آن‌هاست. دختر پارچ آب را برداشت و به سراغ آن‌ها رفت. هیچ‌کس نمی‌خواست این روزهای آخر بلرزد دل پیرمرد. پیرمرد اما دوباره پنجره را نگاه کرد. نوه‌اش یاد پرنده‌ها افتاد. آخر حالا پاییز است و ممکن است پیرمرد دل‌نگران کبوتر‌ها و گنجشک‌های گرسنه باشد که هر روز غروب زیر پایش جشنی به راه می‌انداختند وقتی که باران گندم‌ها را بر سرشان می‌ریخت. پسرک کیسه‌ی گندم به دست به روی ایوان رفت تا دل پرنده‌ها نلرزد یک وقت، که پیرمرد نمی‌توانست به ایوان بیاید دیگر.

نگاهش باز می‌چرخید. آشپزخانه را نگاه کرد همسرش ترسید. غذا چه دارند امروز؟ نه خدا را شکر کباب نیست، که اگر کباب بود می‌لرزید دل پیرمرد بدجور، که نکند دری، پنجره‌ای، چیزی باز باشد و باد ببرد با خودش عطر کباب را به خانه‌ای، کوچه‌ای، جایی، و کسی دلش خواسته باشد کباب و پیرمرد نداند و بلرزد دلش. باز پیرمرد سرش چرخید و خیره ماند به اتاقی که صدای تلویزیون روشن از آن می‌زد بیرون. پسرش پرید توی اتاق که نکند باز این جعبه‌ی لعنتی از آن تبلیغات احمقانه نشان می‌دهد و دوباره دل پیرمرد را خون کرده است از خود. خون می‌شد آخر دل پیرمرد از این تیزرهای لعنتی که یک‌ریز میزهای رنگین چیده شده و غذاهای جورواجور نشان می‌دادند و پیرمرد می‌پرسید: «یعنی نمی‌فهمند این‌ها که ممکن است چند نفر نشسته باشند همین حالا پای این لعنتی و دل‌شان بلرزد برای چشمان کودکان گرسنه‌ی گوشت نخورده‌شان؟» و پسر خفه کرد صدای آن جعبه‌ی هیاهو برای هیچ را، که مبادا بلرزد دل پیرمرد در این روزهای آخر.

با انگشتش چیزی را می‌نوشت در هوا پیرمرد و زنش فکر کرد که هنوز نگران حساب و کتاب‌هایش است و دلش می‌لرزد برای آن‌ها. آخر پیرمرد هیچ‌گاه خوابش نمی‌برد وقتی که ریالی به کسی بدهکار بود و بارها و بارها می‌نشست و حساب و کتاب می‌کرد که مدیون کسی نمانده باشد شاید و می‌لرزید و می‌ترسید دست و دل پیرمرد از حق مردم دایم. پیرمرد که نگاهش به اتاق میهمان‌ها افتاد همه دل‌شان لرزید. این روزها میهمان زیاد می‌آمد خانه‌ی پیرمرد که همه می‌دانستند روزهای آخر است برای او و باید کنارش باشند تا نلرزد دل پیرمرد. نکند کسی کوتاهی کرده باشد در پذیرایی از آن‌ها. پیرمرد همیشه به بچه‌هایش می‌گفت که چمدان میهمان را به خانه بیاورید ولی دم رفتن نبرید برایش، که نکند گمان کند از رفتن او خوش‌حالید.

هر کسی هرچه که از دستش بر‌می‌آمد انجام داد تا نلرزد دل پیرمرد اما هیچ‌کس نفهمید که حواس پیرمرد به جای دیگری است. گوش او به نوای نوازندگان دوره‌گرد بود و دلش می‌خواست کسی جای او که دیگر توان گام برداشتن نداشت از جایش بلند می‌شد و می‌رفت دم در خانه جای او، و می‌ایستاد یک دل سیر به ترانه‌های‌شان گوش می‌کرد و بعد روی‌شان را می‌بوسید هم‌چون پیرمرد و دست آخر یکی دو اسکناس درشت و تا نخورده ‌می‌گذاشت کف دستان‌شان. حالا که چنین نشده بود دیگر نوازندگان دوره‌گرد هم فهمیده بودند که این روزهای آخر است برای پیرمرد، او که در تمام عمرش نگذاشت بلرزد دل کسی از دستش.

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , , , , , , 

۱ Comment


  1. ساندر
    1

    دلم لرزید از دل هایی که شاید لرزانده باشم… بسیار زیبا بود