شنبه, ۲۷ تیر ۱۳۹۴
06 September 2016
ساواک

«ضرورت میلاد سازمان اطلاعات و امنیت کشور»

۱۳۹۰ مهر ۰۴

تذکار از رادیو کوچه: یکی از سیاست‌های کاری در رادیو کوچه انتشار نظرها و نامه و ایده‌های خوانندگان است. بی‌شک رادیو کوچه تایید و یا تکذیبی بر این مطالب ندارد. اما با توجه به روش این رسانه، اگر منطبق با اصول کاری رادیو باشد -که در بخش‌هایی به این نکات اشاره شده است- آن را منتشر خواهد کرد. مخاطب این مطالب در هر شرایطی حق دارند که نوشته‌ای در پاسخ به این نامه‌ها به رادیو ارسال کنند. بی‌شک این نوشته بی‌کم و کاست در پایگاه اینترنتی رادیو کوچه منتشر خواهد شد. برای هر نوع پاسخ به این نوشته شما می‌توانید با آدرس پست اکترونیکی: contact(at)koochehmail.com در تماس باشید.

عرفان قانعی‌فرد / محقق تاریخ معاصر

پژوهش و پرداختن به بررسی ساختار امنیتی ایران، امری جالب و ضروری است. در دوران 33 ساله بعد از انقلاب اسلامی‌، «برخی از مورخان بر این عقیده‌اند که واقعیت جامعه ایران از شاه مخفی نگاه داشته می‌شد  و  او خبری از اوضاع داخلی نداشت» و برخی دیگر هم به کلی با «‌بی‌اطلاعی شاه از اوضاع مملکت»، مخالف‌اند و او را واقف و آگاه به جزبیات همه مسایل مهم داخلی می‌دانند که از همه چیز خبر داشت و حتا گروهی معترض به انقلاب، می‌گویند شاه باور پر یقین به ساواک داشت  و ساواک بر همه چیز مسلط و مطلع بود‌، اما معدود منتقدانی هم معتقد اند که ساواک، عمل‌کرد درستی نداشته و اگر داشت، انقلاب بروز نمی‌کرد، اما کدام یک از این نظریات درست است؟ ‌پاسخش‌، حکایتی پیدا و پنهان از تاریخ معاصر ایران است.

ساواک – سازمان امنیت و اطلاعات کشور – از سال ۱۳۳۵ تا ۱۳۵۷‌، سازمان اصلی امنیتی و اطلاعاتی ایران بود که افرادی مانند «‌تیمور بختیار، حسن پاکروان، نعمت‌اله نصیری و ناصر مقدم،»  به ترتیب ریاست آن را بر عهده داشتند و شاید با پر حادثه‌ترین دوران تاریخ معاصر ایران، نیز هم‌گام بوده است. اما آیا براستی در 4 بهمن 1357 به کلی نابود شد یا این‌که با ساختاری جدید، پایه‌های اصلی واجا‌– وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی ایران‌– شد؟

شاید حسین فردوست، نخستین فردی بود که روایتی مبسوط از ساواک بیان کرد و در خارج از کشور هم افرادی مانند منوچهر هاشمی به این امر اهتمام ورزیدند، گرچه در پروژه‌های مشابه و در خلال گفت‌وگوهایی‌، بسیاری از افراد مشهور ساواک – منوچهر هاشمی و عیسی پژمان و علوی کیا – به تشریح خاطرات خود پرداخته‌اند و گروهی هم، هم‌چنان مهر سکوت بر لب دارند.

البته گروهی معتقدند که مانند سیا، موساد ، ک‌گ‌ب، اینتلجنس سرویس و … مطالعه درباره نهاد امنیتی ایران، برای توسعه مطالعات امنیتی کشور، امری لازم و ضروری است که سطح آگاهی و فهم جامعه درباره ضرورت حفظ امنیت کشور و نحوه عمل‌کرد آن، بالاتر برود. که در جامعه مدرن قرن 21، بدون داشتن سازمانی اطلاعاتی امنیتی‌، نمی‌توان به ادامه حیات ان کشور، امیدوار بود. روزگارانی است که نحوه شکل‌گیری دست‌گاه امنیت و ضرورت وجودی آن، در طی تاریخ دولت‌های جهان امروز، مطرح بوده است و هدف نخست جمع آوری اطلاعات ضروری و اعمالی پیش‌گیرانه یا کنترلی است که حیات رژیم سیاسی یک کشور را با مخاطره روبه‌رو می‌کند و این روزها‌، مطالعات امنیتی جزو رشته‌های معتبر دانش‌گاهی است و چه بسیار کشورهایی که در کنار اداره اطلاعات و امنیت، مراکز موازی امنیتی‌– اطلاعاتی تشکیل داده‌اند و حتا گاه برای کشورها و دولت‌هایی، از دوران‌های پس از جنگ جهانی، جنگ اطلاعاتی هم در سیاست و دیپلماسی امروزه آنان مطرح شده است.

از دوران نخست وزیری منوچهر اقبال‌- و بعدها شریف امامی و علی امینی و علم‌- تا سال 1357‌، در داخل و در خارج از ایران، اکثر فعالان سیاسی سعی داشتند که نهاد امنیتی کشور را خوفناک و منفور جلوه دهند و پس از انقلاب 1357 هم مخالفان حکومت فعلی، با شیوه‌ای مشابه‌، سعی در سیاه جلوه دادن نهادهای امنیتی حکومت فعلی دارند‌، اما به دور از این هیاهوهای رسانه‌ای و تحلیل‌های متفاوت و دور از سنجش میزان صحت و سقم آن‌ها، می‌توان همه روایات مختلف را بررسی کرد. به‌راستی در دنیای اطلاعات و امنیت جهان امروز، ایران در کدام مقام ایستاده است‌؟

***

در تاریخ معاصر، زمان ناصرالدین شاه را آغاز تاسیس دست‌گاه امنیتی- اطلاعاتی ایران می‌دانند که به همت امیرکبیر شکل یافت و در دوران رضا شاه پهلوی هم، نظمیه را پلیس سیاسی یا دست‌گاه امنیتی و اهرم حافظ قدرت شناخته‌اند. اما در دوران رضا شاه پهلوی‌، «کارهای اطلاعاتی‌- اطلاعات‌، ضد اطلاعات و ضد جاسوسی‌- منحصرن در شهربانی انجام می‌شد و بعد از شهریور 1320‌، شهربانی و رکن 2 ارتش و تا حدی هم ژاندارمری در این ماجرا دخیل بودند. البته رکن 2 با دوایر مختلف– دایره ضد جاسوسی، اطلاعات داخلی، خارجی و … – بیش‌تر موثر بود و شهربانی، بیش‌تر به جنبه امنیت داخلی و ضد‌جاسوسی پرداخت و کار ضد‌جاسوسی و ضد‌اطلاعات هم به وسیله رکن 2 ارتش انجام می‌شد. به همین شکل، کار اطلاعاتی می‌شد و هر کدام از دست‌گاه‌ها، مستقلن گزارشات و اطلاعات شان را ، از خبرهای مهم تا خبرهای روز ، مستقیما به نزد شاه می برد و طبعا در شرفیابی ها هم اختلاف‌نظر زیاد پیدا می‌شد‌، چون هر کدام می‌خواست بیش‌تر خودنمایی کند، این است که برای حل مشکل، تمام کارهای اطلاعات‌- ضد اطلاعات‌، ضد‌جاسوسی‌، اطلاعات خارجی و …-در یک دست‌گاه، متمرکز شد و دفتر ویژه اطلاعات درست شد. البته گروهی معتقدند که در قلمرو و حکومت شاهنشاهی ایرانی، هم‌چنان وظیفه حفظ امنیت به رقابتی در بین شهربانی، گارد شاهنشاهی، ژاندارمری و رکن دوم ارتش، بازرسی شاهنشاهی و دفتر ویژه اطلاعات، مبدل شد.

ژنرال مقدم

در آمریکا هم مشاور امنیتی ریس جمهوری چنین امری را هماهنگی می‌کند و دفتر وِیژه در ایران هم چنین حالتی داشت که همه اطلاعات دست‌گاه‌ها را پردازش و ترکیب و تلفیق کند و به همین سبب فردوست به آمریکا و انگلیس رفت و بر آن مبنا‌، دفتر ویژه را تاسیس کرد. دیگر دست‌گاه‌ها خبرهای مهم را به دفتر ویژه می‌دادند و اگر نکته‌ای فوری بود او به شاه یادداشتی می‌فرستاد. و البته گاه اختلاف‌ها را  هم می‌نوشت که مثلن شهربانی چنین نظری دارد اما ساواک نظری مخالف آن را دارد.

در آمریکا، سازمان مرکزی اطلاعات آمریکا (سیا -‌‌CIA) به مثابه بازوی اطلاعاتی دولت آمریکا در سال 1326 تاسیس شد و برخی از مورخان بر این عقیده‌اند که برکناری محمد‌مصدق در 28 مرداد 1332 – که می‌خواست شاه را از قدرت خلع کند‌- به خاطر هم‌کاری این سازمان بوده است و‌ برخی دیگر از دولت‌مردان ایرانی‌– مانند اردشیر زاهدی‌- این امر را در آن دوران‌، امری تبلیغاتی و اغراق‌آمیز و برای قدرت‌نمایی این سازمان نوپای اطلاعاتی می‌دانند‌. اما جدای از این اختلاف نظر تاریخی و سلیقه در بیان روایت‌، حوادث داخلی ایران پس از شهریور 1320 و خصوصا غائله مصدق و آغاز رابطه نوین با آمریکا و احساس خطر از قدرت شوروی، حمایت از شاه و دربار  و حفظ امنیت رژیم‌، ضرورت وجود تشکیلاتی منسجم را دوچندان می‌کرد و شاید محرک اصلی ساخت مربوط به سنتو است که وقتی سنتو درست شد‌، در کنفرانس ضد تخریب، قرار شد که هماهنگی اطلاعاتی در بین سازمان‌ها شود و در ترکیه و پاکستان و عراق و ایران، سازمان های اطلاعاتی درست شود. به همین سبب برای شکل‌گیری ساختار ساواک از آمریکا الگو‌گیری شد و بنیان‌گذاران ساواک، سازمان سیا را الگوی طرح اولیه خود قرار داده بودند اما در آمریکا CIA ، FBI   اطلاعات داخلی و خارجی‌اش جداست اما در ایران یکی شد‌. البته گروهی بر این اعتقادند که آمریکا در شکل گیری ساختار ساواک، نقش اساسی داشته است البته بعدها کارشناسان سیا و موساد در ایران به آموزش و پرورش کارشناسان امنیتی ساواک پرداختند.

به هر حال ، هسته اصلی ساواک‌– مخفف‌: سازمان امنیت و اطلاعات کشور-‌ در سال 1335 در فرمانداری نظامی شکل گرفت و در مرحله اول کار‌، بیش‌تر جنبه کسب اطلاعات مورد نظر بود و جمع‌آوری اطلاعات و عملیات ضد اطلاعاتی و ضد‌جاسوسی. محسن مبصر‌- معاون نصیری بود در شهربانی‌- خود را تئوریسین می‌دانست اما خلاف واقع است. البته مبصر در این باره می‌گوید «بعد از برخورد با حزب توده و …گفتیم که فرمانداری نظامی را ملغی کنیم. بالاخره باید کشور‌، یک سازمان اطلاعات مثل آمریکا و .. داشته باشد. چون اطلاعات ارتش که اطلاعات کشور نمی‌شود. بنا براین تیمور بختیار از من خواست که سازمانی را بنویسم و این‌ها مطالعه کنند و من در ظرف 1 ماه یک سازمان اطلاعاتی نوشتم.»

در مطبوعات روز چهارشنبه 11 مهر این سال، خبر تشکیل سازمان امنیت ایران انتشار یافت و شاه در نطق 15 مهر 1335 در افتتاحیه مجلس سنا، به حفظ آرامش و امنیت، اشاره داشت. روز ۱۰ بهمن ۱۳۳۵ لایحه تاسیس سازمان اطلاعات و امنیت کشور ـ ساواک ـ به تصویب مجلس سنا رسید‌. و سال 1336 پس از تصویب قانون اختیارات ساواک در مجلسین سنا و شورای ملی، ‌سازمان اطلاعات و امنیت کشور به طور رسمی، شروع به کار کرد که سمت نخست وزیری حسین علا را منوچهر اقبال، گرفته بود. و ماده 1 ضمیمه 2 قانون تشکیل ساواک، به عنوان مهم‌ترین نهاد امنیتی و اطلاعاتی کشور، هدف از تاسیس آن را این‌گونه بیان کرده است: «برای حفظ امنیت کشور جلوگیری از هر‌گونه توطئه که مضر به منافع عمومی است سازمانی به نام اطلاعات و امنیت کشور ـ وابسته به نخست‌وزیری‌ـ تشکیل می‌شود و رییس ساواک سمت معاونت نخست وزیر را داشته و به فرمان اعلی حضرت همایون شاهنشاهی منصوب خواهد شد.» ‌محمدرضا پهلوی نیز در کتاب، پاسخ به تاریخ،  هدف از تشکیل ساواک را عوامل زیر می‌داند: «مبارزه و مقابله با کمونیسم و گروه‌های مختلف چپ، پایان دادن به فعالیت‌های مخرب در داخل و خارج از ایران و کسب اطلاع از جاسوسان و خراب‌کاران و گزارش آن به دولت و رهبران نظامی.»

در ابتدا ، برای سپردن مهار اختیار این سازمان، با 9 اداره مختلف، سخن از سرلشگر ولی قرنی‌– معاون ستاد ارتش و رییس رکن 2‌– بود و بعد به ناصر ذوالفقاری‌– معاون پارلمانی نخست ‏وزیران (حسین علا‌ و دکتر اقبال) – مطرح بود و حتا به وی شاه می‌گوید و چند روزی می‌گذرد اما رای شاه برگشت و بعد تیمور بختیار رییس شد و علوی‌کیا و پاکروان هم به عنوان 2 سرهنگ، معاونین او شدند. البته علوی کیا معتقد است که «کشورهای غربی چنین پیشنهاد انتصاب بختیار را کردند.»

در 2 دهه 40 و 50، مهم‌ترین گروه‌هایی که ساواک به بررسی و نحوه کنترل انان می پرداخت عبارت بودند از‌:‌ [‌الف‌: نیروهای چپ و حزب توده‌ / ‌‌ب: روحانیون و گروه‌های مذهبی‌/‌ ج. روشن‌فکران و دانش‌جویان‌ / د. جبهه ملی و گروه‌های ملی مانند نهضت آزادی‌ / س. گروه‌های مسلح (‌مانند مجاهدین خلق، چریک‌های فدایی و سازمان انقلابی حزب توده‌)]. البته گروهی از منتقدان بر این باورند که ساواک در همه شئون مردم ایران دخالت می‌کرد و گروهی مانند محسن مبصر بر این باورند که» سازمان امنیت‌، وظیفه‌ای داشت که در شئون کشور نفوذ کند. حالا از لحاظ شکل نفوذش.» ‌به هر حال در کنار این تهدیدها و موارد مورد بحث در امنیت ملی کشور، فعالیت ساواک را می‌توان به  4 دوران، تقسیم کرد‌:

اول‌: دوران تیمور بختیار (سال 1336 تا 1340)

در این دوران‌، جلوگیری از نفوذ کمونیسم به ایران و خرابکاری کمونیست‌ها و پایان‌دادن به فعالیت‌های مخرب حزبی در داخل و خارج، جزو دغدغه های اول ساواک بود.  که برخی معتقدند پس از 1330 ، توده‌ای‌ها به عنوان تهدید جدی محسوب نمی‌شدند اما کمونیست‌ها چهره‌ای خشن و غیر‌انسانی را  از ساواک، ترسیم کردند و گاه چنان اغراق‌آمیز به توصیف اعمال ساواک پرداختند که سال‌های سال، چنین چیزهایی به خاطر تکرار، در نوشته‌های تاریخ معاصر دیده می‌شود.

گروهی هم از مقام‌های امنیتی در دفاع از سازمان متبوع شان در برابر منتقد‌های ملی‌گرای خود‌ به این نکته اشاره دارند که «در زندان مصدق هم شکنجه هم وجود داشته است و حتا به هم‌راهی آیت‌اله کاشانی، از قانون عفو خلیل طهماسبی‌- قاتل رزم آرا‌- دفاع کرد و به موجب این قانون، مورد عفو قرار گرفت و آزاد شد و‌ قانون حفظ امنیت اجتماعی مصدق، بعدها دست مایه ساواک قرار گرفت‌.»

نصیری

دوران تیمور بختیار با رخ‌دادهای زیادی توامان نبود اما مسایلی که می‌توان درباره بختیار اشاره کرد، موفقیت فرمان‌داری نظامی در کشف سازمان نظامی حزب توده در 1333 است و یکی از بزرگ‌ترین کشف‌ها و مهم‌ترین دست‌آوردهای بختیار بود که مورد توجه آمریکایی‌ها قرار گرفت‌. بعد دستگیری خسرو روزبه در سال 1336‌– که در زمان ساواک دستگیر و بعد اعدام شد- و بعد کشف کودتای قرنی. درباره بختیار هم روایات مختلف شنیده می‌شود. زیرا گروهی درباره او به طور مشترک و گاه متناقض‌، می‌گویند مانند «بختیار خصوصیات مردانگی و جوان‌مردی هم داشت، آدمی لوطی‌، رفیق باز‌، دست و دل باز و رشید و نترس و یک افسر شجاع و جسور و لایق بود‌. مرد خان زاده‌ای باگذشت‌، وطن‌پرست‌، جاه‌طلب و برای از بین بردن دشمنش از هیچ چیز مضایقه نمی‌کرد. از قتل و خون‌ریزی هم باکی نداشت.‌ آدمی منطقی با ‌پرستیژی قابل قبول که در جلسات بین‌المللی و کنفرانس‌های 3 جانبه با ترکیه و اسراییل و ایران و  آدم خوشش می‌آمد و از حضور شخصیت بختیار خوش‌حال می‌شد» و گروهی از خیانت او به شاه نام می‌برند که به سیا توصیه کرده است که از او حمایت کنند تا شاه را از تخت قدرت بردارد و خود جانشین شود. حسین آزموده اعتقاددارد که «تیمور بختیار تا 28 مرداد و قیام علیه مصدق و تا مدتی پس از آن، افسری خدمت‌گزار و شایسته بود ولی به مرور زمان، کم ظرفیت بود و دچار غرور شد. بعد از این‌که رییس ساواک شد روز به روز هوا برش داشت‌. سرانجام کارش به ضدیت با مقام سلطنت و رفتن این طرف و آن طرف رسید» و «تا روزی که سر کار بود نسبت به شاه وفادار بود و به مملکت و ادم ملی‌گرا علاقه‌مند بود.» اما «وقتی دعوا با عراقی‌ها اوج گرفت، بختیار حق را به جانب عراقی‌ها می‌داد و آلت دست عراقی‌ها شد.» و گروهی هم بر این باورند که او می‌خواست علیه علی امینی نخست وزیر کودتا کند و حتا برخی افراد ماجرای تظاهرات و اعتراضات دانش‌جویان در دوران امینی و نیز شلوغی 15 خرداد 1342 را حاصل نفوذ بختیار در امور داخلی ایران، تصور می‌کنند. امینی هم در مقابل، بختیار را به انجام کودتا علیه شاه محکوم کرد و به این دلیل بی‌مهری، بختیار که منتظر بازگشت به ایران و دعوت به خدمت بود اما به بازی گرفته نشد، سر به عصیان نهاد. و در 31 مرداد 1349 در عراق ترور شد. اطرافیان آیت‌اله خمینی، دیدار بختیار با ایشان را انکار نمی‌کنند اما در عراق، نتوانسته است که نظر آیت‌‌اله خمینی را به خود جلب کند.

دوم‌:‌ دوران حسن پاکروان (سال 1340 تا سال 1342)

در این دوران امینی به نخست وزیری ایران رسید و سکان اختیار ساواک در اختیار ژنرالی خوش‌نام به اسم  پاکروان، سپرده شد‌. گرجه دوران دهه 1340 که با روابط متلاطم روس‌ها با ایران آغاز شد و ظهور جبهه ملی و نهضت آزادی با آغاز دوران فعالیت کاندیداتوری کندی در ریاست جمهوری آمریکا، ماجرای انتخابات در ایران، و لغو آن توسط شاه، کابینه شریف امامی و بعدها توصیه آمریکایی‌ها به روی کار آمدن دولت امینی، نزاع امینی با بختیار و سپس برکناری بختیار در 1339 زمان شریف امامی‌، اعتصاب معلمین، گردهمایی و قدرت نمایی جبهه ملی‌، زد و خورد با دانش‌جویان،  و بعد نشکیل کابینه اسداله علم‌، اصلاحات ارضی، مخالفت‌ها‌، دستگیری سران جبهه ملی و نهضت آزادی، دستگیری آیت‌اله خمینی در 15 خرداد 1342 ترور حسنعلی منصور و… از عمده مسایل مطرح بود  اما در این دوران، چهره  خشنی که از ساواک بر جای مانده بود، توسط پاکروان زدوده شد و حتا با روحانیون معترضی مانند طالقانی و خمینی‌، با ملاطفت برخورد و از انجام هر گونه خشونتی، پرهیز شد که به دوران ملایمت ساواک شهرت دارد. بعدها مقامات ساواک ان را دوران ارشاد و ارفاق نامیدند.

 شاپور بختیار درباره او می گوید‌: «تیمسار پاکروان انسان دوست بود، شعور و فرهنگش بی‌شک از سطح متعارف بسیار بالاتر بود، چندین زبان می‌دانست و چون در فرانسه بزرگ شده بود، فرانسه را مثل فارسی و بل بهتر صحبت می‌کرد. وقتی دوگل به تهران آمده بود، پس از چند لحظه گفت‌وگو با پاکروان به او گفته بود‌: شما افسر فرانسوی، در این‌جا چه می‌کنید‌؟ … پاکروان هرچه از دستش بر می‌آمد برای نرم کردن روش‌های خشن ساواک و ایجاد نظم در کارهای آن دست‌گاه انجام داد. به پادشاه وفادار ماند». و علوی‌کیا درباره او می‌گوید‌: «پاکروان یک محقق و  یک استاد بود. افسری توپ‌خانه اما مسلط به ادبیات فرانسه، انسانی اهل مطالعه و کتاب‌خوان. خبرهای مختلف سیاسی را دنبال می‌کرد و تمام جراید بزرگ دنیا را می‌خواند و کتاب‌ها و نشریات مختلف در مورد سیاست را می‌خواند. به زبان انگلیسی و فرانسه مسلط بود. در کنفرانس‌ها یک شخصیت ممتاز بود. برای مملکت یک پرستیژ بود و نمونه یک فرد باسواد ایرانی و همه را تحت تاثیر قرار می‌داد. شاه او را خوب می‌شناخت و چندین سال رییس رکن 2 ارتش بود و من معاون او و بعد با هم به ساواک آمدیم.» مبصر درباره پاکروان بر این باور است که «یکی از افسرهای اطلاعاتی کم‌نظیر بود‌، یکی از مطلع‌ترین و باسوادترین و با شرف‌ترین و انسان‌ترین افسران ایران و بلکه همه ایرانیان. تحصیلاتش را در فرانسه انجام داده بود، بسیار با سواد بود و چند زبان خیلی خوب می‌دانست. یک شخصیت قابل توجه و نادر بود.» و حسین آزموده معتقد است «پاکروان، جنبه فیلسوفانه و روشن‌فکر مابی‌شان به جنبه نظامی‌اش می‌چربید. مردی به تمام معنی فیلسوف و اهل مطالعه بود و اصلن بی‌خودی نظامی شده بود چون اصلن رگ خشونت نداشت. آقایی واقعن بزرگوار بود.

در 15 خرداد مرحوم پاکروان شبی نطقی کرد در رادیو و گفت که مسبب اصلی خمینی است. فردایش رفتم ساواک و گفتم قربان این حرف از جهات سیاسی درست نبود و مطرح کردنش به مصلحت نبود و او در پاسخ گفت‌: تو راست می‌گویی و ناراحت شد.. من گفتم باید مسبب اصلی اعدام می‌شد نه طیب بارفروش. اما انسانی بسیار ساده و شریف و آقا و بزرگوار بود اما مناسب این کار حساس نبود.» پرویز ثابتی معتقد است که «اصلن بحث اعدام خمینی مطرح نبود، چون خمینی به هر حال پس از مرگ بروجردی مطرح بود. روز 15 خرداد سخن‌رانی کرد و بعد دستگیر و بعدها تبعید شد. پاکروان پس از جریان 15 خرداد و بعد در مذاکرات تبعید خمینی به ترکیه بود . اما آخوند نمی‌شناخت و از اوضاع داخلی خبر نداشت اما آدمی خوب و بی‌آزار بود. ماجرا دنباله جریان باد کندی بود که وزیدنش در ایران ادامه داشت و موجب تغییراتی شد. از سال 1339 بعد امینی و علم و .. فعالیت‌های علیه دست‌گاه علنی بود اما شاه نمی‌خواست شدت عمل به خرج بدهد. اگر دست شاه بود 15 خرداد هم شاید چنین موضعی گرفته نمی‌شد.  اسداله علم داستان را جمع کرد و شاه تصور می‌کرد که این امر‌، مسئله مورد موافقت انگلیسی‌ها است‌.

و یکی دیگر از کارشناسان ارشد ساواک می‌گوید «پاکروان در مسایل داخلی در جریان نبود و حتا به راحتی می‌شد سرش را کلاه گذاشت [‌به عنوان مثال می توان به احسان نراقی‌، اشاره کرد‌] پاکروان زیاد مشروب می‌خورد و سیگار و گاهی هم با علی زهری‌– جزو دار و دسته مظفر بقایی و حزب زحمت‌کشان – تریاک می‌کشید.»

در این ایام در ساواک موضوع روحانیون، مطرح بود. گروهی از مورخان معتقدند که با ظهور پاکروان‌، تهدید روحانیت، پایان یافت اما گروهی دیگر به ادامه برخورد با روحانیت در ایام پاکروان اشاره دارند مانند ممنوع‌المنبر کردن ایشان. البته نظریات متفاوتی در این باره وجود دارد که مثلن گروهی از مذهبیون و حتا روحانیت با ساواک هم‌کاری داشتند و یا مثلن گروهی تحت نفوذ ساواک بودند و ادامه نظام شاهنشاهی را واجب می‌دانستند و به طور علنی در خاطرات خود از افرادی مانند آیت‌الهی شریعمت‌داری نام می‌برند و گروهی هم مانند آیت‌اله‌ خمینی که بعد از 1342 به مخالفان مشهور رژیم مبدل شد‌. البته افراد صاحب نام ساواک‌، تعدای از افراد تند رو مذهبی را ادامه دهنده راه فداییان اسلام و مرتبط با آیت‌اله‌ کاشانی می‌دانند. پرویز ثابتی‌، یکی از مقام‌های امنیتی مشهور ساواک به این موضوع اشاره دارد که «به‌رغم نظر ساواک، اسداله علم‌، موجبات آزادی سران نهضت آزادی و جبهه ملی را فراهم کرد و از نقش پاکروان در عدم مداخله جدی و برخورد شدید با آیت‌اله خمینی، یاد می‌کند که خواهان دیالوگ بود و نیز نقش پادرمیانی حسنعلی منصور در آزادی وی حائز اهمیت است. و هم‌چنین ماجرای کمک مالی رفسنجانی به نواب صفوی و فداییان اسلام، که تنها به زندانی شدن رفسنجانی و گرفتن تعهد از او، بسنده شد.»

برخی از منتقدان می‌گویند که «دوران پاکروان، دوره مشعشع و طلایی ساواک بود اما ماجرای تحرک روحانیت – پس از 15 خرداد تا تبعید آیت‌اله خمینی‌- زمینه تغییر پاکروان فراهم شد که به نوعی پیش‌گیری شود و آدمی قوی‌تر مهار ساواک را به دست بگیرد زیراپاکروان یک آدم دمکرات و نرم بود و شاید به درد این کار، نمی‌خورد و به این جهت برکنار کردند، اواخر 43 عوض شد و وزیر اطلاعات شد و بعد به پاکستان فرستاده شد.» امیر خسرو افشار می‌گوید «موقع تیربارانش در سن 68 سالگی در زندان قصر تهران‌- در اعدام انقلابی روزهای نخست به دست خلخالی در ۲۲ فروردین ۱۳۵۸‌، به اتهام خیانت و مفسد فی‌الارض بودن‌-‌ اظهار عجز و لابه نکرده و خیلی رشید مرگ را پذیرفت.» علوی‌کیا می‌گوید «پاکروان جزو کسانی بود که 100 درصد مخالف فشار آوردن بود‌، شکنجه نبود و اصلن مفهومی نداشت که به شکل قرون وسطایی فشار بیاورند. مسلما زمان پاکروان‌، یکی از بهترین وقت‌ها بود که به کسی هیچ فشاری نیاوردند. ممکن است که خیلی کارهایی شده باشد که حتا ما خودمان هم اطلاع نداشتیم این روی خصوصیات فردی بازجو است که ممکن است بعضی‌ها را تحت فشار گذاشته باشد و این فشارها را من آن‌وقت هیچ‌وقت نشنیدم چیزهایی به ان شکل بوده باشد.  اما ولی بعد از پاکروان به مرور شروع شد. تا زمانی که پاکروان رییس ساواک بود، ساواک به آن شکل در نظر مردم نبود».

سوم‌: دوران نعمت‌اله نصیری (‌سال 1342 تا سال 1357)

در این دوران‌، شاه به توسعه ساواک اهمیت داد تا قدرتی ما فوق قدرت دولت باشد، و شاید دوران جمود ساواک شروع شد که این 13 سال دوام یافت و مقارن با نخست وزیری امیر عباس هویدا بود. دورانی که به دلیل برخورد با گروه‌های چپ و نیروهای مسلح معترض، و هم‌زمان با تبلیغات گسترده کنفدراسیون در خارج از کشور و هم‌زمانی با تبعید با روحانی معترض، آیت‌اله خمینی در عراق، چهره‌ای خشن دوباره به جهانیان معرفی شد. ‌و آن را دوران شکنجه و داغ و درفش نامیدند. اما در این دوران ساواک در سرکوب و کنترل تقریبا کامل عناصر ضد نظام سلطنتی فعالیت گسترده‌ای انجام داد و دوران اعدام‌های زندانیان معرفی شد که البته کارشناسان ساواک معتقدند که تنها برای گروه‌های تروریستی شاید کمی خشونت به کار رفته باشد اما تبلیغات و نوشته‌های خارج از ساواک هم‌چنان بر «شکنجه‌گری مانند شلاق‌زدن، کتک‌زدن و…» اصرار دارند. البته بازرگان در مصاحبه با بی‌بی‌سی می‌گوید که «در مورد ما شکنجه‌ای صورت نگرفته است.»‌ البته افرادی مانند براهنی به مخبران روزنامه نیویورک تایمز گفته است که «مرا به پنکه بسته‌اند و داشت می‌چرخید و می‌‌خواستند به من تجاوز کنند» که ثابتی در پاسخ آن خبر‌نگار می‌گوید «گفتم شما خبرنگار معقولی هستید این چنین چیزی امکان ندارد و این  نوع سادیسم است و لابد یارو دوست دارد اصلا این تجاوز انجام بشود  یا اول انقلاب می‌گفتند 1 کیلو ناخن را از منزل فلانی در آوده‌‌اند‌، آخر چرا جمع کنند‌؟ مگر صدف تزئینی  است‌؟»

در دوران بعد از پاکروان، اداره امنیت داخلی توانست که با در اختیار داشتن افرادی مانند رادمنش و عباس شهریاری، در سال‌های 1342-1340 بخشی از تشکیلات حزب توده تهران و جنوب را در اختیار بگیرد‌. اما برخی مورخان از گرایش روشن‌فکران به چپ، حکایت دارند اما به هر حال، تب و تاب کمونیستی‌، جزو ایدئولوژی‌های غالب و تفکرهای مسلط آن زمان بوده است و بعد هم  شاید مذهبیون می‌توانستند با این رقابت کنند.

در این دوران، با آغاز حرکت‌های مسلحانه، گروه‌های مسلح بیش‌ترین توجه اداره امنیت داخلی را به خود جلب کردند و ساواک آنان را مخرب و تروریست نامیدند. و معتقدند که تا 80 درصد ایشان را در اوایل دهه 1350 پاک‌سازی کرده بودند. دغدغه اداره داخلی ساواک تنها وجود مخاطره بالقوه روحانیون افراطی و مجاهدین خلق و چریک‌های فدایی است که پرداختن به آن، اهمیت دارد و برای نهضت آزادی و جبهه ملی هیچ نقشی مهمی نمی‌گذارد. گروهی اولین موفقیت تبلیغاتی ساواک را، ترور بختیار‌، نخستین رییس ساواک، می‌دانند. که پرویز ثابتی با ظهور در تلویزیون در 2 دی 1349 به عنوان مقام امنیتی‌، اسرار ترور بختیار را افشا کرد و به نقش شرکت‌های نفتی و هزینه کردن 20 میلیون دلاری اشاره نمود که همین مصاحبه موجب اعتراض آمریکا و انگلیس می‌شود. برخی افراد دیگر هم موفقیت ساواک، را انتشار کتابی درباره فراماسون‌ها می‌دانند که یکی از ماموران ساواک‌،‌‌ اسماعیل رایین، در این باره نگاشته بود. و ثابتی را ان را عمل‌کرد اشتباه ساواک نامید.

ثابتی در 15 فرودین 1350 دوباره تحت عنوان مقام امنیتی در تلویزیون ظاهر شد و به تشریح واقعه سیاهکل پرداخت.‌ به رخ‌دادهای تروریستی آغاز دهه 1350 اشاره کرد که سازمان انقلابی حزب توده، حمله به بانک، طرح ربودن سفیر آمریکا، و 7-8 ماه ببعد  بعد از کشف مجاهدیین خلق و فرار تقی شهرام و رضا رضایی جزو مجاهدین خلق از زندان، موضوع ترور سرهنگ هاوکینزو…را بیان داشت و وی اظهار می‌دارد که این گروه‌ها در ایران، آغازگر ترور و انفجار و برخورد مسلحانه بودند و ساواک هم برای حفظ امنیت داخلی، ناگزیر به واکنش بوده است تا هم کشور را از عملیات مخرب ایشان نجات دهد و هم معرف تفکر آنان به مردم باشند. و علنن اظهار داشت که مجاهدین خلق، از دل نهضت آزادی، متولد شده است و گروه‌های خراب‌کار‌، با روس‌ها در ارتباط هستند، اما بعدها در سال 1356 سیا و آمریکا چندان مهر صحتی بر ادعای کارشناسان ساواک ننهاد و کسی نمی‌داند اشتباه ساواک بود یا عدم توجه سیاو اما به هر حال ثابتی در سفرش به آمریکا اظهار داشت که دیگر 80 درصد از مجاهدین خلق از بین رفته‌اند. و از ارتباط انها با ک‌گ‌ب نام برد.

مشهور است که تبادل اطلاعاتی مابین CIA  و ساواک وجود داشته و اکثر کارشناسان سااوک این را تایید می‌کنند و ثابتی در این باره می‌گوید «مثلن با سیا تبادل اطلاعاتی داشتیم راجع به هدف‌های مشترک مانند کمونیست‌ها مانند ویدا حاجبی و پارسا‌نژاد و گروه 10 نفره سازمان انقلابی حزب توده که به کوبا رفتند آمریکایی‌ها به ما دادند اما راجع به ایرانیان مقیم امریکا به ما چیزی نمی‌گفتند و نمی‌دانند. همیشه در کنفرانس‌ها همیشه تبادل بود بین ترکیه و آمریکا و ایران و حتا گاه روزانه بود اما شخصیت و هویت مستقل اطلاعاتی خودمان را داشتیم. مثلن مخبر نیویورک تایمز با شاه مصاحبه‌ای کرد و سپس با من گفت‌وگو کرد و گفت «مجاهدین خلق دستگیر شده‌اند، آن‌هایی که افسران آمریکایی را کشته‌اند و  شنیده‌ام که سیا به شما سر نخ داده‌اند‌، که من هم در پاسخ اظهار داشتم حضرات بروند به FBI سر نخ بدهند که قتل کندی روشن شود‌، به سیا چه مربوطه است که به ما سرنخ بدهد؟!».

در این دوران مسئله دانش‌جویان هم تحت عنوان کنفدارسیون‌، برای بخش برون مرزی ساواک و اداره امنیت داخلی مطرح بود که ساواک بیش‌تر از کنفدراسیون به عنوان تحریک شده نام می‌بردند که آنان را بازیچه کشورهای خارجی توصیف می‌کرد که طعمه توسعه فعالیت‌های مسلحانه در کشورهای منطقه شده‌اند. حسن ماسالی هم معتقد است‌: «ما در ارتباط با فداییان خلق و برای حمایت از مبارزات مسلحانه در خاورمیانه فعالیت می‌کردیم و  در خاورمیانه در ارتباط باسازمان‌های فلسطینی در لبنان و عراق و یمن جنوبی و ظفار فعالیت می‌کردیم»‌. روابط شان با ک‌گ‌ب را خود او در کتابش معترف بوده است

در دوران نصیری، زندان  اوین ساخته شد. در زمینی به وسعت ۴۳ هکتار که از دهه ۱۳۴۰ آغاز گردید و در سال ۱۳۵۰ افتتاح شد و مستقیمن توسط ساواک اداره می‌شد. که در آن علاوه بر برخورد شدید با زندانیان، اکثر اعدام‌های مخالفان رژیم در آن‌جا صورت گرفته است. و این زندان منفور، بعد از انقلاب هم هم‌چنان به عنوان بازداشت‌گاه از آن استفاده شد.

از ریاست این دوره ساواک عمدتن‌، نقد مثبتی وجود ندارد. شهرت نصیری، برای بردن و اعلام وصول حکم برکناری مصدق از نخست وزیری در 25 مرداد 1332 بود که از آن تاریخ به بعد، در میان چهره‌های ملی‌گرا از او به شیوه‌ای منفی یاد می‌کردند‌. شاپور بختیار می‌گوید: نصیری، کسی که به خانه مصدق حمله کرد و 14 سال در راس ساواک باقی ماند و از نظر شعور و اخلاق، فرد پستی بود‌ و‌ امیر خسرو افشار می‌گوید‌: فهم و شعور زیادی نداشت. و مصطفی الموتی می‌گوید‌: آدم باهوش یا درخشانی نبود.. و هرمز قریب می‌گوید: هیچی نمی‌دانست، سواد زیادی نداشت اما آدم خوبی بود و مصطفی الموتی معتقد است «دنبال منافع خصوصی و شخصی بودند».

پرویز ثابتی هم معتقد است «نصیری متفکر و روشن‌فکر نبود اما حسن‌هایی داشت، اهل قمار‌بازی و عرق‌خوری و زن‌باره‌گی نبود. حسن بزرگ او این بود که پست نبود و دشمنی و دوستی‌اش روشن بود و از پشت به مخالفانش شمشیر نمی‌زد و ریاکاری مقدم را نداشت. و هم‌گامی دوران او با سرکوب مخالفان مسلح‌، ضرورت زمان بود و لزوم به کارگیری آن خشونت وجود داشته‌. اول که ما آدم نکشتیم‌. در دوران نصیری فعالیت‌های تروریستی ‌شروع شد و در دوره پاکروان مخالفت‌ها علنی بود مانند جبهه ملی‌. ‌اما اقدام‌های تروریستی در دوره نصیری بود‌. مسئله شدت عمل روی ضرورت زمان پیش آمد چون این گروه‌ها، تصمیم گرفتند با جنگ‌های چریکی به همه بگویند که قدرت حاکم قابل شکست است و ما هم در ساواک باییستی نشان می‌دادیم که این‌ها نمی‌توانند چنین کاری بکنند. این‌ها تزشان این بود که این دست‌گاه‌- با چنین ارتش و ساواکی‌- را می‌شود شکست داد و متزلزل کرد که بعد مردم راه بیفتند‌. نباید این توطئه خنثی می‌کردیم‌؟… کتاب خانم پاکروان‌– در سازمان جلب سیاحان بود‌– اشاره کرده که ثابتی آدم خوبی بود اما تعجب می‌کنم که یک‌هو آدم بی‌رحمی شد‌، پاکروان هم در پاسخ گفته این‌ها مقتضیات زمان است‌. یعنی تشخیص‌اش درست بود و در آن زمان نمی‌توانست بماند و نه علوی کیا و اگر جلوی تروریست‌های را نمی‌گرفتند تشنج مملکت را فرا می‌گرفت و به ایران هم فعالیت‌های تروریستی سرایت کرده بود تهت این بود که شدت عمل به این علت بوده و دست‌گاه هم شدت عمل نشان داده و نصیری سیبل شد و گرنه نصیری چیزی از اصول شکنجه نمی‌دانست و  نصیری به این علت که در این زمان آمد و ساواک و نصیری در این زمان بیش‌تر مورد حمله‌اند.»

وی در ادامه می‌گوید «می‌گویند نعمت خره اما خیلی احمق نبود، فقط دربست مطیع شاه بود اما شخصی حاظر جواب بود. انسانی بی‌تفاوت بود. حتا اول که ازشهربانی به ساواک آمد‌، وضع نوشتن و سواد نوشتاری‌اش خیلی بد بود. از نظر فساد مالی، مشکلاتی داشت البته  وقتی که زن دوم را گرفت این گرفتاری‌های مالی شروع شد‌. فردوست و نصیری در کار عملیاتی دخالت نمی‌کردند و کار پشتیبانی انجام می‌دادند اما  راجع به مبارزه با فساد با نصیری مشکل داشتم.»

«نصیری روزهای 2 و 5 شنبه به حضور شاه شرفیاب می‌شد» تا این‌که نصیری در 16 خرداد 1357 از ریاست ساواک بر کنار شد و به سمت سفیر ایران در پاکستان، منصوب شد. که البته مقدم به محض نشستن بر کرسی ریاست ساواک، نصیری را متهم می‌کرد که مشی سرکوب‌گرانه و غیر‌عقلانی و دور از منطق داشته است و  استفاده و کارآمدی ساواک را به شدت کاسته است. حتا از این هم فراتر رفت و حتا در گفت‌و‌گویی خصوصی‌ گفت که نصیری به خاطر سو‌مدیریتش در راس ساواک باید به جوخه اعدام سپرده شود‌. با پیروزی انقلاب، نصیری دادگاهی شد و در نهایت دادگاه انقلاب رای به اعدام وی داد. که فیلم‌هایی از دادگاهی او از تلویزیون ایران، پخش شدند.‌ نصیری در ۲۶ بهمن ۱۳۵۷‌، در پشت‌بام مدرسه رفاه تیرباران شد.

چهارم‌: دوران ناصر مقدم (‌سال 1357‌)

تغییر روی‌کرد ساواک را می‌توان هم‌زمان با ریاست جمهوری کارتر دانست که دولت، فضای باز سیاسی اعلام کرد. یکی از مقام‌های امنیتی به آمدن گروه صلیب صلح و صلیب سرخ در زمستان 1355 اشاره دارد که به بررسی اوضاع زندانیان و رعایت مسایل حقوق بشر در ایران پرداختند و آن را سرآغاز شروع زمینه انقلاب اسلامی ایران در  سال 1357 توصیف می‌کند. که سرآغاز تماس جبهه ملی و نهضت آزادی با آمریکا بود. به هر حال‌، شاه ایران می‌خواست فضای باز سیاسی ایجاد کند و کم‌کم به سمت تعطیلی ساواک، قدم برمی‌داشت.  تعداد زندانیان در سال 1354‌، 3700 بودند که با آمدن صلیب سرخ، 700 نفر از آنان آزاد شدند.

‌اما در دوران نصیری، سازمان اعتماد و اعتبارش در میان مخالفان و جامعه ایرانی و جهانی به زیر سوال رفته بود و آوردن اسم آن توامان با وحشت و اضطراب بود اما هرگز فرصت بررسی واقعیت این جلوه اغراق‌آمیز پدید نیامد. روحانیت معتقد بود که برخی از اطرافیان آیت‌اله خمینی زیر شکنجه ساواک جان داده‌اند و به «آیت‌‌اله‌ سعیدی و آیت‌‌اله‌ غفاری» اشاره می‌کردند  البته خود منتظری در خاطراتش صریحن می‌گوید که این‌ها دروغ و خلاف وافع می‌گویند و به خاطر خون‌ریزی بواسیر بوده است و از دیگر سو هم سازمان‌‌های چریکی و هواخواه فعالیت مسلحانه – مانند مجاهدین خلق و چریک‌های فدای خلق و کمونیست‌ها‌– هم که خود اخبار رسمی رسانه‌های داخلی درباره اعدامیان را ملاک می‌گرفتند و فعالان خارج از کشور هم به کمک رسانه‌های خارجی، این سازمان را شکنجه گاهی مخوف نامیدند که کارش سلاخی و داغ و درفش انسان‌هاست. حتا ادعاهایی گاه کذب از طرف ایرانیان خارج از کشور به رسانه‌های معتبر جهانی درز پیدا می‌کرد به عنوان مثال در سال 1350 نیوزویک به اشتباه نوشته بود که 5 میلیون نفر عضو این سازمان است اما در واقع رقمی در حدود 5300 نفر، عقلانی بود.

به طور دقیق  70 نفر اعدام شدند و 200-300 نفر خارج شدند و مابقی در ایران ماندند. یزدی و چمران با آمریکایی تماس داشتند ترتیب دادند که‌ ضد‌جاسوسی و اداره فنی باز گردند و امنیت داخلی کسی برگشت و اطلاعات خارجی فرازیان و کاوه بر گشتند و بعد از مسئله عراق آن‌ها مرخص شدند‌. آمریکایی‌ها نگران نفوذ روس‌ها بودند و خیلی‌ها هم زندان شدند. و بی‌کار شدند و برخی در سال‌های بعد حقوق بازنشستگی را گرفتند و خانه‌هایشان را پس گرفتند.

بعد از سفری به آمریکا و دیدار با مقامات سیا، در روز 17 خرداد 1357 ناصر مقدم رییس اداره دوم ستاد بزرگ ارتش‌، در آستانه 57 سالگی به ریاست ساواک برگزیده شد که قرار بود علی معتضد قائم مقام ساواک به ریاست برشد  شاه معتضد را چندان نمی‌نشاخت و فردوست هم گفته بود که او برای این کار مناست نیست و ‌‌علوی کیا در این باره می‌گوید‌: «وقتی که نصیری رفت اول قرار بود که معتضد قائم مقام بشود و تا 48 ساعت بعد هم قرار بود وی بشود اما فردوست و شاید فرح لیست‌ها را برده بود و به اعلیحضرت گفته بود که مقدم را بگذارند و مقدم شد رییس ساواک.» به هر حال فرح و فردوست هم در تفکر شاه تاثیر داشتند که دست به این انتخاب بزند.

موقعی که فردوست شد رییس بازرسی شاهنشاهی و دفتر ویژه‌، از شاه می‌پرسند که شخصی بشود رییس مانند ثابتی یا نظامی مانند مقدم‌، شاه هم می‌گوید نظامی بشود و معینیان بعدها این روایت را تعریف کرد. اگرچه مقدم در ابتدا سعی داشت که توجه مخالفان رژیم را جلب کند تا در توصیف سازمان ساواک تجدید نظر کنند اما سینما رکس آبادان در ساعت ۲۱:۴۵ شب ۲۸ مرداد ۱۳۵۷ و در حین نمایش فیلم گوزن‌ها‌– ساخته مسعود کیمیایی‌-  دچار آتش‌سوزی شد و ۳۳۷ نفر از کسانی که به تماشای فیلم گوزن‌ها در آخرین سانس به سینما رفته بودند، زنده در آتش سوختند. در حدود شب بیست و هشتم مرداد، در آتش سوختند. هرچه حکومت سعی کرد که  درتب و هیجانات انقلاب‌، بگوید که این کار به وسیله انقلابیون و هواداران متعصب صورت گرفته است و حتا یکی از مقام‌های امنیتی می‌گوید که «می‌دانستیم آیت‌اله جمی، کارگردان این کار بود نه ساواک‌» ‌اما مخالفان مسوولیت این واقعه را به گردن ساواک انداختند و آن را یک حرکت انحرافی برای بدنام ساختن انقلابیون نام بردند و آیت‌اله خمینی صراحتن شاه را عامل این فاجعه دانسته و آن‌را شاه‌کار شاه خواند. و طبعن اظهارات آیت‌اله خمینی در اندک زمانی مقبولیت عام یافت. شاپور بختیار نوشت «در سینما رکس آبادان، این آتش‌سوزی فاجعه‌ای ملی بود. از طرف کمونیست‌ها و ملاها فریاد بلند شد که این جنایت به دست ساواک صورت گرفته است…اما آتش‌سوزی بدون شک عامدن ایجاد شده بود و عاملان آن هم روحانیت بودند.» و احمد مدنی هم در این باره گفت‌: «کلن خیلی از خراب کاری‌هایی که قبل از انقلاب انجام می‌گرفت، آتش‌زدن‌ها و خیلی چیزها به وسیله نظام حاکم نبود، منطق هم اجازه نمی‌داد که این کار انجام بشود. مثل سینما رکس آبادان، مسجد جامع کرمان، آتش زدن بانک و … موقعی که پس از انقلاب خوزستان رفتم و استاندار شدم، دقیقن فهمیدم که سینما رکس، کار نظام حاکم نبود و کار عوامل افراطی بود که در لوای انقلاب اما هرج و مرج‌طلب خطرناک‌، ماسک انقلابی زده بودند. کیاوش‌– بعدها وکیل اهواز در مجلس‌– و جمی‌- در بهبهان‌-  دستورات بهشتی و …این‌ها در تنظیم این برنامه شرکت داشتند.»

درباره مقدم‌، اظهار‌نظرهای گوناگونی شده است که اکثریت مقدم را متهم می‌کنند که با انقلابیون، هم‌کاری کرده است‌. حتا شاپور بختیار می‌گوید‌: من اطلاع داشتم که مقدم با بازرگان و سنجابی هم ملاقات کرده است…گفت‌: اعلی‌حضرت به من دستور دادند که درباره مسایل ایران با شما و بازرگان و سنجابی صحبت کنم…نقش مقدم در این میان، بسیار مهم است‌. در اواخر آن هفته سرنوشت‌ساز، مقدم آشکارا به سمت بازرگان‌– که به او قول داده بود در سمت ریاست ساواک ابقایش خواهد کرد‌– تمایل شده بود.. حسین آزموده درباره مقدم می‌گوید‌: مقدم سال‌ها افسر خود بنده بود و با من کار می‌کرد و افسر شایسته‌ای بود و… تا روزی که در دست‌گاه‌ما بود از نظر من افسری ممتاز بود و فردوست او را خواست و من مخالفت کردم و عاقبت شاه فرمودند برود نزد فردوست.. اما دیگر مقدم تغییر حالت و صفت داد…افتاده بود در دامن طالقانی و هیچ‌وقت خیال نمی‌کرد که اعدام بشود… در روزهای شورش افراد ساواک و جوان‌هایی که کارمند بودند، با یک احساسات عالی می‌خواستند که کاری بکنند، مقدم جلوگیری می‌کرد…و کارمندان رفتند پیش او که مگر طرح نداریم برای این روزها، پس چرا اجرا نمی‌شود ؟ اما تعلل کرد و فردا و پس فردا و لحظه لحظه هم دامنه آتش وسیع تر شد تا رسید به این‌جا…آن جربزه و قابلیت را نداشت که اقدامی بکند و از طرفی هم خواست خودش را نجات بدهد.

مقدم چنین تصور داشت و تجزیه و تحلیل کرده بود که استنباط‌اش این بوده که خارجی‌ها سقوط شاه را می‌خواهند و روحیه شاه خراب است و  شاه نمی‌تواند تصمیم بگیرد و … خوب این رفت در تشکیلات  فردوست و سرانجام رفت با طالقانی ساخت و پاخت کرد که جانش محفوظ باشد، غافل از این‌که خمینی آمد‌– که واقعا به نظرم خمینی مرد بزرگی است – همه‌شان را گرفت و یکی بعد از دیگری تیرباران کرد، روی چه اصل‌؟ خوب خمینی گفت این که به ولی‌نعمت خودش خیانت کرده به من چه خواهد کرد‌!؟ حساب غلط کردند، و حسابشان این بود که دست‌گاه سلطنت برچیده شده و برای آینده فکری بکنیم و برویم در دامن آخوندها… مقدم تصور نمی‌کرد پس از انقلاب آسیبی متوجه او شود و حتا امیدوار بود دولت بازرگان در شغل و سمت ریاست ساواک، او را ابقا کند. به همین دلیل از کشور خارج نشد اما در بامداد ۲۲ فروردین 1358به هم‌ر‌اه سرلشکر حسن پاکروان دومین رییس ساواک‌، به جوخه‌ی اعدام سپرده شد.

مقدم هم پس از پیروزی انقلاب مقدم زندگی مخفیانه را پیش گرفت ولی خیلی زود توسط ماموران دادستانی انقلاب دستگیر و تحویل دادگاه انقلاب اسلامی شد و علا‌رغم کوشش‌هایی که برای جلوگیری از محاکمه وی به عمل آمد دادگاه وی را مفسد فی‌الارض شناخت و به اتفاق آرا‌ او را به اعدام محکوم کرد. حکم اعدام بامداد 22 فروردین 1358 به اجرا درآمد. علوی کیا هم درباره او می‌گوید‌: «مقدم روی هم رفته آدم قوی و مصممی نبود که بتواند تصمیم بگیرد …از قوانین حقوقی اطلاع داشت، حقوق خوانده بود و سال‌ها در دادرسی ارتش بود و کار اطلاعاتی را در اداره دوم و در ساواک یاد گرفته بود…آدم خیلی باهوشی نبود…روی هم رفته آدم خیلی ضعیفی بود و بنا به همین ضعفش، در روزهای اخر احساس کرد که اوضاع خیلی بدتر از تصور اوست…این است که اگر به آخوندها نزدیک شده باشد، برای حفظ خودش بود…به سوی آن‌ها رفت و بعد مسوولان هم که اسرارشان زیر دست این و ساواک بود و هم، او را هم نگذاشتند که زنده بماند و کشتند».

بنا به توصیه و صلاح‌دید مقدم در 7 دی 1357 در کاخ نیاوران، شاه به شاپور بختیار دستور تشکیل آخرین کابینه شاهنشاهی را داد. و در کم‌تر از 1 ماه بعد‌، که شاه هم از ایران رفته بود، در روز 4 بهمن 1357 شاپور بختیار – نخست وزیر وقت‌– لایحه انحلال ساواک را به مجلس شورای ملی برد البته شاپور بختیار درباره انحلال ساواک می‌گوید‌: «یکی از اولین اقدامات دولت من انحلال این دست‌گاه بود. ساواک به کمک آمریکایی‌ها و متاسفانه به دست یکی از خویشان من، تیمور بختیار، سازمان یافت که خود ریاست آن را تا سال 1961 بر عهده داشت و 6 سال پس از این تاریخ، به دست یکی از مزدوران همین ساواک به قتل رسید. به هر تقدیر من این رضایت خاطر را دارم که این تشکیلات منفور به دست بختیار دیگری منحل شد‌… گاهی در ذهنم جلسه مجلس را – که یک بار دیگر با اکثریت قاطع به من رای داده بود، مرور کردم. نمی‌توانستم به ابتذال این جمع باور کنم که همگی 1 شبه دمکرات و ناسیونالیست شده‌اند و با این‌که کرسی وکالتشان را مدیون ساواک بودند به من می‌گفتند‌: اگر بدانید ساواک چه بلاهایی بر سر مملکت آورده است، وحشتناک است!. آن‌گاه برای رای دادن به انحلال ساواک که خود ماموران وفاداش بودند و نانشان را داده بود، سر و دست می‌شکستند.»

گرچه گروهی بر این باورند که با اوج‌گیری ناآرامی‌های قبل از انقلاب در ایران، شاه دستور انحلال ساواک را داد و رییس پیشین ساواک تیمسار نصیری که در آن زمان سفیر ایران در پاکستان بود به ایران فراخوانده شد و به زندان افتاد، که این اقدامات نتیجه‌ای در بر نداشت. و بعد مقدم به بختیار گفته است که لایحه انحلال ساواک را به مجلس ببرد، زیرا مقدم در پشت پرده با انقلابیون به توافق رسیده بود و حتا زمینه ورود آیت‌اله خمینی به ایران و تضمین سلامت وی را انجام داده بود.

****

شاه در 26 دی 1357 از ایران خارج شد و روز 4 بهمن 1357 ساواک منحل اعلام شد. از آن تاریخ به بعد تحلیل‌های متفاوتی از موافقان و مخالفان درباره ساواک انتشار یافته است. گروهی ضعف ساواک در این اواخر را در نبود نیروی زبده می‌دانند. برخی از کارشناسان ساواک بر این باورند که در ابتدای تشکیل ساواک «یک سری افراد تحصیل‌کرده و برجسته و باهوش و ناسیونالیست برای خدمت در این سازمان‌، انتخاب می‌شدند اما بعدها از سطح هوش و دانش و فهم این افراد در دورا نصیری کاسته شد و کم‌تر به متخصص توجه می‌شد  و تحصیل‌کرده‌ها و متخصص‌ها هم در ساواک دیگر یواش یواش نماندند‌، برای این‌که می‌دیدند که آنجا فقط حقوق زیاد است وگرنه محل ترقی این نیست که مثلن وزیر بشود……. عالیخانی و بعد هم تاجبخش رفت و نمی‌شد جلوی ترقی و آینده آن‌ها را گرفت».‌

اما مشکل شاه، وجود ساواک نبود و شاید به توصیه کارشناسان زبده امنیتی هم توجهی نمی‌کرد. مثلن پرویز ثابتی برای شاه سال 1355 گزارشی نوشت که شاه آن را سیاه و منفی می‌دانست و بعدها برای کنترل انقلاب دوباره ثابتی پیشنهاد داد تا 1500 نفر از مخالفان را به زندان بیاندازند و در برابر آمریکا هم ضعفی نشان ندهند و تا دیر نشده جلوی مخالفان و موج عصیان را گرفت که فردا پشیمانی حاصل نشود. اما شاید در آن دوران، دیگر حرف‌های ثابتی ، راه به جایی نداشت هرچند که آخرین تیر ترکش بود و ثابتی از 1342 در گزارش‌هایش می‌نوشت که  نارضایتی را از سرچشمه ببندد، و بعد می‌خواست‌، و بعدها در 1353 تکرار کرد با آزادی بیان به هواداران سلطنت موافقت شود اما نشد و روی گزارش ثابتی، فقط، نوشته شد: «‌به شرفعرض همایونی اعلیحضرت رسید!.» و ثابتی اظهار کرد که «اعلیحضرت، سگ را گشوده و سنگ را بسته‌! ‌محمدرضا شاه در شرایط جنگ سرد، داشتن روابط استراتژیک با غرب به ویژه آمریکا و انگلستان را استراتژی سیاست خارجی خود در جهت منافع ملی تشخیص داده بود و به محض این‌که سیاست او در زمینه نفت با منافع آنان برخورد پیدا کرد و آنها به بهانه رعایت حقوق بشر او را تحت فشار قرار دادند و او برای احتراز از درگیری، شروع به دادن امتیازات نمود و قدم به قدم عقب‌نشینی کرد تا این‌که نهایتن کنترل اوضاع را از دست داد و منجر به وقوع فاجعه‌ای برای کشور شد.»

در این باره حاجعلی‌کیا معتقد است «شاه نمی‌خواست کسی از خودش بافهم و شعورتر باشد و  کارش جلو برود. این دیگر خصلت پادشاهان است» ‌و شریف امامی می‌گوید‌: «شاه می‌فرمود که من به هیچ‌کس‌، به طور مطلق اعتماد نمی‌کنم و باید کارها همه به خودم گفته شود. ایشان سی و چند سال سلطنت کردند و تجربه ممتد پیدا کردند و افراد را می‌شناختند و به کارها اشنا شده بودند ولی تردیدی نیست که در خیلی از مسایل نمی‌توانستند صاحب‌نظر باشد ولی کار به جایی رسید که دیگر هیچ‌کس را قبول نداشت و نظر خودش را صائب‌ترین نظر می‌دانست. در این اواخر اصلن مشورت نمی‌کرد‌، گاهی هم ناراحت می‌شد و نمی‌پذیرفت.»

گروهی هم انگشت اتهام را به سوی حسین فردوست دراز می‌کنند. یکی از کارشناسان امنیتی معتقد است که فردوست از شاه نا‌امید شده بود و یکی از پرسنل خود‌– مقدم –‌را با توصیه کردن به شاه، بر کرسی ساواک نشانید و مشخص نیست که از دور ورود آیت‌اله خمینی را هدایت کرد‌ یا خیر و بعد سازمان امنیت را بدون فروپاشی در اختیار حکومت جدید گذاشت و گروهی معتقدند که شاه هم از او خواسته بود که انتقال قدرت صورت می‌گیرد او سازمان امنیت را مانند یک امانت در اختیار دولت مردان جدید قرار دهد. اما گروه اکثری هم  می‌گویند شاه نمی‌خواسته چنین شود و حتا بعدها به برخی ارتشیان امید داشت که کاری بکنند و ساختار درونی ساواک تقریبن دست‌نخورده باقی ماند و کارشناسان اداری آن هم اکثرن دوباره به کار دعوت شدند‌. که البته علوی‌کیا می‌گوید‌:  این اواخر همه ساواک کامپیوتری شده بود و اگر واقعن یک ذره عقل می‌داشتند تمام این میکروفیلم‌ها را از بین برده باشند. همان روزی که می‌دیدند که می‌آیند از بین نبردند و تمام مانده تمام اطلاعات میکروفیلمش…و ابراهیم یزدی هم می‌گوید‌:‌ «من به چند نفر از ژنرال‌ها و مقام‌های بزرگ ساواک با اطلاع آقای خمینی‌، امان‌نامه دادم که بیایند و سیستم جدید را به ما نشان دهند. البته مشکلاتی داشتیم و هر کدام از آقایان شرکت‌کننده در انقلاب هم آمده بودند و دنبال پرونده خود می‌گشتند که با دخالت آقای خمینی، برطرف شد.»

در روزهای آخر داستان انقلاب‌، فردوست در کلوب ایران‌، بریج بازی می‌کرد‌، به دوستانش می‌گوید‌: «شاه که گذاشته رفته و  من هم به ارتشی‌ها فردا می‌خواهم بگویم که ارتش به سمت بازرگان برود تا ارتش از بین نرود‌ و شاید بعدها بتوان کاری کر»،‌ بعد از کنفرانس گوادلوپ قرار شد که این انتقال صورت بگیرد. انگلیسی‌ها هم از فردوست خواسته‌اند چنین توصیه‌ای بکند. البته درباره فردوست هم تحلیل‌های متفاوتی انتشار یافته است‌: هرمز قریب می‌گوید‌: فردوست این سال‌های آخر، میهمانی‌ها نمی‌آمد یعنی یک‌شنبه‌ها، و جمعه‌ها هم… خیلی کم می‌آمد و گاهی هم نمی‌آمد ..می‌گفت‌: کار دارم! وقت شرف‌یابی نداشت و همین صندوق‌های دروغ را می‌فرستاد و ممکن بود که گاهی تلفنی بزند.»  یکی دیگر از افراد ساواک می‌گوید «فردوست دیگر شرف‌یاب نمی‌شد مسخ شده بود و اصلن توقع بی‌جا بود که وی ناجی ایران باشد». پرویز خسروانی معتقد است‌: «فردوست عقده داشت‌ دیگر مدت‌های مدید بود که تماس او با کاخ قطع شده بود و فقط صندوق‌- مطالب و گزارش‌- می‌رفت بالا و می‌آمد.» و علوی کیا می‌گوید «فردوست یک معما بود‌، کسی هیچ‌وقت در بیرون در جایی خودش را نشان نمی‌داد. و دفترش هم می‌رفتی تمام پرده‌ها کشیده شده بود و سیاه سیاه بود و آدم هیچی نمی‌دید. همیشه روز چراغ روشن بود و تمام دستوراتش را با مداد می‌نوشت که بشود پاکش کرد. نمی‌توانم بگویم خیلی باهوش اما یک آدم کاملن بی‌طرف و بی‌غرض و نظر و منصف و  100 درصد مورد اطمینان شاه بود. خیلی‌ها در دفتر ویژه بودند و مشاغل حساس به آن‌ها دادند مثل مقدم‌، جعفری‌، صمدیان پور‌، افشاری‌، فیروزمند و … خیلی دوست صمیمی و نزدیک فردوست بودند.» فردوست پر و بال داده بود و شاه معتقد بود که  فردوست انسان‌های خوبی تربیت کرده است‌. اما ارتشبد جم، نظری متفاوت دارد «من فردوست را خیلی از نزدیک و سال‌های سال به عنوان دوست نزدیک می‌شناختم و او را بسیار مرد شایسته و لایقی و  صدیق و درست‌کار می‌دانم و نمی‌توانم قبول کنم که خیانتی کرده باشد، خیانت به کی‌؟ اولن وظیفه‌شان نسبت به ملت ایران بوده و بعد که شاه گذاشته از ایران رفته، اگر ایشان تشخیص داده باشند که برای صلاح مملکت، حفظ مملکت، لازم است که با رژیم جدید هم‌کاری بکنند، من این را خیانت نمی‌دانم حتا به‌فرض هم اگر این کار را کرده باشد.

فریبرز رییس دانا می‌گوید «اصلن خیلی از ساواکی‌ها ما را نمی‌شناختند، ادعا می‌کردند که چنین‌اند و چنان، اما آن‌ها را می‌شناختیم» و یکی از کارشناسان مشهور ساواک و مقام‌های امنیتی معتقد است که «ساواک بر همه چیز مسلط بود حتا روحانیون و  ساواک در روحانیت نفوذ داشت و از دیگر سو روحانیت نظر دارند که توانسته‌اند ساواک را بازی بدهند و به رابطه آیت‌اله  بهشتی در آلمان اشاره دارند که هم‌کار و دوست سرتیپ اصغر دادستان – نماینده ساواک – بوده است و ساواک تصور می‌کرد که آیت‌اله فلسفی در تهران، همه‌کاره روحانیت است اما ناگهان در 6 ماه آخر فهمیدند که بهشتی، کارگردان اصلی صحنه است» و اما گروهی دیگر از کارشناسان امنیت داخلی می‌گویند که «شاه تصور می‌کند که زیر منگنه لندن و واشنگتن و سیاست آشکار و پنهانشان، گذاشته شده  و باید به مخالفان باج بدهد. روحانیت را در 48 ساعت می‌توان جمع کرد، اما اعلیحضرت نمی‌خواهد.»

یکی از کارشناسان امنیتی هم بر این باور است که «نیروهای ساواک، انسان‌هایی معتقد و وطن‌پرست بودند اما دیگر کاری از دستشان ساخته نبود. من تا روز آخر که ریختند داخل سازمان، کار می‌کردم و حتا وقتی جوانکی مسلح وارد اتاق کار من شد، هاژ و واژ چای داغ روی میزم را می‌نگریست و متوجه اختفای من نشد. وقتی شاه‌، بزرگ ارتش‌داران رفته و مقدم به سوی انقلابیون متمایل شده‌، من کارمند چه می‌توانستم بکنم‌؟ …برخی از ما اعدام شدند و برخی از ما هم دوران بازرگان دوباره دعوت به کار شدیم. اما دیگر ساواک بی‌حیثیت شده بود. ما حتا در اقیانوس هند هم نفوذ امنیتی داشتیم و در حوزه خلیج پارس و آرشیو ما سالم ماند و آن گنجینه حاصل زحمت هزاران هم‌کار من است که کسی نمی‌ داند زنده‌اند یا مرده.»

هنوز هم حکایت ساواک، ناآشنا باقی مانده است و شاید کسی نباد بداند که سرنوشت و سود و زیان سازمان امنیت ایران چه بود و چه استعدادها و شخصیت‌هایی در آن نقش داشتند و برای تاریخ معاصر ایران، چه چیزی را رقم زد‌؟ آیا با هر تغییری در کشور، باید نهاد امنیتی را به کلی منحل و نابود کرد‌؟  یا در حفظ آن کوشید و برای بقای کشور، ضروری دانست‌؟ به‌راستی ساواک بخشی از هویت سیاسی  و تاریخ معاصر ایران، نیست‌؟ و عمل‌کرد 20 ساله آن در سرنوشت کشور، تاثیری نداشت‌؟

در این نوشتن این مطلب از مجموعه مطالب زیر استفاده شده است:

1.‌مجموعه گفت‌وگوهای تاریخ شفاهی دانش‌گاه هاروارد / Iranian Oral History Project, Center for Middle Eastern Studies, Harvard /  با افرادی مانند حسن علوی‌کیا، عیسی پژمان، منوچهر هاشمی‌، مصطفی الموتی‌، حاجعلی کیا، همایونی، محسن مبصر‌، فریدون جم، شاپور بختیار (‌به انضمام خاطرات او در یک‌رنگی)، هرمز قریب، امیر خسرو افشار، پرویز خسروانی و حسین آزموده.

2. گفت‌وگوهای نگارنده با‌: علی‌اکبر فرازیان، اردشیر زاهدی، جمشید امانی، منوچهر هاشمی، عیسی پژمان، داریوش همایون، رضا پهلوی، پرویز ثابتی، امین فروغی، یحیی صادق وزیری، حسن ماسالی، ابراهیم یزدی. فریبرز رییس دانا، علی کشتگر، احمد سلامتیان، ابوالحسن بنی‌صدر، احمد مدنی‌.

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , ,